۳۰ مطلب با موضوع «یادْمان» ثبت شده است

منی که روبه‌روی دانشکده نشسته‌ام

این پست قرار بود داستانی باشد که خودم را هم متعجب زده کرد ولی باشد برای کمی بعد.
احتمالاً پستم تحت تاثیر خواندن بابالنگ دراز باشد به هرحال دوست دارم از اخبار خود برایتان بگویم.
زندگی به اندازه‌ی سقف آسمانی رنگ در مسیری که به دانشکده ختم می‌شود، زیباست. روی نیمکت آبی رنگی نشسته‌ام و آفتاب به قدری که نیمکت را درخشان کرده، آزاردهنده است اما مهم نیست. چیزی که مهم است منی هستم که درتلاشم حالم را زندگی کنم، منی هستم که در تلاش هستم به قدم‌های کوچکی که برای خود تعیین میکنم، برسم. اینکه در حال زندگی کنم یعنی به گذشته و آینده وفادارم. اینکه هر چه شد مصمم باشم که از ۱۲ خرداد که مدرسه تمام میشود و برای مدتی معلمی هم، دوچرخه‌سواری باشم که مسیر مترو تا خانه را با علاقه طی میکنم. مهم این است که دوباره به روند برنامه‌هایی که در این پست برای خود تعیین کردم نزدیک بشوم و دوباره پس از مشغله تعلیم و تربیت شاگردان عزیزم شروعش کنم. مهم این است که در مترو کتاب بخوانم، از درخت زیبای در طول راه تعریف کنم، از باد خنکی که تاثیر آفتاب را کم‌رنگ میکند لذت ببرم و از عطرهای مطبوعی که به طرفم می‌آیند استقبال کنم و از اصلاح اندیشه‌هایم خوش باشم. مهم چیزهایی‌ست که ما در زندگیمان تصمیم می‌گیریم پررنگشان کنیم.

