یا مهدی (عج)

سلام آقا جان

شرمنده‌ام اگر وجدانم همین که نامت را بردم، یقه‌ام را گرفت که:باز کارت گیر افتاد.

شرمنده‌ام که وقتی خیالم آسوده است و حالم سرجایش، یادم نمیرود فلان کتاب را تا صفحه‌ی چند خوانده‌ام اما فراموش میکنم مدتهاست نه دعای عهدی خوانده‌ام و نه لب باز کرده‌ام برای گفتن یک جمله ساده، اللهم عجل لولیک الفرج را میگویم.

ساده فراموشت میکنم امام نجات...امیر خوبیها نگاهم میکند و میگوید:تو شیعه‌ی مایی، غافل؟

و من نمی‌شنوم، گوشهایم پر است از روزمرگی‌هایم، نه اینکه ندانم، دانسته غفلت میکنم و گناهم را کوچک میشمارم، و چه گناهی بالاتر از کوچک شمردن گناهانم؟

کلی کار مهم دارم، باید تا آخر امروز فلان نامه را ایمیل کنم برای فلان‌جا، باید کمک کنم برای کارهای خانه، باید کلی فیلم ببینم و کلی کتاب را تمام کنم، خلاصه که برای خواندن دعای فرجت وقتی ندارم و به روی خودم هم نمی‌آورم، شرمنده‌ام که خدایت باید سنگی جلوی پایم بیندازد تا زمین بخورم و دستت را برای برخواستن، طلب کنم.

  • ۴
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۳ مهر ۹۹

    عاشقِ عاشقی بودم

    وقتی فکرش را میکنم میبینم همیشه عاشق عاشقی بودم، عاشق هیجانش، عاشق تلاوت چشمان یار، عاشق قدم زدنهای دونفره و... و...

    به این امید که یار دلخور نشود می‌نویسم که قبل از او، عاشقِ عاشق شدن بودم (فاکتور میگیرم عشق ازلی‌ام را، چرا که مطمئنم در دنیایی که از آن آمدیم هم دست از سر عشقش برنمیداشتم :)

    همیشه از عشق می‌نوشتم، یاد دارم یکبار در نه سالگی از عشق چوب کبریت به یخچال نوشته بودم :) بزرگتر که شدم عاشق عشق لیلی و مجنون شدم و یا ستایش میکردم عاشقانه‌های شهریار برای ثریا را. هیچوقت صدایش را در نیاوردم ولی مثل تو دیوانه بودم بر عاشقانه‌های شاملو برای آیدا. و حسرت جز لاینفک روزهایم، بی تو بود.

    وضع همینطور بود که تو آمدی...فقط همین را بگویم که عاشقانه‌هایی که پیش از تو مینوشتم، کودکانه‌ای بیش نبوده.

  • ۸
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲ مهر ۹۹

    کاش میشد بعضی احساساتمان را جایی جا بگذاریم

    تعجب نکنید! منظورم دقیقاً همین بود که نوشتم، تا بحال شده از اعماق وجودت خسته باشی؟ دوست نداشتی اگر میشد خستگیت را بگذاری روی طاقچه و بلند فریاد بزنی:من خستگیمو گذاشتم اینجا، کسی دست بهش نزنه.

    بعد تأکید کنی:با توام هستم...(نام برادر یا خواهر کوچکترت که معمولاً دنبال هر چیزیست که از آن منع شده باشد)

    خنده‌دار می شود اگر اینبار هم گوش نکند :)

    احساسات دیگر هم جالب میشد اگر می‌توانستی از شرشان خلاص شوی، مثلاً تنفر، به شدت از کسی متنفر هستی و هر بار  خودت را گول میزنی که نه، من دیگر از فلانی متنفر نیستم، ولی وجدانت نیشگون میگیرد افکارت را و طعنه میزند:درغگو.

