مدت ها پیش بود، خسته بودم و کلافه، و مثل همیشه تنها :) با خودم گفتم بهتر است کمی از شعر نو فاصله بگیرم و ببینم می توانم شعری بگویم که وقتی آن را تقطیع می کنم ذوق کنم از اینکه وزن عروضی دارد و خب قوت قلب دیگرم هم همان قدرت عشق بود و شعر گفتن به یادش...

یاد دارم در دفترچه ی (شاید بتوان گفت) خاطراتم برایش نوشتم:

فکر کردی فقط در افسانه هاست این که می گویند: به یاد روی شیرین بیت می گفت

و بعد گفتم از آنجایی که در عروض بهترین است (از نظر من)، چک کند وزنش را، تا ببیند با در نظر گرفتن چند اختیار شاعری، هزج مثمن سالم در می آید یا نه؟

هر چند این ها هیچوقت به دستش نمی رسد...

بگذریم، قبل از نوشتن شعرم، چند چیز به ذهنم می رسد:

اول) خواستم بنا به دلایلی قبل از شعرهای نویی که نوشته ام، این را پست کنم

دوم) من شاعر نیستم پس خواهشاً طوری انتقاد کنید که خیلی ناراحت نشم :)

و این هم شعر بنده:

 

چنان مستم کنی هر دم، مدامم۱ پیش تو باشد

چنان شعر از تو می گویم، تمامم عاشقت باشد

 

چنان عطر تو بوییدم که بینم شرم یک گل را

چنان ماه از تو می جویم، نبینم بی تو نوری را

 

چنانم از تو سرشارم که جز رویت نمی بینم

چنان دردی و درمانی که بی مهرت۲ نمی مانم

 

فاطمه کریمی (صبرا)

 

۱:مدام=شراب

۲:مهر=واژه ی ایهامی (هم به معنی محبت هم به معنی عشق)

 

ممنون که خزعبلات بنده رو خوندین :)

پی نوشت:در این مدت که در بیان بودم فهمیدم بعضی از دوستان گذری هستند، یاد وقتی افتادم که بی هدف برای خرید می رفتیم و پس از نگاه به اجناس رو به فروشنده می گفتیم:ما یه دوری بزنیم، برمی گردیم :)

دوست گذری عزیز خوشحال میشم اگر بفرمایید پسندیدین یا خیر :)