سه نقطه

ایمیل هایم را باز کردم، خالی بود از عطرش، خودم نامه هایش را پاک کرده بودم، به خاطر خودم، و احترامی که برای خودم داشتم، آخر هنوز نیمچه غروری درونم نفس می کشید.

شروع کردم به نوشتن برایش:

سلام

برای مدت ها از دور دورت می گشتم...می خواهی بدانی چطور؟

کاری ندارد، می توانی از آخرین بازدید هایت بپرسی، حتماً می گوید که عاشق دیوانه ات دقیقه به دقیقه به من سر زده.

در روز ۱۵ ۱۶ بار...دلیلی برایش نداشتم، سوالی دارم که از تو نمی توانم بپرسم اما از خودم چرا: چرا عاشق برای کارهایش دنبال دلیل نمی گردد؟

  • ۸
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۸ مهر ۹۹

    چهارمی

    1) قاعده بیست و هشتم:گذشته مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پسِ پرده ی خیال است. نه آیندیمان مشخص است، نه گذشته مان را می توانیم عوض کنیم. صوفی همیشه حقیقت زمانِ حال را درنیابد. "شمس"_"رمان ملت عشق"

     

    2) _خارها به هیچ دردی نمی خورند. آن ها فقط نشانه ی بدجنسی گل اند.

    _حرفت را قبول ندارم! گل ها ضعیفند، ساده اند. سعی می کنند ته دل خودشان را محکم و قوی کنند. به این دلیل است که خیال می کنند با آنها ترسناک و وحشت آور می شوند. "خلبان-شازده کوچولو"_" رمان شازده کوچولو"

     

    3) سینه ام پر از آتش است، همراه تو که باشم، هیچ هُرمی نمی تواند مرا از نفس بیندازد. "اهورا"_"رمان آیات مس"

     

    4) _می ترسی؟

    _میاد و میره، بیشتر مردم فکر می کنند چون مریضی شجاع و نترسی، اما من نترس نیستم، انگار با گلوله منو میزنن، فقط بعضی وقتا چند ساعت یادم میره.

    _چی باعث میشه یادت بره؟

    _وقتی با تو توی جنگل بودم، من تمام اون بعدازظهر در موردش فکر نکردم، به من نگاه کن...من الان بهش فکر نمی کنم. "آدام-تسا"_"فیلم Now is Good"

     

    5) شهید یکبار شهید میشه، مادر شهید و همسر شهید هر لحظه. "آیه"_"رمان آیه های جنون"

     

    کدوم قشنگ تر بود؟

  • نظرات [ ۸ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۸ مهر ۹۹

    می‌خواهم مشکی بنویسم

    آنهایی که می نویسند، خوشحال که باشد به رنگ مورد علاقه یشان حروف را می چینند کنار هم، مثلاً من به رنگ بنفش.

    یا وقتی که پرشور باشم قرمز می نویسم و امیدواری را هم صورتی قلم می زنم.

    آبی را می گذارم برای زمانی که احوالاتم خوب است و سبز را برای وقتی که لذت می برم از حالم، زرد و نارنجی را هم تقسیم می کنم بین ساعت های خنده.

    بر روی بال عشق هم که باشم، رنگی می نویسم، در هجران هم دل و قلمم هر دو رنگ خاکستری می گیرند؛

    اما حالا می خواهم مشکی بنویسم، به خاطر امام محبوب و مظلوممان حسین (ع)، به خاطر اربعینی که باز هم چشمانم لمس نمی کند کربلای تعالی را.

    به خاطر لیاقت نداشتن و خوب نبودنم به حدی که مسافر راه عشق باشم.

    می خواهم مشکی بنویسم به خاطر ظلمی که بر کودک سه ساله ات روا شد به دلیل گناه بی گناهی.

    می خواهم مشکی بنویسم به خاطر سرخی خون ۷۲ تن شهید نینوایت.

    می خواهم مشکی بنویسم برای خودم، برای خودمان.

    چرا که داری می بینی خدایت را آنطور که باید نمی پرستیم.