    خیلی خوب میشد اگر می‌توانستی تنفرت را بیندازی ته یک چاه در بیابان، آنوقت شرش دامن بیچاره‌ای را می‌گرفت که از آن چاه آب می‌نوشد.

    یا حتماً بوده زمانی که از عصبانت در حالت انفجار باشی، خوب نمیشد اگر می‌توانستی هر قدرش را که اضافی است، همان لحظه در خاک گلدان کنارت خالی کنی. تصورش کمی مشکل است، نه نه، تخلیه‌ی عصبانیتت را نمی‌گویم، گل در حال انفجار را می‌گویم.

    لذت بخش نبود اگر هر وقت از تنهاییت خسته شدی آن را می‌انداختی داخل سطل زباله، آنوقت دیگر تنها نبودی بلکه گربه‌ی بیچاره‌ای که آشغال‌ها را میجوید، تنهای تنها بود.

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۱ مهر ۹۹

    صندلی

    عادت داشت روی صندلی خودش بشیند، صندلی‌ای که میزش کمی بلندتر از صندلی‌های دیگر کلاس بود. شاید به خاطر اینکه زمانی که از درس خسته میشد، سرش را تکیه دهد به میز، شاید هم دلیل دیگری داشت که خودش می‌دانست.

    اگر بگوییم برای هر کاری که میکرد و هر چه میگفت، دلیلی داشت، دروغ نگفته‌ام. نه دیر حاضر میشد و نه زود، برخلاف من همیشه سر موقع می‌آمد. محبوب معلم بود. یکبار آقای حسینی به او گفت:پسر جان، تو برای من همیشه بیستی.

    می‌دانستم خیلی ها حسادت کرده‌اند اما من فقط لبخند زدم و در دل گفتم:برای من هم.

    در روستایمان، دو کلاس داشتیم، یکی برای ابتدایی‌ها و دیگری برای ما، راهنمایی‌ها. کلاس دبیرستانی‌ها در روستای کناری بود و معلمشان، مردی مسن‌تر از آقای حسینی. از برادرم شنیده بودم که دو کلاس بزرگتر از مال ما دارند یکی برای دخترها و دیگری برای پسرها. به همین دلیل هم دبیرستان را دوست ندارم.

    آن هفته را بخوبی بیاد دارم، صندلی‌اش گم شده بود، احتمال میداد که یکی از ابتدایی‌ها پنهانی آن را برداشته و صندلی کوچک خود را برای او گذاشته. بهش گفتم:پس چرا نمیری دنبالش؟

    خندید:بذار بچه دلش خوش باشد، من میتوانم با همین هم سر کنم.

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۳۱ شهریور ۹۹

    دلخوشی‌های صد کلمه‌ای

    خیال تو

     

    اگر به من بود که پنجاه بار می‌نوشتم: خیال تو

    ولی از اونجایی که حوصله‌ی خوانندگان سر میرود، مثل همه مینویسم :)

     

    لبخندهای مادرم...شوخی‌های پدرم...گرمای برادر بزرگترم و لجبازی‌های ته تغاری‌یمان که فکر میکند، همه چیز را میداند.

    پیامهای گروه دوستانه‌یمان که خنده مهمان میکند به لبهایم...کتاب‌هایی که با آنها زندگی میکنم و فیلم‌هایی که مرا میرد به ورای تصور.

    آهنگهایی که حال‌خوب میدهد به قلبم...یادگرفتن آنچه از آموختنش لذت میبرم...نوشتن و مطلب گذاشتن در وبلاگم...پسندیده شدن هم صد البته حس خیلی خوبی دارد...دعا کردن برای همه‌ی کسانی که دوستشان دارم و دیگر...دیگر، بها دادن به هر آنچه که یک طرفش اوست.

