رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
هر سحر از عشق دمی میزنم
روز دگر میشنوم برملا
قصۀ دردم همه عالم گرفت
در که نگیرد نفس آشنا؟

مطالب پربحث‌تر

در این شلوغی فکر و وظایف روی شانه‌ام دیدار تو آرامش بسیار بود. کسی که هم من است و هم نیست، از آنجایی که هیچ دو انسانی کاملاً شبیه به هم نیستند. کسی که هر دفعه مرا خوشحال و خوشدل کرد، برخلاف من که خوب میدانم چقدر او را غمگین کردم. کسی که مرا بخودم آورد، کنارم بود وقتی خودم هم کنار خودم نبودم و بقول خودش تمام تلاشم را نمیکردم. آدم باید دوستانی داشته باشد که همیشه و همه‌جا به آنها فخر بفروشد که یکی مثل خودشان را ندارند، خدا رو شکر من آنها را دارم. خدا رو شکر که تو را دارم. مطمئنم خورشید قدر دل من گرم نبود وقتی امروز برای اولین بار دیدمت. راستی باغلاری را بگو که نیاوردم، دفعه‌ی بعد بهانه از من قبول نکن.

 

پی‌نوشت: عیدتون مبارک :) آنهم چنین عیدی که برای مولاست، چه از این بهتر :)

  • Fatemeh Karimi

ابتدا این پست را ببینید :)

میخوام یه داستان قشنگ و واقعی براتون بگم،
یه دختری بود، ۱۵ ساله، با یه دختر مهربونی آشنا شد، ۱۴ ساله، دختر مهربون نقاشی بلد بود و یه پا هنرمند بود برای خودش، شاد بود و همیشه انرژی‌های خوب میداد به اطرافیانش، همه رو دوست داشت و با همه خوش‌برخورد بود، دختر اول اما نه نقاشی بلد بود نه شاد و پرانرژی بود، اون یه دختر ساکت و سربه‌زیر بود و متعجب از اینهمه هیاهوی دختر اول، این دوتا باهم دوست شدن، دختر مهربون روی دختر ساکت تأثیر گذاشت و اونو حداقل در اون محیطی که باهم یاد میگرفتن، شاد و خوشدل کرد، با خنده‌هاشون همه رو متعجب میکردن که چطور انقدر زود باهم اُخت شدن و مثل دو تا دوست قدیمیِ صمیمی... به دوسال نرسیده بود که دختر اول مجبور شد بخاطر درس و دم‌کنکوری بودنش اون محیط آموزشی و دیدار دختر مهربون رو ترک کنه، اون مطمئن بود که با وجود همه‌چیز و همه‌چیز بازم دختر مهربون رو می‌بینه و تا همیشه باهم دوستن چون بهم کمک میکردن و برای هم مهم بودن، یکروز دیگه وقت داشتن برای خداحافظی اما همدیگه رو بغل کردن و دختر مهربون گفت: جلسه‌ی آخر که میای؟
دختر اول سریع گفت: معلومه که میام، قول میدم
اما زد زیر قولش، اون نتونست روز آخر بیاد و دختر مهربون رو ببینه چون اتفاقاتی افتاد که روی همه‌چیز تأثیر گذاشت، اون روز نه تنها دختر آروم نتونست سر وقت خودش رو برسونه بلکه خط موبایلش رو هم گم کرد و همه‌چیز خراب‌تر شد چون شماره‌ی دختر مهربون رو گم کرده بود و چون تنها آیدی تلگرامش رو حفظ بود، وقتی برای اون پیام فرستاد، جوابی نگرفت، بخاطر اینکه دختر مهربون هم آیدیش رو عوض کرده بود و اینطوری شد که دو تا دوست خوب از هم دور شدن و همش هم تقصیر دختر آروم بود که متأسفانه اینبار همه‌چیز رو بهم ریخته بود، روزها گذشت و دختر اول بابت اون جریان بارها و بارها خودش رو سرزنش کرد، یه روز که دلش گرفته بود و از بابت اون اتفاق خودش رو نمی‌بخشید رفت سراغ نامه‌ای که می‌خواست به دختر مهربون بده اما هیچوقت بدستش نرسیده بود از نامه عکس گرفت و توی یه پست گذاشت توی وبلاگش که روزهای زیادی نمی‌گذشت که ایجادش کرده بود. مدتها از نوشتن اون پست گذشته‌بود که یه پیام خصوصی برای دختر فرستاده شد، پیام از این قرار بود: من آیلینم، خیلی پیامت قشنگ بود، من فکر میکنم تو رو میشناسم، میشه بهم پیام بدی یا ایمیل بزنی شاید هم آیلین تو نباشم
اما خود دختر مهربون بود... آیلین من...
و امروز قولی میدم که اینبار بهش عمل میکنم، من تو رو دیگه رها نمیکنم خوب من، خوب من و خوب من
به تاریخ اولین دیدارمون بعد از سالها: ۰۰/۵/۵

