۲۸ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

اگر انسان نبودم

من اگر خوراکی بودم، آلوچه باغلار بودم.
من اگر آهنگ ایرانی بودم بر باد رفته از زند وکیلی بودم و اگر آهنگ خارجی بودم Faded از Alan Walker.
من اگر نوشیدنی بودم، کاپوچینو بودم.
من اگر ساز بودم، پیانو بودم.
اگر شعر بودم "ای نفس خرم باد صبا" بودم.
اگر غذا بودم، قورمه سبزی بودم.
من اگر کتاب بودم، کیمیاگر بودم.
اگر فیلم بودم، Tatinic بودم.
اگر شهر بودم، شیراز بودم.
من اگر زبان بودم، فارسی بودم.
و اگر گل بودم، رز سرخ بودم.

پی نوشت: با تشکر از رها جان
پی پی نوشت: سخت بود یکم تصمیم گیریش، مثلاً مونده بودم رز باشم یا نرگس؟ برباد رفته باشم یا آدینه؟

  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۹ دی ۹۹

    قسمت بیست و نهم داستان پستچی

    ...بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم و آن پسرک قد بلند مو طلایی را دیدم که پیک الهی بود! آنجا می ماندم؟ بی اجازه پدر، هرگز شبی جایی نمانده بودم.
    حسی در درونم می گفت: فرار کن چیستا! نباید اینجا بمانی و حس دیگری می گفت: این مرد عاشق توست و تو عاشق او. چرا حالا که به تو احتیاج دارد، باید تنهایش بگذاری؟
    حالش طبیعی نبود، غم مرگ مادر و اهانتهای ریحانه درنامه ای که به آینه چسبانده بود، توان قهرمان مرا گرفته بود. به پدر زنگ زدم. میدانستم مخالفت می کند. خانه نبود. باید خودم تصمیم میگرفتم و گرفتم، میمانم!

    علی جای مرا روی کاناپه انداخت و خودش کف زمین دراز کشید. گفت: میدونی من بلد نیستم به کسی بگم عاشقتم؟

  • ۶
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۹ دی ۹۹

    هفدهمی

    1) زندگی بازی های عجیبی داره که اگه برای خودت اتفاق نیفتاده باشه، آن را باور نخواهی کرد. "رها"_"رمان آخرین پناه"

    2) سرما را احساس میکرد، دیگر پر از آتش و حرارت نبود. از روزی که از دستش داده بود سرما را احساس میکرد. "(شهراد)"_رمان سیگار شکلاتی"

    3) هر چیزی در زندگی یک نشانه است، جهان با زبانی خلق شده است که همه ی موجودات میفهمند، اما تقریباً فراموششان شده. "مرد انگلیسی"_"رمان کیمیاگر"

    4) همیشه قلب های عاشق زود میبخشن و بدی آدمها زود از یادشون میره. "آریانا"_"رمان تقلب"

    5) دردسر واسه من اینه که آدم دلش بخواد یه نفر رو آروم کنه ولی راهش رو بلد نباشه. "شهراد"_"رمان سیگار شکلاتی"

    پی نوشت: همیشه دفترچه هایم را باز میکنم، ورق میزنم و اولین جملاتی که به چشمم بیاید را می نویسم، برای همین هم ایندفعه همش رمان شد، و حتی دو جمله از یک رمان، احتمالاً کار را برای سپیده سخت کردم (=

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۶ دی ۹۹

    دیدن دیده نشده‌ها

    دو روز پیش رفته بودم دکتر، از این ناخوشی های معمول، یک خانم پیر را دیدم به همراه شوهرش، مرد پیر جلوتر از همسرش رفت و نشست ردیف جلوی صندلی ها، خانمش اما از پله ها خسته شده بود و تا ردیف جلویی نرفت، همان ردیف دوم نشست، با خودم گفتم: می نشیند صندلیِ پشت همسرش و همین هم شد، لبخند زدم و گفتم: حالا اگر مرده بود عمراً اگه...
    حرفم هنوز تمام نشده بود که مرد پیر را دیدم که نگاهی به زنش انداخت و بلند شدو درست کنارش نشست، بدون توجه به علامت ضبدر رعایت فاصله ی اجتماعی روی صندلی حتی.
    و خب شرمنده ی خودم شدم و دانستم اینکه بعضی وقتها اینطور نتیجه گیری کنی، چقدر بد است و دیگر اینکه عشق است ها، مرد و زن ندارد که.
    اینکه مرد مسن هنگام بالا رفتن از پله ها هر از گاهی بر می گشت تا مطمئن شود همسرش چقدر خسته شده را ندیده بودم اما اینکه خانم مسن به همسرش گفت: الان پایت درد دارد؟ تا مغز استخوانم رفت. اما گاهی دیده نشده ها، شنیده نشده ها و خوانده نشده ها، عمیق تر است از تمام گفته ها و شنیده ها و خوانده ها...

  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۲۵ دی ۹۹

    قسمت بیست و هشتم داستان پستچی

    چقدر خوب شد که دیدمت...ریحانه بهانه بود. یک هفته دل دل می کردم که چطور حالت را بپرسم...
    بعد از آن عزا و عقد مصلحتی، گمانم باید مدتی تنهایت می گذاشتم. اما هر لحظه، دلم با تو بود. هر لحظه تجسمت میکردم. مثل آن سه سالی که تو در بوسنی بودی و نمی توانستی از وسط خون و آتش برگردی و مرا ببینی. مثل آن چهار ماه که به تهران برگشته بودی و مادرت ، آهسته جلویت میمرد و نمی توانستی با من حرفی از امیدواری بزنی... پس درسکوت دنبالم میکردی... حالا من بودم که باید در سکوت دنبالت میکردم، و ریحانه بهانه ی خوبی بود که به تو زنگ بزنم... چقدر مهربان و ساده روی نیمکت پارک نشسته بودیم...مثل دو بچه دبستانی.....بی خبر از آینده....

