آسمان صبح می چسبید برای عکس گرفتن، صاف صاف، مثل دل شمع. چقدر زیبا که صبحت با دیدن دلبری گلها آغاز شود، آنهم گل سنبل بنفش که در پارک بالای سرم بود و من برای عکس گرفتن از دلبری بانو مسیر رفته را برگشتم. مترو همیشه برایم قصه داشت و ساحت تفکر بود و لذت بردن از موسیقی.
قصه ی دست فروش ها که دیگر کهنه شده، پسرک همین که این جمله را می نوشتم وارد شد و گفت: از این دستمالها بخر خوشبخت میشی، لبخند زدم: ممنون. گفت: این فال رو بگیر، مجانی برای خودت
لب باز کردم: دارم
آخر در مسیر رفت بودم که فال حافظ گرفتم از جوانی که قصه خودش را داشت ولی باز هم دست پسرک را رد نکردم: چقدر میشه؟
گفت: هر چقدر خودت دوست داری بده
همانقدر دادم که به آن جوان داده بودم.
من کاری ندارم با حرفهایی که پشتشان است مثلاً اینها برای یک باند هستند یا تمام سودش به آنها نمیرسد من میدانم زحمتشان باید نتیجه بدهد. از کجا معلوم شاید کمال موفقیت آن جوان را یکسال بعد به انتظار بنشیند سرنوشت.
"آقایان رعایت" ولی کهنه نشده هنوز، من دختر کشورم هستم چرا نباید مردان کشورم به من امنیت بدهند در متروها و کوچه پس کوچه های شهرم. چرا واگن بانوان نباید فقط برای بانوان باشد؟ و چراهایی که باید برای رعایت ادب متن نگفت و نگفت.
چند لحظه مرا ببخشید، باید خط عوض کنم، بعد از گذشت چند دقیقه: همیشه همه چیز باب میلت نیست ولی تهش از طی سفرت لذت میبری، اگر دوست عزیزی باشد، اگر لبخند باشد، اگر آهنگ باشد، اگر...
الان برمیگردم، باید سوار قطار شوم، داشتم میگفتم، اگر دلبریِ گل باشد، اگر در اولین عکست با برج آزادی چشمهایت بسته بیفتد و چندین چند اگر دیگر که ثابت کند خوش گذشته است.

پی نوشت: عنوان مربوط است به آهنگِ سو از آلبوم تیریشکو، همیشه حق مطلب را میگذاشتم عنوان، یکبار هم حرف دل باشد :)