۲۹ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است

یک همینطوری

از نظر من، دیوانه (از نوع غیرِ از مثبتش البته) آن کسی نیست که خیلی بخندد بلکه کسی است که به دردهایش بخندد ((:

 

نگاه کنید

باحالِ، نه؟ :)

 

نام بازی: Tiles Hop

  • ۵
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۳۰ آبان ۹۹

    دهمی

    1) عشق، شاه راه بزرگ انسانیت است...پس در میان مرزهای عشق، هیچ چیزِ پست، هیچ چیزِ حقیر، هیچ چیزِ شرم آور، راه ندارد. "شاملو"_"کتاب مثل خون در رگهای من"

    2) از نظر خیلی ها توکّل کردن به معنای منفعل ماندن است، اما درست برعکس. توکّل، آرامش محض است که پذیرش و سازگاری با خود به ارمغان می آورد. پاسیونیست، اکتیو است. می تواند حالت هایی را به ما عرضه کند که قادر به عوض کردنشان نیستیم و به تمام معنا نمی توانیم بر کیفیتشان واقف شویم. با این حالت هاست که می توان به هستی با عشق نزدیک شد. "عزیز"_"رمان ملت عشق"

    3) _به نظر من حق با شماست.
    +ببینم، نکنه داری از من جانب داری می کنی؟!
    _اگه می خواستم جانب داری کنم از معشوقه ی سایه جانب داری نمی کردم. "دفنه-عمر"_"سریال عشق اجاره ای"

    4) +به نظر من استعدادشو داری.
    _استعداد...نکنه دارین از من جانب داری میکنین؟!
    +اگه می خواستم جانب داری کنم از کسی که بی دلیل میذاره میره جانب داری نمی کردم. "عمر-دفنه"_"سریال عشق اجازه ای"

    5) اگه هیچ وقت نبینمت، دیگه نیاز نیست از دست بدمت. "جولیت"_"سریال Lost"

  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۳۰ آبان ۹۹

    قسمت نهم داستان پستچی

    رییس کل، سر علی را بوسید و گفت: به دکتر بگید بیاد. چیکار کردین با حاج علی پلنگ ما؟
    بعد محکم به پشت علی زد و گفت: هنوزم، مثل شبای عملیات، حرف گوش نکنی آره؟ پاشو بریم تو اتاقم.
    یکی از برادرها گفت: پس پرونده؟
    رییس لحظه ای ایستاد. خشمی مثل خمپاره در صورتش بود که می توانست تمام ساختمان را با آن منفجر کند. نگاهش مثل مین، همه را سر جایشان میخکوب کرد.
    گفت: هیچ میدونین کیو گرفتین؟ پس لال شین. پرونده مختومه! حاج خانمم بفرستین بره.

    نمی دانم چرا از این جمله، دلم مثل اناری شد که زیر پا مانده باشد. زیر پای سپاه رزمندگان ایران! حس کردم همه می روند کشورشان رانجات دهند، اما از روی قلب عاشق من رد می شوند و خون، خون انار دلم، روی خاک می پاشد. خاکی که دوستش داشتم. چه حسی بود نمی دانم!
    رییس کل بی‌تفاوت رد شد. ولی علی وقتی داشت از اتاق می رفت، از روی شانه نگاهم کرد، انگار می گفت: ولت نمی کنم توی تنور. ماه پیشونی دودی! نترس!
    در اتاق که بسته شد. انگار اتاقی در قلب من درش بسته شد. در ماشین پدر، فقط سکوت. هیچ چیز نپرسید. فقط گفت: مادرت خوب بود؟
    گفتم: نه.
    گفت: خب چیستا، به قول خودت، یکی بود، یکی نبود. تموم شد!
    گفتم: نه پدر! یکی بود. یکی هست و یکی همیشه خواهد بود!