    چرا که اگر کارنامه یمان پر باشد از گناهان کوچک، خودمان را گول می زنیم: اینها که چیزی نیست، خیلی ها گناهان بدتر و بزرگتر انجام می دهند.

    می خواهم مشکی بنویسم برای حماقت اینکه فرصت توبه در آینده هست، آینده ای که هیچ از آن نمی دانیم، آینده ای که نمی دانیم ممکن است امروز باشد و فردا نه.

  • ۶
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۱۶ مهر ۹۹

    رنگ عشق

    کسی هستم که برای خودش ۵ دنیا دارد که عبارت هستند از:

    دنیای تنهایی، دنیای فیلم، دنیای کتاب، دنیای موسیقی و دنیای عشق.

    همه را می آمیزم با همان آخری و باور دارم هر چقدر هم که سخت گذشته و خواهد گذشت باز هم می توان با وجود اینها(مخصوصاً آخری) زندگی کرد.

    حتماً نباید عاشق کسی باشی تا مرا بخوانی و بفهمی، فقط کافیست عشق را در کنارت داشته باشی و هر روز و هر روز روحت را مثل دستمالی حریر بکشی بر روی قابش و هر شب و هر شب پیش از مرگ و به اندازه هزاران بار برایش بمیری و هر بار فقط لبخند بزنی، از آن بی نظیرهایش، از آنها که واقعاً واقعنی لب خند است (:

    شاعرانه یا فیلسوفانه نمی گویم، فقط اطمینان دارم هر که باشی، با هر ویژگی و کار و باری، می توانی عشق را در هستی معنا کنی.

  • ۱۳
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۱۵ مهر ۹۹

    برف می‌بارید

    عطرت پیچیده بود در مشامم...نمی دانم برای تافت موهای همیشه مرتبت بود یا ادکلن عجیبت

    می شود ادلکن یا تافتی پیدا شود که بویش به خوبی بوی تو باشد؟!...

    صدایت نزدم اما مرا شنیدی، عجیب نیست؟ اینکه گاه به دلم گوش میدهی را میگویم.

    من نماز خواندت را می دیدم، در دل تحسینت می کردم و تو لبخند میزدی.

    از مدتها پیش خود را برای روز خداحافظی آماده کرده بودم اما اعتراف می کنم که هنوز آماده نبودم...

    همه ی فامیل دور هم جمع شده بودیم برای رفتنت، می گفتد و می خندیدند، تو هم گاهی با آنان همراه میشدی، صدای خنده هایت هنوز هم می پیچید در گوشم.

    بد دردی است، اینکه رفتی اما نرفتی را می گویم...

    هنگام شام خوردن را یادت می آید؟ من غصه می خوردم و تو از غذاهای لذیذ عمه مهریت،

    مادرم برای شب رفتنت تدارک ها دیده بود، من اما فقط تو را از آن شب به یاد دارم، شاید هم توی خودم را به خاطر دارم که به زودی قرار بود در نیم روزی در سویس توی الهام شود، دختری که به راستی خوشبخت ترین بود.

    بعد از شام کمکم کردی سفره را جمع کنم، تا به حال گفته بودم خیلی خواستنی هستی؟

    یاد دارم برف می خورد لب پنجره و ناامید از مهمان نوازی ما روبرمی گرداند، بیچاره برف، حکایت او هم مثل دل من بود، با اینکه نمی خواستنش ولی باز هم به باریدن ادامه میداد...

    هیچ میدانی چرا برف در شب زیباتر است؟

  • ۷
  • نظرات [ ۸ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۱ مهر ۹۹

    سومی

    1) مرگ و زندگی دو روی یک سکه اند، اگر ندانیم که می میریم طعم زنده بودن را نمی توانیم بچشیم. و بدون دریافت شگفتی شگرف زندگی، تصور مرگ نیز ناممکن است. "سوفی"_"رمان دنیای سوفی"

     

    2) درست است که خدا را با گشتن نمی توان پیدا کرد اما خدا را فقط کسانی پیدا می کنند که به دنبالش می گردند. "شمس"_"رمان ملت عشق"

     

    3) آبی را دوست دارد که چشمانش را می خواهد؛ یا چشمانش را دوست دارد که همه چیز را آبی می خواهد. "آیه"_"رمان آیه های جنون"