    امیدوارم صد کلمه شده باشد :) چالش از رادیو وبلاگیها شروع شد. از اونجایی که تازه اومدم و دوستان زیادی رو نمی‌شناسم، هر کسی که این مطلب رو میخونه و هنوز انجام نداده، دعوت میکنم :))

  • ۱۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۳۰ شهریور ۹۹

    اولی

    1) آدمها در هر زمان امکان تحقق بخشیدن به رویاهایشان را دارند. "ملک صدق"_"رمان کیمیاگر"

     

    2) زندگیمون قبل از اینکه باهم باشیم، چیزی جز دنبال هم گشتن نبوده. "دفنه"_"سریال عشق اجاره ای"

     

    3) وقتی یه آدم پای احساسش هر چیزی که داره می‌بازه...تنهایی از اون آدم عاشق یه کوه بی‌احساس میسازه. "الیا"_"رمان بفض تنهایی"

     

    4) انسان به همه چیز خو می‌گیرد، به همه چیز، حتی مصیبت و درد. "مهناز"_"رمان دالان بهشت"

     

    5) می‌خوام شکایت کنم، از تو به چشمای خودم که از روی دیوونگی و بی‌خودی عاشقت شدم. "رزا"_"رمان تقاص"

     

    کدوم قشنگتر بود؟

  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۸ شهریور ۹۹

    قاصدک که پر وا میکند...

    قاصدک که پر وا میکند، آرزوها را با خودش میبرد، میبرد که به گوش دنیا برساند، که بگوید: هنوز مشتاقیم به آینده و نفس می‌کشیم به خاطر آرزوهایمان.

    آرزوی من اما میشود آن پر سمج قاصدک که میلی به رهایی ندارد، درست همان آخری را می‌گویم.

    دلم نمی‌خواهد اجازه دهم این فکر به ذهنم خطور کند که خدا تنها پرهای رها شده را می‌بینند، میدانم که فهمیدید، قضیه همان اشیاق است و امید.

    انسان باید تنها چیزی که برایش مانده، سفت بچسبد...اصلاً نکند قاصدک‌ها هم همین طور فکر میکنند؟

     

    قاصدک

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۸ شهریور ۹۹

    آرامش

    آرامش، یک دقیقه و یک ساعت و یک روز و یکسال نسیت.

    حتماً بوده لحظه‌ای که از ته دلت لبخند بزنی و بگویی:خودشه، آرامش را می‌گویم.

    ولی آرامش با حال‌خوب خیلی فاصله دارد.

    اگر عاشق باشی و در ریتمی پر از احساس نگاهش کنی، می‌گویی:آرامش اوست.

    اما باز هم می‌گویم نه، باور کنید، آن لحظه که از زمان و مکان و ساعت و دقیقه و زندگی جدا شدی و تنها یک آرزوی همیشگی داشتی:بودنِ او،

    این است آرامش.

    معشوق، آرام دل هست اما آرامش تک تک ثانیه های تلخ و شیرینی است که در کنارش سپری میکنی.

    می‌گویند: در خواب آرامش است، مفت می‌گویند، خواب تنها خواب است.

    گاهی شیرین میشود اما نمی‌تواند قلبت را وادار کند، لبخندزنان بگوید که آرام است.

    و وای به حال آدم در روزهایی که در هجران شب می‌شوند و با کابوس روز و دوباره و دوباره و دوباره.

    سخت میشود، باور آرامش را می‌گویم در این روزها و شبها.

    در ساعت‌های تنهایی، باور آرامش، حسی همتراز  با عشق، مشکل میشود.

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۴ شهریور ۹۹

    خـــــدا

    «به نام بصیر»

     

    که یکی هست و هیچ نیست جز او

    وحده لااله الاهو

     

    هاتف اصفحانی

     

    سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند

    که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت

    به رقص درآیی

    قصه عشق، انسان بودن ماست.

    اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست

    سرت را بالا بگیر و لبخند بزن

    فهمیدن، کار هر آدمی نیست.

     

    احمد شاملو

  • ۵
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۲۳ شهریور ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