  • ۹
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۵ خرداد ۰۱

    کشش فرهنگی

    کشش: امتداد، جاذبه، ربایش
    فرهنگی: منسوب به فرهنگ

    من همیشه معنی کلمات را جستجو میکنم مخصوصاً اگر بلد باشم! از ربایشم به فرهنگ جدیدی میخواهم بگوییم و جزئیاتی که مدتهاست مانده تا امروز. کاشکی خوب از آب دربیایید.
    از دلکش برایتان گفتم (هنرمند خواننده فرانسوی: Zaz) و کششم به زبان او و اینکه برای یک دانشجوی ادبیاتِ شیفته رشته‌اش زبان دوم شد.
    حال میخواهم حرفی که قبل‌ترها گفته بودم پس بگیرم من در زمینه سریالهای ترکی دیگر دستی در کار دارم. دیگر فقط یک سریال را ۴ بار تمام نکرده بلکه یک بازیگر را شروع کرده‌ام! و امتداد بنده جان نام دارد. دلیل کشش فرهنگی را حتماً درک میکنید، رسوم و زبان استانبول خیلی شبیه به ماست اما تا به حال به این نزدیکی و تعاریف دقت نکرده بودم. چه شد که چند قسمت از پرنده سحر خیز با من کاری کرد که ۴ بار از اول تا آخر دیدن عشق اجاره‌ای نکرد، کم و بیش میدانم. انگار که نبود خط قرمزها در سریالهای جان رک است و همین باعث نزدیکی بیشتر فرهنگ کشور من و اوست. انگار که استعداد بازیگری در او در کوتاه مدتی تبدیل به مهارتی شد که مخاطبی مثل من را در نقطه‌ها شگفت زده و تطمیع کرد، مثلاً وقتی گفت: همه جای دنیا رو گشتم ولی قشنگ‌تر از استانبول ندیدم. و حتی مرا در این مورد هم اقناع کرد که عشق تموم میشه! فکرش را بکنید، من را! (دیالوگش را گذاشتم در دفترچه‌های میلیون دلاری) فکرش را که بکنید عالیست اگر قرار باشد عاشق قابل اعتماد بخواهد حتماً عشق را نمیخواهد بلکه دنبال همان چیزهای قابل اعتمادتری است که بعد از پایان عشق برایمان می‌آید. جان در دلدادگی یکجا میگوید: تو یه چیز دیگه‌ای، با همه فرق داری... واقعاً همین است، از اینکه زیر و رو و درون و بیرون آدمها متفرق است لازم است کسانی را بشناسیم که با همه فرق داشته باشند. جان مثل دیگر بازیگرانی نیست که میشناسم. آنقدر خوب دیدمش که کاملاً متوجه‌ام کجا خودش را بازی میکند و به پیشنهاد خودش عمل میکند. در اولین فرصت باید در مورد فعالیتهای اجتماعی‌اش بیشتر اطلاعات کسب کنم ماندم با اینهمه خوبی دیدن چه کنم؟
    از کشش فرهنگی میگفتم، دوستم که این آهنگ را برایم فرستاد و این سایت را دیدم با خودم گفتم به شما هم معرفی کنم که از دست ندهید.
    حال برویم سراغ مفهوم دوم عنوان: کشش به فرهنگ دانشجویی! مدرسه را که ترک میکنم، در مترو، در پیاده‌رو، درمحوطه دانشگاه در مورد همه چیز از جون آدمیزاد گرفته تا شیر مرغ فکر میکنم اما همین که استاد می‌نشیند و از جادو (ادبیات) سخن میگوید، همه چیز خاموش میشود و تنها یک نور می‌ماند که نجات‌بخش وجود من است. (توضیحات بیشتر)
    کاش میشد دوران دانشجویی را بهتر نفس میکشیدم، به دور از ماسکها، مجازیها، دغدغه‌ها. کاش میشد از روز اول که یکی از کلاسهایمان حضوری شد شرکت میکردم در کنار بهترین انسانی که تا به حال شناختم. کاش میشد تک تک خطوط منبعها را بی‌خستگی میخواندم. کاش میشد بدرد معلمی نمیخوردم تا همان اوایل رهایش میکردم اما نکردم و رسیدم به جایی که به آرزویم تردید کردم، بالای پل هوایی نزدیک مترو زمانی که میدانستم به کلاس دانشگاهم دیر خواهم رسید چند ثانیه ماندم و مصمم با خودم متعهد شدم فعلاً یا برای همیشه معلمی را رها کنم. امسال هم تا آخر اردیبهشت امتحانات بچّه‌هایم تمام میشود و بعد از آن دیگر آسوده‌ام در دانشگاه و دانشکده‌ام در کنار ادبیات و محدثه.
    مفهوم سوم عنوان: کشش فرهنگی به فرهنگیان، بخاطر توست درک نمیکنم وقتی دوستانم کنارم در دانشگاه تهران راه میروند و از اینکه اولویت اولشان فرهنگیان بود ولی بخاطر رتبه بالا قبولشان نکردند، صحبت میکنند. من ذاتاً معلمی را همیشه دوست داشتم ولی مقایسه نمیکنمش با ادبیات. (یاد زمانی افتادم که بلا در توایلایت میگوید: انتخاب من همیشه اونه.) تا زمانیکه که سر تو در من اثر کرد و همانطور که میدانم کِه در تو اثر کرد هر جفتمان مایل شدیم به این سمت که هستیم. ابتدایی در کت من نمیرفت با وجود علاقه شدیدم به بودن کنار بچه‌ها ولی معلم پنجم برادرم نظرم را تغییر داد و شد این که هست. خدا را شکر که شد. هر لحظه‌اش برایم ورای هر چه زیباییست بود ولی همیشه یک اما وجود داشت تا سر همان پل هوایی که تصمیمم قطعی شد. هنوز هم بهترین شغل را همان میدانم که دوست داریم و در راهش هستی ولی بهترین آرزوی من و زندگی همین نیست.
    برای همه امید میخواهم و تصمیم قطعی💙

     

    پی‌نوشت مهم: روزتون مبارک معلم‌های عزیز و دوست‌داشتنی بیان خصوصاً تبریک فراوان به فائزه بانو و زهرا بانو . **

  • ۵
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۱۲ ارديبهشت ۰۱

    Her Şey Biraz Hala Sen

     