     

    4) مردم چیزی رو می بینن که دلشون می خواد ببینن. "علاءالدین"_"فیلم علاءالدین"

     

    5) _ یکمی ناامید شدم

    _ چرا؟

    _ خیلی خوب میشد اگه بتونم یه کاری رو پیدا کنم که تو بهتر از هر کسی روی زمین انجامش نداده باشی

    "بلا- ادوارد"_"رمان گرگ و میش(شفق)"

     

    کدوم قشنگ تر بود؟

  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۱ مهر ۹۹

    اولین شعر وزن دار من

    مدت ها پیش بود، خسته بودم و کلافه، و مثل همیشه تنها :) با خودم گفتم بهتر است کمی از شعر نو فاصله بگیرم و ببینم می توانم شعری بگویم که وقتی آن را تقطیع می کنم ذوق کنم از اینکه وزن عروضی دارد و خب قوت قلب دیگرم هم همان قدرت عشق بود و شعر گفتن به یادش...

    یاد دارم در دفترچه ی (شاید بتوان گفت) خاطراتم برایش نوشتم:

    فکر کردی فقط در افسانه هاست این که می گویند: به یاد روی شیرین بیت می گفت

    و بعد گفتم از آنجایی که در عروض بهترین است (از نظر من)، چک کند وزنش را، تا ببیند با در نظر گرفتن چند اختیار شاعری، هزج مثمن سالم در می آید یا نه؟

    هر چند این ها هیچوقت به دستش نمی رسد...

    بگذریم، قبل از نوشتن شعرم، چند چیز به ذهنم می رسد:

    اول) خواستم بنا به دلایلی قبل از شعرهای نویی که نوشته ام، این را پست کنم

    دوم) من شاعر نیستم پس خواهشاً طوری انتقاد کنید که خیلی ناراحت نشم :)

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۹ مهر ۹۹

    آیات مَس

    همیشه در طلب بوییدن عاشقانه ها هستم این را می گویم چون عاشقانه ها را نمی خوانم، من آنها را زندگی می کنم. زمانی که آیات مَس را ورق میزدم، هم اهورا بودم، هم شمیسا و هم کیکاووس خانی که هفتادسال تنها با یاد عشقش در حرمان۱، رنج را نفس می کشید و می دانست اشتباه کرده آخر مگر چه چیز در این دنیا زیباتر است از رام شدن به خاطر عشق؟...

    عشق را در نگاه گرشاسب دیدم وقتی قاتلین امام مظلموش را لعن می کرد یا وقتی می گفت:وای بر ما! فرزند پیغمبر به همراه زن و فرزندانش به دعوت کوفیان از مکه بیرون آمده و حالا زیر تیغ همین مردم گرفتار شده! آخر هفتاد نفر در برابر چند هزار؟!

    بوی عشق را در کلمات چوپان شنیدم موقعی که می گفت:من شیر می فروشم، مثل کوفی ها دین فروش نیستم...آری...برای امام نامه فرستاده بودند اما عده ای با مژده ی پول و عده ای با تهدید حاکم دست از یاری فرستاده ی امام کشیدند...پدرم وقت مردن سفارشم کرد کسی که به خاندان علی پشت کند، نه در دنیا خیر می بیند و نه در آخرت...

    عشق را در دل بی تعلق شمیسا تماشا کردم، هنگامی که در رویایش صدای حسین(ع) را از کربلا شنید:آیا کسی مانده که مرا یاری کند؟

    و در نهایت عشق زمینی اهورا را با تمام آزردگی هایش به نظاره نشستم، و از نظرم عشقش ریشه در آسمان ها داشت، چرا که هر لحظه بیشتر او را به حقیقت مطلق ، عشق بی پایان یا همان خدا می رساند.

     

    آیات مَس

     

    از بهترین کتاب هایی که به زیبایی عشق رو به تصویر کشیده...اشتیاقش را...افسردگیش را...صداقت و فداکاریش را...و در آخر چیزی که کمتر در عاشقانه ها دیده میشود، آسمانی بودن عشق را می گویم.