  • Fatemeh Karimi

"شاعر با عشق دست از همه‌جا کوتاه می‌بیند، میخواهد، میتواند، منتها توانایی‌اش در عالم خیال است و قلبش را تا گول نزند، رها نمیکند. ... یک قطره اشک از گوشه‌ی چشم بی‌حیای آسمان به زمین افتاد، لعنت به آن موقع. وقتی به او نگاه کردند، دیدند به گل خندانی تبدیل شده‌است، همین که آن را به قلب خود زدند، دانستند که پژمرده است، اشخاص خوشحال از او نفرت کردند اما بدبختها با او دوست شدند، شاعر همین قطره‌ی اشک است، همه‌اش سرمست، با این وجود همه‌اش پژمردگی. شاعر پرده‌ی وحشی‌ست که اسیر قفس شده، بیهوده پر و بال میزند، بیهوده آواز غم میخواند، او در جوانی پیر میشود، امیدش مثل امید پیرها متزلزل است، در پیری جوان است، عشق و آرزو در قلبش سماجت خود را به آسانی از دست نداده‌اند، شاعر میترسد، بدون جهت دوست میدارد، بدون امید، به چه تشبیهش کنم؟ وصله‌ی ناجور جمعیت و خانواده، طوفان وحشناک، آتش سوزان، موجهای متلون دریاست. ... محروم، محروم در زمین، معتل در آسمان. لادبن، شاعر است که بجای اساس خانه و بضاعت و آسایش، هر چه دارد، تماشاست. از دور شهرت اسمش را حس میکنند، از نزدیک در رفتار و حرکات عجیبش مبهوت می‌مانند، بالاخره، موجودی که شناسایی‌اش از هم‌جنسانش دشوارتر است، شاعر است. این زندگانی ناکام و تلخ او که به آن بیش از همه‌چیز دلبسته است، این است سرنوشت بدبختی و دیوانگی. چطور است لادبن؟ آیا بهار ممکن است همچو شخصی را دائماً خوش و بی‌قید نگاه بدارد؟"

هر چه فکر کردم دیدم معرفی این پادکست از هر جهت سودمند است و اصلاً نمیشود در بوق و کرنا آن را توصیه نکرد. بنابراین الوعده‌ی شماره‌ی پنج وفا. کسی نیستم که نظرات کارشناسی بدهم آنهم با تمام سهل‌انگاری‌ای که تا به الان انجام داده‌ام درحالیکه میتوانستم سالها قبل شروع کنم به شنیدن متداوم پادکست، ولی آنچه که فهمیدم هر پادکست یک راه درخشان است بسوی آنچه که نمیدانیم یا فکر میکنیم میدانیم یا میدانیم اما نه از هر سوی آن چیز. بعضی از پادکست‌ها پروانه‌اند، از گلی به گلی دیگر میروند و شهد گلها را پراکنده میکنند تا عطرشان بر عمر دانش ما بیفزاید اما بعضی دیگر پرنده‌های مهاجرند، از یکجا شروع میکنند به پرواز و تا زمانیکه بمقصد برسند، اوج میگیرند در ذهن و غذای روحمان. ری‌را جزء دسته‌ی دوم است، یک اقدام واحد در هر قسمت. ریرا فقط برای سرگرمی نیست که بشنوی تا تمام شود، خودم هر قسمت از آنرا را بارها گوش میدهم به امید اینکه حتی یک بخشش هم از یادم نرود. ری‌را پادکست شاعران معاصر است، در هر قسمت از آن یک شاعر را معرفی میکند،‌ از زندگی‌اش میگوید و یکی از چندین و چند شعر ارزشمندش را میخواند و بسط میدهد. شاعرانی که بحق شناخته نشده‌اند و حتی گاهی اسمهایشان هم بگوشمان نرسیده، نه چون کم‌کاری کرده‌اند یا بهترین خودشان نبوده‌اند، اغلب بخاطر خود ماست، ماییم که امروز و فردا میکنیم برای شناخت انسانهای ارزشمند سخن.