    بهار طعم دارد، بهار طعم سر زندگی میدهد، قصه‌های غصه‌دار را هم خوش‌لعاب جلوه میدهد، این جلوه بهار است. این مثبت‌نگری در خون بهار جریان دارد، با بارانش، با صدایش، با شکوفه‌هایش، با زنده کردنش، با هر کدام از نشانه‌هایش ما را به امید فرا می‌خواند، برای همین هم هست همه بهار را دوست داریم. حال بهار حال مرا خوب کرده، اگر هنوز نمیدانم دوست دارم آینده چه خبر باشد، اگر هنوز مصمم نمی‌بینم فاطمه را، اگر هنوز غرق در حسرتم، در هر حال باور دارم بهار حال مرا خوب کرده. صبح یک فنجان قهوه برای خودم درست کردم، رفتم در تراس را باز کردم و فهمیدم چقدر دوست داشتم اتاقم تراس داشته باشد و یادم رفته بود، از وقتی که به خانه جدید آمدیم اگر این را به خودم گفته بودم هم حق مطلب را ادا نکرده بودم که چیزی خاطرم نبود، این است رسیدن به خواسته و از دست دادن خواسته. داخل تراس نفس کشیدم و قهوه خوردم، بعد هم آمدم سراغ سریال افسانه‌ای که می‌بینم، پرنده سحر خیز، یکی از بهترین سریالی‌هایی که تا به الان دیدم. زندگی من هم همین شده، انگار هر چقدر هم به خودم اعتراف کنم موفقم، و میتوانم موفق‌تر باشم و آینده چقدر درخشان به نظر میرسد باز هم با حالم مشکل دارم... باز هم با احوالات الانم نمی‌خوانم. با لحن زیبایی دوباره عنوان را میخوانم: Her Şey Biraz Hala Sen (در همه چیز حالا یکم از تو هست)

    دریافت آهنگ :)

  • ۱۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۴ فروردين ۰۱

    چالش دست‌خط

     

    شروع چالش: اینجا

    صادقانه معترفم که سالهاست دست‌خطم خیلی جای کار دارد.

  • ۸
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۲ بهمن ۰۰

    نورهای چشم من

    در پوست خودم نمی‌گنجم که شهادت حضرت فاطمه (س) به دنبال این مطلبم آمدم که دیدم هم ایشون و هم ایشون مطلب گذاشتند، بقیه‌ی مطلب‌ها رو هم تا غروب می‌خونم، داشت یادم میرفت چقدر بیان حفره‌های خالی درونم را پر کرد :')

    به دنبال زندگانی‌ام حتی اگر دارم زندگانی‌ام را خلاصه می‌گذرانم و برای خودم کمترین وقت را هم ندارم که مثل فاطمه‌ی گذشته که دوستش داشتم، باشم، برای این فاطمه بیشتر احترام قائلم ولی نمیدانم دوستش دارم یا نه! عشق و علاقه به معلمی مرا وا می‌دارد به شعر گفتن به زبان دلبندانم:

    عشق و علاقه به معلمی دیگر شده ثانیه به ثانیه‌ی این زندگی و من هم در جریان ثانیه‌ها :)

    پی‌نوشت: چرا نورهای چشم من؟

     

    پی پی‌نوشت: شهادت حضرت زهرا (س) تسلیت باد 🖤 در مورد شهادت بانوی عشق

  • ۸
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۰۰

    فاطمه‌ای دیگر

    دنبال سلسه‌ای از تغییرات هستم، من کسی هستم که از دور شدن عقاید هراسانم، گمان دورم بر این بود که عقایدم روزی که نزدیک باشد به حالم تغییر خواهند کرد اما نه، تغییر فاطمه لزوماً به معنای تغییر عقاید و شخصیت او نیست. این پست گفت که تغییراتی در مورد فاطمه باید باشد اما تغییر یک‌شبه و یک‌ماهه نیست. اکنون احساس میکنم آماده‌ترینم برای تغییر، احساس میکنم وقتش شده عادتهای خوبی را برای خودم برگردانم و ایجاد کنم. تردید دارم از آنها بگویم اما شاید گفتنشان محکم‌ترم کند، میخواهم مانند گذشته کتاب در دست بگیرم و از دست جدا نکنم مگر برای نفس کشیدن، آب و خوراک و کارهای روزمره و مهم. میخواهم وقتی فیلمهایی که گرفتم تا با داداش کوچیکه ببینیم، تمام شد، خودم، با هندزفری،  که دنیای من است! و حس صحنه‌ها و بازیگران، تنها باشم. میخواهم کتاب صوتی گوش کنم اما یک کتاب صوتی که شخصاً برای خودم است! و خودم هم کتاب صوتی تهیه کنم برای دوست عزیزم. میخواهم رادیو را جزء برنامه‌های پیاپی‌ام قرار دهم. میخواهم چیزهای نو را تجربه کنم. بین خودمان باشد، دارم رمان می‌نویسم که البته زیاد ازش توقع دارم و هنوز کمی از توقعم را هم برآورده نساخته. میخواهم تا چهل روز زیارت عاشورا بخوانم و هر هفته به گلزار شهدا بروم، اگر خدا بخواهد. میخواهم روی مسیر جدیدی که برایم باز شده و برمیگردد به همان شغلی که گفته بودم، بسیار تمرکز کنم و خلاق باشم. میخواهم همچنان برای درآمد کوشا باشم و ایضاً انتخابی داشته‌باشم که با رضایت خاطر از پسش بربیایم نه اینکه تمام وقتم را بگیرد و بی‌خوابی و پژمردگی نصیبم کند. میخواهم روابط دوستانه‌ام را بهبود ببخشم، دلم بهترین هرآنچه که هست را میخواهد، هنوز و تا آخر عمر هم همچنان در این مورد تلاشگرم و الحق که ارزشش را دارد چون حسی که دوستی در من ایجاد میکند، یکتاست. میخواهم هر روز ورزش کنم و هر صبح به پیاده‌روی بروم. میخواهم در زمینۀ انیمه و پادکست پیشرفت کنم و جاری باشم نه که ثابت در یک نقطه بمانم. میخواهم قرنطینه‌نگاری را که قدر عمر نوح طول کشید، به آخر برسانم، اگر مرکز مدیریت با من همکاری کند. میخواهم وبلاگ‌نویسان ارزشمند و قلم‌های بیشتری را پیدا کنم. میخواهم تابستانم را خوب تمام کنم و ترم جدید را خوب شروع. به انجام هشتاد درصدی مواردی که گفتم هم قانع نیستم چونکه جاری و پیوسته نبودم و درمورد بعضی از موضوعات دیر شروع کردم همچنین به دلایل دیگر... فی‌الحال بیشترین چیزی که میخواهم این است که صد درصد میخواهم‌ها را پیش ببرم. دیگر توکّل به خدا.