  • ۵
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۳۰ آبان ۹۹

    در انتظارم

    همه غم می چشم و در انتظارم
    هر چه تنها می شوم، سر ریز ندارم

     

    همه تنهایم و من در یک تمنا
    هر چقدر صبر کنم باز انتظارم

     

    در پیم می دوند غم های خاموش
    پس چرا دوباره من، امید دارم؟

     

    اصلاً این امید چرا، ارزان فروشند؟
    من چرا پاروی بی قایق سوارم؟

     

    آدِ من، تنها تو را جویم همیشه
    یک تمنای حضوری ست که می دانم ندارم

     

    من چرا باید شبیه آسمان باشم؟
    خود به تنهایی امانت را خریدارم

     

    عمر نیست بی عشق را تا عاقبت
    پس نباید خواند که با مرگ هم قطارم

     

    فاطمه کریمی (صبرا)

     

    پی نوشت: سعی خودم رو کردم ولی مثل همیشه برای انتقادها و نظرات شما چشم انتظارم :)

  • ۱۱
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۸ آبان ۹۹

    قسمت هشتم داستان پستچی

    وقتی عاشق باشی، زمان گاهی قد یک نگاه، کوتاه می شود و گاهی قدر ابدیت کش می آید.

    این که چرا عاشق شده اید؟ اینکه چرا انقدر زود، عاشق شده اید! شبیه همان سوالهایی است که در آن اتاق سفید با سقف کوتاه از ما پرسیدند. سوالهای دیگری هم کردند که حتما جوابش را باور نکردند.

    کم کم داشتم شک می کردم که تصمیمم درباره ی گشت درست بوده! همیشه سر آن پیچ، ماشین گشت را دیده بودم و می دانستم که اگر صدای بلند و یا مشکوکی بشنوند، خودشان را می رسانند. اما ما آن شب دو بچه ی معصوم بودیم که فقط به خاطر تصمیم عاشقانه من، پایمان به آن مکان رسیده بود. فقط می خواستیم ازدواج کنیم. همین!

    نمی خواهم نگاه علی را در آن لحظات به یاد بیاورم. حس میکنم گناهکارم. چیزهایی که شنید، خارج ازحد توانش بود. به پدرم هم زنگ زده بودند.
    علی گفت کسی را ندارد و خودش مسولیت را می پذیرد. نمی خواستم قبل از اینکه پدرم برسد، اتفاق بدی بیفتد! اصلا نمی خواستم اتفاقی بیفتد. فقط یک اتفاق باید می افتاد! به حکم دادگاه انقلاب، باید ما را به عقد هم در می آوردند! ولی مثل اینکه اصلا یادشان نبود باید چنین کاری کنند. چون فقط سوال و سوال!

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲۷ آبان ۹۹

    زنده‌ام پس...

    گاهی باید راست خیابان را بگیری و فقط بروی، قدم های آرامت طعنه بزند به ماشین هایی که با سرعت از کنارت می گذرند و پلک که به هم بزنی دیگر در دیدت نیستند، آری، آرامش قدم های پروانه وارت باید گاز بگیرد سرعت ماشین ها را: آهای، چه عجله ای دارید، زندگی است دیگر، چه خبرتان است؟ مگر سر آورده اید!
    خنده ام می گیرد به اینکه سر بریده شده ی قلبم در دستانم است و این چنین سبک قدم بر می دارم
    می شود یکبار وقتی می خندی افکار زهرماریت با چکش نکوبند در مغزت
    هجوم این فکر که: کجا می روی فاطمه؟
    مادرم پرسید: کجا میری فاطمه؟
    داشتم دکمه های مانتویم را می بستم که صدایم را شنیدم: کتابخونه
    -بازه مگه؟
    خودم جواب دادم یا لبخندمانند روی لبهایم؟ نمی دانم اما باز شنیدم: نمی دونم
    _پس چرا میری؟
    +میرم که بفهمم بازه یا بسته
    حرف بعدی این بود لابد: چرا زنگ نمی زنی؟ این همه راه رو...
    نگاهش کردم، چه دید در نگاهم نمی دانم اما سکوتش برابر شد با خواندن خواننده در گوشهایم، هنزفری نبود معتادان موسیقی باید سر به بیابان می گذاشتند از جمله خودم
    در را باز کردم، با خودم گفتم: این هم بیرون...چقدر عالی!
    قدم گذاشتم و گشتم دنبال یک احساس در وجودم
    التماس نکردم تا به حال، شاید برای اولین بار آن هم به احساساتم گفتم: تو رو به خدا، فقط یکی
    اگر در خودِ هیچ دنبال یک چیز می گشتم زودتر کارم را راه می انداخت تا این احساسات گنگ

  • ۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۶ آبان ۹۹

    قسمت هفتم داستان پستچی

    عاشق شدن، سخت است. عاشق ماندن، سخت تر. آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر، طول می کشد که از یاد ببرد. به خصوص عشق اول را.