آدرس ری‌را در کست‌باکس: کلیک

آدرس ری‌را در کانال تلگرام: کلیک

  • Fatemeh Karimi

مدتی به تولدم مانده که این را می‌نویسم،‌ شاید الان بخاطر فرار از کتابی که جلویم است و امتحانش که مرا فریاد میکشد، می‌نویسم. دلم خوش‌تر میشود، من همیشه بدنبال شکوفه‌ی خوشحالی بودم، از اتمسفر زمین خارج میشد و باز دوباره می‌آمد و مینشست روی شانه‌ام و باز هم دلش میخواست تغییر سیاره دهد و برود دور و دورتر. دختر گرم‌ترین ماه تابستان بودن اما بدنبال شکوفه‌ی بهار گشتن! از کودکی‌هایم گفته‌ام و نوجوانی‌ها و گذر روزهایم... تلاش میکنم برای تلاش کردن، برای حس خوب، برای کشف زیبایی‌های هستی، برای دوستی و برای عشق. اول خبر خوب را دادم بخودم اما الان باید بگویم خبر بد اینکه همه‌چیز ناهموارتر شده و میشود ولی تو همیشه با منی و کسانی که دوستشان داری پس نگران نباش.

 

پی‌نوشت: عنوان برگفته از سخن دوستِ جانم.

  • Fatemeh Karimi

از آنجایی که این روزها همه دارد میمیرد، یک من که چیزی نیست. یعنی تصور کنید وقتی یک گرده روی یک گل با دست کودکی به پایان حیاتش میرسد، آن کودک با تمام انسانها و تمام زمین و تمام هستی از بین بروند، حالا آن گرده چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ حتی کمتر از صفر درصد. همه دارد میمیرد و این همه تمام اهداف کوچک و بزرگ ماست، تمام قوت ما، تمام امیدهای ما... دارم می‌بینم که چقدر نسبت به خودمان، آینده‌یمان، شهرمان، کشورمان، جهانمان و هستیمان نا امیدیم و این پشیمانی دیده‌ی افکار من میشود. ما داریم خودمان گورستان خودمان میشویم چه نیاز است به خاک. گورستان طفل خنده‌هایمان، گورستان طفل آرزوها و هدفهایمان، و اگر شادی و هدف را از انسان بگیریم از او چه باقی می‌ماند؟ اگر صاحب این وبلاگ که فوت کرده است، تنها با خیال زندگی، زندگی کرده باشد، به من مدیون است و هیچ کداممان این چنین دینی را نخواهیم بخشید مخصوصاً حالا که دو طرف معامله خودمان هستیم. تنها حرف من حالا که نیستم، این است: کاش قاتل من نبوده باشم.
از آنجایی که این روزها همه (دور از جان) دارند میمیرند، من هم گفتم بگذار با این چالش به رنگ حیات، یکجور شوک مرگ پیش از مرگ بدهم.
در پایان اگر خاطره‌ای، تصوری، تفکری از من دارید، خوشحال میشوم بخوانم.

 

پی‌نوشت: شروع چالش از اینجا. دعوت میکنم از هر کسی که دوست دارد بنویسد.