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۴ دی ۹۹

    قسمت بیست و هفتم داستان پستچی

    ریحانه در دفتر مجله معذب بود. گفتم راحت باش. زیر چشمانش گود افتاده بود. برایش چای ریختم. بغضش ترکید. قطرات اشکش در استکان می ریخت. چای با اشک ریحانه!
    گفت: علی با شما تماسی نداشته؟
    گفتم: نه. نمی خواستم تو دوران سوگواری مزاحم بشم.
    گفت: یه کاری بکنین خانم چیستا. زده به سرش! همه ش با من بد اخلاقی میکنه. شبا میره تو انبار می خوابه. درم قفل میکنه، انگار من هیولام! با عشق غذا میپزم نمیخوره. میگه سیرم. از صبح تا شب معلوم نیست کجاست. شبم زود میخوابه. اصلا منو نمی بینه!
    گفتم: حرفتون شده؟
    گفت: نه! حس کردم ریحانه چیزی را پنهان می کند.
    گفتم: به گوشیش زنگ میزنم اگه جواب بده.
    علی جواب داد. عصبانی بود: - هیچ معلومه تو کجایی؟
    - سر کار. چطور؟ نخواستم یه مدت..
    گفت: این عقد پیشنهاد تو بود!
    گفتم: به خاطر مادرت بود علی. تو هم قبول کردی! آرزوش بود. دیدی که به صیغه راضی نشد. گفت باید اسماتون بره تو شناسنامه، تا نفس آخرو راحت بکشه. حالا مگه چی شده؟ ریحانه اومده بود اینجا.
    علی گفت: برای چی؟
    - میگه محلش نمیذاری.
    علی گفت: همون پارک قدیمی باید ببینمت. یه ساعت دیگه!

    ترسیدم. در صدایش آژیر قرمز می شنیدم. مثل قبل از بمباران. زودتر از من رسیده بود. خدایا بعد از این همه سال از دور که می دیدمش، قلبم مثل یک بچه بی تابی میکرد. علی همیشگی نبود.

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۲ دی ۹۹

    پنج کیلومتر تا بهشت

    خالی بودن اصلاً خوب نیست، اینکه پوچ از تو ثروتمند تر باشد. اینکه آنچه که شایسته است برایت نمانده باشد. اینکه بخواهی تغییر کنی ولی تغییر خودش جمع کرده باشد و مایل ها دورتر در حال گفتن این جمله به کافی من باشد: همان همیشگی...

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۲ دی ۹۹

    شانزدهمی

    1) ابریشم به عشق می ماند. هم حساس و لطیف است، هم از آنچه فکرش را بکنید قوی تر و مقاوم تر است، حتی آتشین تر. "بابا زمان"_"رمان ملت عشق"

     

    2) باید بفهمی میخوای چیکار کنی، میخوای کی باشی و بعدش واقعاً واسش بجنگی. "الینا"_"سریال The vampire diaries"

     

    3) بلی، هر چه خواهد رسیدن به مردم
    بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
    من این روز را داشتم چشم و زین غم
    نبودست با روز من، روشنایی
    جدایی گمان برده بودم ولیکن
    نه چندان که یک سو نهی آشنایی
    "فرخی"_"کتاب زندگی نامه و گزیده اشعار چهل شاعر"

     

    4) دیگه هیچوقت اخم نکن، چون وقتی تو اخم میکنی، خورشید ناپدید میشه و نم نم بارون می باره. "سینان"_"سریال عشق اجاره ای"

     

    5) خودت را محاکمه کن! این دشوار ترین کار است. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است‌. اگر توانستی درباره ی خودت به درستی قضاوت کنی، معلوم میشود قاضی تمام عیاری هستی. "پادشاه"_"رمان شازده کوچولو"

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۹ دی ۹۹

    قسمت بیست و ششم داستان پستچی

    مادر علی، نزدیک سحر رفت. در حالیکه دست رنجورش در دست علی بود و آرامشی در صورتش. هرگز از کاری که کردم پشیمان نیستم. دیدن چهره آرام آن زن، به وقت آخرین سفر، همیشه مرا آرام میکند.
    مراسم خاکسپاری و مسجد انگار در خواب گذشت. علی گریه نمیکرد. فقط به زمین خیره بود. می دانستم چه جنگی در درونش است. جز ازدواج مصلحتی با ریحانه، هیچکدام از آرزوهای مادرش را برآورده نکرده بود. عاشق مادر، اما همیشه دور از او.

  • ۴
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۹ دی ۹۹

    گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

    چرا امید وجود دارد اصلاً، وقتی هیچ چیز دیگری به جز امید وجود ندارد؟
    و در این بی راهی من دنبال چه میگردم؟
    دنبال آسودگیِ دل گرفته ای که بنگرد به ماه آسمان بلکم وا شود؟
    زهی خیال باطل
    انقدر خودمان را غرق کرده ایم در نورهای مصنوعی
    که یک گرفته دلی که نصفه شبی به پنجره خیره میشود،
    ناامید میشود از تماشای ماه
    چه برسد به ماهتاب های کوچکِ چشمک زن...
    خدای من
    من چه بگویم؟
    چه بگویم که نه ناشکری باشد و نه حرف اضافه
    چه بگویم که کمکم کنی
    مثل همیشه
    مثل همیشه
    و مثل همیشه

    پی نوشت:

    تحولاتی در مورد خودم باید باشد...

     

    پی پی نوشت:
    عنوان برگرفته از این بیت از سعدیِ جان:
    در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
    گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

  • ۱۵
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۱۸ دی ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