    روی موتورنشسته بودم، ساعت دو نیمه شب بود. از امامزاده برمی گشتیم.
    ناگهان حسی به من گفت که بعضی چیزها را نمی توان به تقدیر و سرنوشت سپرد. باید به خاطرش جنگید! یک حس آنی بود. ولی یقین داشتم که با دعا و صبر، هیچ چیز خود به خود حل نمی شود!
    مادر علی، دختر خواهرش را به من ترجیح می داد. مادر من، حال خوبی نداشت و پدرم، هنوز موضوع را باور نکرده بود و فکر می کرد خیال پردازی های دختر شاعر مسلکش است! اگر می دانست جدی است، واویلا! می شناختمش!

    گفتم: علی،بیا کاری کنیم گشت ما را بگیرد!
    علی، ناگهان ایستاد."چی گفتی؟"
    گفتم: دو تا از همکلاسی های منو، گشت با هم گرفت، بعد از پدر مادرشون خواست که اونا رو عقد هم کنن! استاد منم میگه، وقتی عقد هم شید، دیگه دشمنی ها یادشون میره و کم کم عادت میکنن.
    برای اولین بار بود که زیر نور ماه، لبخند علی را دیدم! دلم لرزید. به قول آن شاعر، ماه اگر می خندید، شکل تو می شد! اول لبخند و بعد با صدای بلند. مثل صدای جویدن آبنبات در دهان!

  • ۵
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۳ آبان ۹۹

    برگی از تاریخ برای آینده

    کرونا، کرونا، کرونا، امان از دست این ویروس منحوس که لنگر انداخته روی زمین و آدمهایش

    ای دوست و مخاطب این نامه از آینده، بدان که من یک عدد کنکوری سال 99 بودم (حتماً در موردش اطلاعات زیادی در تاریخ ثبت شده، و اصلاً نیازی به توضیح نیست اما اگر نمی دانی باید بگویم که بی گمان از نحس ترین سالهای تاریخ بشریت بوده) بنده در سن 18 سالگی به استیصالی رسیده بودم که در یک روبه موتِ 180 ساله نبود...باور نمی کنی؟...اولین روزی که مدارس تعطیل شد، کلاس ما قرار بود به وسیله ی یک معلم سختگیر مورد امتحان قرار بگیرد، سختگیر که می گویم فکر نکنی فقط سختگیر بود، گردآفریدی بود برای خودش، جرئت نمی کردی به چشم هایش نگاه کنی، مخوصوصاً وقتی می گفت: نازنین و آن را طوری بیان می کرد که انگار می خواست "کودن" معنا شود، خلاصه که معلم درس تاریخمان بود و ما در سه سال دبیرستان می دانستیم که اگر ریاضی، زبان و یا فنون را ورق هم نزنیم، باید حتماً تاریخ را حفظِ حفظ باشیم، مدارس که تعطیل شد کلی خوشحال شدیم حتی تا جایی که به یاد دارم برای تعطیلی صلوات نذر کرده بودیم، فکر می کردیم به خیر گذشته اما ای کاش دهابار تاریخ 3 را با تمام وقایع دلنچسبش می خوانیدم یا هزار بار می شنیم معلم درس تاریخمان، طوری به ما نازنین می گوید که ابله معنا دهد، اما مدارس تعطیل نمی شد، به وضوح عذاب کشیدیم، هر بار که اخبار اعلام می کرد همه چیز باز هم عقب افتاده مساوی بود با حرص خوردن تا سر حدِ مرگ، چند ماهی هم که کلاً امروز و فردایمان می کردند و انگار که بازیچه ی دست این مقام و آن مسئول بودیم، هر کس هر حرفی می زد ما اهمیت نمی دادیم و منتظر حرف بعدی بودیم و بعدی و باز هم بعدی...من یکیِ که تا صبح روز امتحانات نهایی فکر می کردم دوباره همه چیز عقب بیفتد و فکر کنم حتی سر جلسه ی کنکور هم منتظر بودم جناب مسئولی از راه برسد و بگویید: اینها اینجا چیکار می کنند؟ سرنوشتشان را رقم بزنند و این دانشگاه و آن دانشگاه قبول شوند می ازد به اینکه کرونا بگیرند؟!!!