    و این هم جمله ای زیبا از کتاب، امید که مجری آن باشیم و نه فقط خواننده اش:

    برای تماشا، چیزی در این دنیا شایسته تر از عشق نیست. و عشق باید به چشمه ای ابدی وصل باشد، چشمه ی ابدی هم تنها در ذات خداست.


    ۱:حرمان=ناکامی

    پی نوشت:اندکی تغیر در جملات اصلی کتاب ایجاد کردم تا بتونم بدون ذکر تمامی بندها، جملات رو کنار هم بچینم، امیدوارم در معنی آن خللی ایحاد نکرده باشم :)

    پی پی نوشت:احتمالاً همه این پست رو دیدین اما اگر هنوز اطلاعی ندارید، این جریانات بر می گرده به اقدام زیبایی که در مورد هدیه دادن کتاب به وبلاگ نویس ها انجام شده و از هینجا از عواملش سپاسگذارم چرا که کتاب بهترین هدیست :)

  • ۷
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۸ مهر ۹۹

    بازی سرنوشت

    نزدیک ورودی ایستادم و چشم دوختم به آفتاب، گرمایش جانکاه بود، انگار سایه‌ها از ترس شلاق نگاهش پنهان شده بودند، شاید هم سر بازی برداشته بودند با من، اما ای کاش میدانستند از بچگی از قایم موشک گریزان بودم.

    گیر آوردن سایه در آن فصل سال و آن وقت ظهر از یافتن سوزنی در انبارکاه مشکل تر بود، پوفی کردم و نگاه دوختم به ساعت گنده‌ی روی دستم، همه همین را در موردش می‌گفتند، ۱۲:۳۷ دقیقه بود.

    برای اینکه حوصله‌ام کمی سر جایش بیاید و تلافی کرده باشم عصبانیت سر نمره امتحانم را، یک بازی راه انداختم با خودم، و لبخندزنان مخاطب قرار دادم کودک درونم را: از این یکی بدت نمی‌آید، اگر سعید تا ۱۲:۵۰ دقیقه سر رسد یعنی خواهرش را خیلی دوست دارد.

    نگاهم افتاد به ورودی دانشگاه، میدانستم رفته، کلاس ۱۲:۱۰ دقیقه تمام شده بود و او به احتمال ۹۰ درصد نبود ولی باز هم نتوانستم شیطنت درونم را راضی کنم بیخیالش شود، پس گفتم:اصلاً هر کس تا ۱۲:۵۰ دقیقه از دانشگاه خارج شود و مرا بشناسد، یعنی دوستم دارد.

    خنده‌ام گرفت، اگر استاد بیرون می‌آمد شدت خنده‌ام بیشتر هم میشد، میدانم کاظمی حتی از من ذره ای خوشش نمی‌آید، هم به خاطر اخلاق نه چندان دلپذیرش و هم به خاطر خودم، آخر بدجور این واحد را می‌گذراندم، البته اگر می‌توانستم پاسش کنم.

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۵ مهر ۹۹

    دومی

    1) دنیای پس از وصل با وفا بیگانه است. "شمیسا"_"رمان آیات مس"

     

    2) داشتن حق انتخاب باعث میشه تصمیم‌گیری، بر اساس چیزی بیشتر از یه غریزه باشه. چیزی که تو رو از یه گراز متمایز میکنه. "جان لاک"_"سریال Lost"

     

    3) این مرد خودش هم از جاذبه‌ی نگاه لعنتی‌اش خبر دارد یا فقط من را بیچاره کرده؟ "سارا"_"رمان سیگار شکلاتی"

     

    4) تصویر یک منظره‌ی زیبا، تاریک و غم‌انگیز نیست. اما به هر حال فقط یک تصویر است. "فیلسوف، آلبرتو"_"رمان دنیای سوفی"

     

    5) وقتی کسی از صمیم قلب چیزی را بخواهد، سراسر کائنات دست به دست هم میدهند تا بتواند رویایش را تحقق ببخشد. "کیمیاگر"_"رمان کیمیاگر"

     

    کدوم قشنگتر بود؟

  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۴ مهر ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