  • ۸
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۱۱ شهریور ۰۰

    در آرزوی تو

    نزدیک به ۵۰ عبارت نوشتم که قرار است با آنها متنی که خواهیم خواند را بنویسم. بدنبال یک قطعه الماس هستم، نه الماس معمولی، الماسی که جواهرفروشیها ندارند، الماسی که سخت بدست میاد و آسان از کف نمیرود، از درک حرف میزنم، واقعاً سخت است، من ندارم. درک عمیقی که مثل الماس هر لحظه را برایم روشن کند از شناخت. چیزی که دنبالش میگردم را تا حدودی در کتابها خواندم، در فیلمها و تصاویر دیدم اما نه، درک الماسی فراتر از لمس واژه‌ها و عکسهاست. پنجشنبه و جمعه‌ی هفته‌ی قبل را در گلزار شهدا گذراندم، پنجشنبه ظهر وقتی از خانه بیرون رفتم، باد را بیاد دارم و بارقه‌ی نور لای درختها، و وقتی رسیدیم، نسیم یادم می‌آید و بارقه‌ی نور لای سربندها. چیزهای زیاد دیگری هم بخاطر دارم: ایرانی‌ترین مزار... نه اینکه تک‌تک شهیدانمان برای کشور عزیزمان نبوده‌باشند، نه. اما مزار شهید چمران با نقش پرچم روی مزار و خود پرچم بالای آن، بعنوان ایرانی‌ترین مزار بذهنم رسید. کودکان که در هیئتها و در مراسمات مذهبی و در گلزار شهدا مرا مایل میکند به حسادت، یعنی کنجکاو نگاه‌هایشان میشوم، اینکه در کندوکاو هستند که: این خانمه الان گریه کرد؟ چرا این آقائه که صداش از بلندگو میاد انقدر محکم و غمگین میخونه؟ برای چی اینجا خوراکی میدن؟ چرا همه اینجا نشستن؟ همه‌ی اینها سوالاتی هستند که اگر پدر و مادر برایشان دلیل بیاورند بازهم برای کودک انگار گمنام‌اند. مثل مزار شهید دین‌شعاری که هر دو روز کوشیدم پیدایش کنیم اما مزارشان برایمان گمنام ماند. دفعه‌ی قبل که روبه‌روی آرامگاه شهید گمنامی نشسته‌بودم، مدام دعا میکردم، از اینطرف و از آنطرف، طوری که وقتی حرفهایم تمام شد، شک داشتم که تمام شده‌باشد، اما اینبار تنها یک چیز خواستم: همان درک عمیقِ الماسی که واقعاً محتاجش هستم. و نمیدانم چطور میتوانم از چیزی حرف بزنم که چیزی درموردش نمیدانم. بقیه‌ی پنجشنبه را هم همانجا کتاب خریدیم، شاهد نذر و نیازهای گوناگون بودیم، خوش‌نویسی نگاه کردیم، خواست یکی از آقای خوش‌نویس، این بود: نماز اول وقت. و دیگری این: غیبت ممنوع. برای دوستم هم به زیبایی روی کاغذ نوشته شده‌بود: یا مهدی ادرکنی. و من بیاد دوران مدرسه که هنوز صف می‌ایستادیم، افتادم، چیزهای دیگری هم من را بیاد دبیرستانمان انداخت، مثلاً: قرائت شده و قرائت نشده، معلم دینی‌مان، هر کجا هست ان‌شاءالله که سلامت باشد، اول کلاس میخواست صفحه‌های تلقی و حاشیه‌دار قرآن را بیاوریم و هرکسی مایل بود، بخواند. یکی از عجایب روزگار را هم تماشا کردیم: پایین مزار شهیدی، کارتی سفید با یک شماره و یک جمله: همسری که مولا بخواهد. الان که دارم بهش فکر میکنم، راه‌های خیلی بهتری هست برای یافتن همسری که مولا بخواهد. فانوس هم بخاطر دارم، همیشه هروقت فانوس می‌بینم، بیاد اینجا می‌افتم. میدان عملیاتها، یکدفعه نگاهت میرود سمت یک عملیات و یک رمز بعد هم ذهن آدم میرود سوی شهیدان آن عملیات و فرمانده‌ها... چند شهید که دوست دارم بیشتر در موردشان بدانم: شهید مجید محسنی، شهید مجید ثابت. روی مزار شهید محسنی در مورد پستچی و معلم بودنشان نوشته‌بود و روی مزار شهید ثابت شعری‌ست از سعدیِ جان که عنوان از آن می‌آید:
    در آن نفس که بمیریم در آرزوی تو باشم
    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۶ مرداد ۰۰