    یک مسائلی هم هست که در دلم جایشان امن تر است و سخت است گفتنشان اصلاً، به هر حال هر کس هر قصدی داشت، چه درست کردن اوضاع و چه خراب تر کردنش، چه پر کردن جیبش و چه سلامت مردم، دستش درد نکند، حتی دست رستوران هایی که سوپ خفاش سرو می کردند هم درد نکند...

    پی نوشت: دوستم، یه سوال، آیا در آینده هم از آن معلم های ترسناکی که وقتی می گویند نازنین انگار می گویند ابله، ولی باز هم نمی شود دوستشان نداشت، وجود دارد؟

    شاید کمی سبک شدم پس ممنونم از یومیکو که این چالش رو راه انداخت و خیلی ممنونم از آرتمیس که منو به این چالش دعوت کرد :)

    دعوت می کنم از: وایولت، زری، منصوره

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۳ آبان ۹۹

    نهمی

    1) هیچ عصری را نمی توان مطلقاً خوب یا بد دانست. نیکی و بدی دو رشته ی قرینه است و در تاریخ بشر سر دراز دارد. و گاهی درهم می تنند. "آلبرتوی فیلسوف"_"رمان دنیای سوفی"

     

    2) _شما مردا همتون موجودات خودخواه و بدی هستید، از همتون متنفرم

    _ولی نه بدتر از شما که انقدر یر غرور و مرموزید که تا آدمو جون به لب نکنید، حاضر نیستید از حس درونتون حرف بزنید "رمان پسران مغرور، دختران شیطون"

    (خودم می دونم، در موردش میشه خیلی بحث کرد)

     

    3) رنج و اندوه می تواند شما را به رفتارهایی وادارد که حتی نمی توانید کمترین درکی از آنها داشته باشید. "لو"_"رمان پس از تو"

     

    4) شاید با کمی شانس کنار تو کار درست رو بکنم، چون شاید هزار مایل دورباشی یا 100 سال، ولی هنوزم با منی و قلبم درست در کنار توئه تا وقتی که پیشم برگردی "دیمن"_"سریال The Vampire Diaries "

     

    5) آیدا تو بهار منی و من خاک و مزرعه ام...باید بیایی و کنار من بمانی تا سبز شوم، و برویم و شکوفه کنم. من بی تو هیچ نیستم، بی تو هیچ نیستم، بی تو هیچ نیستم. خوشا آن لحظه ی ابدی، خوشا آن دم جاودانه که تو بهار من با این خاک درآمیزی و تمامی فضاها و فاصله ها را از میان من و خود به دور افکنی! "شاملو"_"کتاب مثل خون در رگهای من"

  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۳ آبان ۹۹

    هدیه‌ی چالش

    در چالش این من هستم برنده ی قرعه کشی شدم و این در حالی است که فکر نمی کردم در قرعه کشی شانسی داشته باشم، یک چیزی هم بماند بین خودمان، مادرم هر وقت اسم من را برای قرعه کشی می نوشت نفر آخر یا یکی مانده به آخر در می آمد، آن هم فقط به این خاطر بود که هر قرعه کشی پایانی دارد و بالاخره باید اسم من هم برنده می شد :)

    ولی اینبار به رغم افکارم عایدم شد و دوباره فهمیدم افکار ما (چه مثبت و چه منفی) شاید روزی لنگ بزند :)

    این پست رو گذاشتم که بگم هدیه ی ارزشمند جناب هاتف رو دریافت کردم و تشکر کنم از خودشون و چالش جالبشون همچنین sepid جان که منو به این چالش دعوت کرد :))

    صفحه ی قرعه کشی: اینجا هست

    تصویر و ویدیوای که از مقدمه ی کتاب قرار دادم (به امید ترغیب دوستان برای خواندن یا شنیدن کتاب) هم شاهد می گیریم (:

     

     

     

     

    در پایان هم جمله ای از کتاب که خیلی دوستش دارم و نوشتنش خالی از لطف نیست:

    زیباترین اتفاقات زندگی ام، اصلاً در لیست《کارهایی که باید انجام بدهم》نبودند.

  • ۹
  • نظرات [ ۸ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۲۲ آبان ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