  • Fatemeh Karimi

۱) عمر من واسه فراموش کردنه تو کفایت نمیکنه، بیخیالِ عصبانیت شدم، انکارو گذاشتم کنار، همه چیز رو قبول کردم نیهان، همه چیز رو. خورشید من از این دستت طلوع میکنه و از این یکی غروب میکنه. "کمال"_"سریال عشق بی‌پایان"

 

۲) مردم به معجزه بیش از واقعیت باور دارن. "لولوش"_"انیمه‌ Code Geass"

 

٣) وقتی موسیقی رو با تموم وجود درک میکنی، وارد عرصه‌ی جدیدی از کشف زیبایی‌های دنیای هنر میشی، میفهمی هر چیزی توی طبیعت آهنگ و موسیقی خاص خودش رو داره، حتی داستانها. "آرمان"_"رمان قهوه‌ی سرد آقای نویسنده"

 

۴) یک شریک زندگی، اگر عشقی در قلبش باشد، حس میکند میتواند برایش زنده بماند. بدون آن، من تا حالا هفت تا کفن پوسانده بودم. "گریس ۳۱ از برمینگم"_"رمان من پیش از تو"

 

۵) مرا می‌بخشد آن پروردگاری   که شاعر را، دلی دیوانه داده "دیوان فروغ فرخزاد"

  • Fatemeh Karimi

وقتی پست بیانیها را میخواندم، پرنده‌ها بدنبال خودنمایی صدای خود بودند در گوش من، هیچ دست از سر صدایشان برنمی‌داشتند، مثل کودکی که اصرار دارند در جواب "کی از همه قشنگتره؟" سه بار بگویید: من، من، من.
آدمی که برای اولین بار به آهنگ توجه کرد در تاریخ اسمی ندارد، نه، مبدع موسیقی را نمی‌گوییم، کسی که برای اولین بار با لباسی برگی بر روی تخته سنگی نشسته‌بود و با ترس اینطرف و آنطرف را نگاه میکرد و همه‌اش بفکر غذا بود و جای خواب، مدام حواسش جمع که هیچ حتی ضرب هم بود! یک لحظه، فقط یک لحظه جدا شد، رفت به ورای تخته سنگ و جای خواب و غذا و حیوانات وحشی، یک دم، تنها یک دم، چشمانش را بست، آنهم وقتی بود که پرنده‌ای خوش‌خوان آمد و نشست روی درخت بالای سرش و او، تنها او و امثال کمی مثل او، حواسشان را دادند به پرنده، شاید عمویش در آن زمان درحال شکار بود و خاله‌اش میوه‌ی درختان را جمع میکرد و مادر و پدرش هم سخت بدنبال تهیه‌ی غاری برای ادامه‌ی حیات بودند اما او، تنها او، در آن لحظه‌ی خاص دل داد به صدای آن پرنده و یادش رفت حواسش را ضرب کند برای حفاظت از خود در برابر هر نوع حمله‌ای. چرا؟ چون به قلب او حمله شده‌بود. احتمالاً در آن یک دم که چشمانش بسته بود، او موفق شد آینده را ببیند، او پیانو را دید و گیتار را و خواننده را و درک کرد آواز را. شاید حتی خواند: آتشی... در سینه دارم، جاودانی... و آن آتش همان معجزه‌ی آواز بود. بعد برگشت، برگشت به دغدغه‌های خودش و نیزه‌اش را بالا گرفت و مواظب خودش شد. شاید او هیچگاه عاشق نشد، شاید این درکش را به بقیه نگفت، شاید مثل قهرمان‌ها به بهترین شیوه نمرد. ولی او فهمید، او یک لحظه آواز را شنید و اصلاً شاید فقط برای همان یک لحظه بدنیا آمده‌بود. آواز اصیل چه‌ها که بسر آدم نمی‌آورد...
صدای اصیل پرنده‌هایی که اولش گفتم را ضبط کردم(:

 
  • Fatemeh Karimi

پیش‌نوشت: اینبار بیشتر پیشنهاد خواندن میدهم.

  • Fatemeh Karimi

 

آمد و گفت: آبجی، انقدر خوبه این انیمیشنِ، محصول مشترک دیزنی و پیکسار که درون و بیرون رو هم ساختن و... و...
انقدر تعریف کرد که گفتم: حتماً دیدیم یادت نمیاد
گفت: بیست بیستُ یکه
دستش درد نکند که از من پیگیرتر است، واقعاً از بهترینِ انیمیشنها
داستانش، داستان رفاقت بود و شجاعت. ساکت کردن بورونو، اسیر روزمره نشدن و از ترس زندگی را فراموش نکردن، پیدا کردن هدف، تسلیم نشدن، اشتباه کردن و بعد پذیرفتن آن، تصور و تخیل، ارزش دانش، اتحاد، قبول کردن تفاوتها، تأثیر مثبت آدمهای خوب و...

_نه، نمیتونم، عمراً بتونم، یعنی...

_ببین، مشکلت رو میدونم، مغزت بورونو کرده
_بورونو؟
_آره، مغز منم یه وقتایی میشه، آلبرتو نمیتونی، آلبرتو میمیری، آلبرتو اونو نکن دهنت D: لوکا، خیلی سادست، بحرف بورونویِ احمق گوش نکن
_چرا اسمش بورونوئه؟
_من چه میدونم! هرچی میخوای صداش کن، فقط بگو که ساکت شه

  • Fatemeh Karimi

میتوانست هزار و یک چیز دیگر باشد، آخ، حواسم نبود شما اول متن هستید، فکر کردم مثل افکارم مدتهاست در جریانید. دارم در مورد دو یادگاری حرف میزنم، دو یادگاری ارزشمند و یادآور دو دوران خوب زندگی. گل بید سفید، نمی‌دانستم چنین درختی وجود دارد که گلش به نرمی پنبه است، وقتی برای اولین بار رفتم به دیدار دانشگاهِ بی‌دانشجو، چشمم خورد به چند گل بید سفید که پایین درخت به چشم می‌آمد، با نگاهی لبریز از شوق و در کمال سرزندگی روح، یکی از آنها را برداشتم و با خودم آوردم، این شد که درخت بید سفید شد درخت مورد علاقه‌ی من در دانشگاه و آن گلی که برداشتم شد یادگار اولین دیدارم با دانشگاه. اما دومی، گوشه‌گیر و غمگین، خنده‌ام سوری صد سال یکبار بود برای خودش. مخصوصاً یازدهم. هر لحظه منتظر که یک اتفاق بشدت هیجان انگیز بیفتد مثلاً اینکه بتوانم پرواز کنم! شاید، شاید در آن صورت یک لبخند خشک و خالی میزدم. بخشی از این احوالات سرچشمه میگرفت از خجالتی بودنم و باحال بودن انسانی‌های کلاسمان. در هیچ کجای دنیا و تاریخ باحال‌تر از انسانی‌های کلاس ما وجود نداشته و ندارد و البته این احتمالاً به این دلیل است که من در مدرسه‌ی انسانی‌های دیگر نبودم یا حالا دیگر رشته‌ها D: اما یکروز دختر خجالتی و فسرده‌ی کلاس قدم‌زنان در حیاط پیش میرفت که چشمش خورد به تکه‌چوب درخت کاجی در ته حیاط، آن موقع بود که آن را برداشت و برد و گذاشت در کیفش تا نگه دارد به یاد آن روزها، میتوانست هزار و یک چیز دیگر باشد، ولی این شد. هنوز و تا پایان تمام زندگی‌های بعدی و بعدی و بعدی دوست دارم که در قلبم یادگاری باشد از گل بید سفید و تکه‌ای از چوب یک درخت کاج. چه کسی میداند؟ شاید آن درخت کاج از یک میوه‌ی کاج بوده باشد که همان من باشد در زندگی قبلی‌اش، شاید هم هزارسال بعد من برویم درست در جای درخت بید سفید و گلهایم را بریزم اطرافم برای تمام کسانی که هرطور هم باشند، خواهند که همیشه حال دلشان با خودشان خوب باشد.

پی‌نوشت: دوست داشتم عکسشان هم باشد اما صبرم را نگه میدارم تا انتخاب سی‌اُم قرنطینه‌نگاری :)

  • Fatemeh Karimi