    خورشید باغ

    در این شلوغی فکر و وظایف روی شانه‌ام دیدار تو آرامش بسیار بود. کسی که هم من است و هم نیست، از آنجایی که هیچ دو انسانی کاملاً شبیه به هم نیستند. کسی که هر دفعه مرا خوشحال و خوشدل کرد، برخلاف من که خوب میدانم چقدر او را غمگین کردم. کسی که مرا بخودم آورد، کنارم بود وقتی خودم هم کنار خودم نبودم و بقول خودش تمام تلاشم را نمیکردم. آدم باید دوستانی داشته باشد که همیشه و همه‌جا به آنها فخر بفروشد که یکی مثل خودشان را ندارند، خدا رو شکر من آنها را دارم. خدا رو شکر که تو را دارم. مطمئنم خورشید قدر دل من گرم نبود وقتی امروز برای اولین بار دیدمت. راستی باغلاری را بگو که نیاوردم، دفعه‌ی بعد بهانه از من قبول نکن.

     

    پی‌نوشت: عیدتون مبارک :) آنهم چنین عیدی که برای مولاست، چه از این بهتر :)

  • ۸
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۷ مرداد ۰۰

    آیلین پیدا شد :*)

    ابتدا این پست را ببینید :)

    میخوام یه داستان قشنگ و واقعی براتون بگم،
    یه دختری بود، ۱۵ ساله، با یه دختر مهربونی آشنا شد، ۱۴ ساله، دختر مهربون نقاشی بلد بود و یه پا هنرمند بود برای خودش، شاد بود و همیشه انرژی‌های خوب میداد به اطرافیانش، همه رو دوست داشت و با همه خوش‌برخورد بود، دختر اول اما نه نقاشی بلد بود نه شاد و پرانرژی بود، اون یه دختر ساکت و سربه‌زیر بود و متعجب از اینهمه هیاهوی دختر اول، این دوتا باهم دوست شدن، دختر مهربون روی دختر ساکت تأثیر گذاشت و اونو حداقل در اون محیطی که باهم یاد میگرفتن، شاد و خوشدل کرد، با خنده‌هاشون همه رو متعجب میکردن که چطور انقدر زود باهم اُخت شدن و مثل دو تا دوست قدیمیِ صمیمی... به دوسال نرسیده بود که دختر اول مجبور شد بخاطر درس و دم‌کنکوری بودنش اون محیط آموزشی و دیدار دختر مهربون رو ترک کنه، اون مطمئن بود که با وجود همه‌چیز و همه‌چیز بازم دختر مهربون رو می‌بینه و تا همیشه باهم دوستن چون بهم کمک میکردن و برای هم مهم بودن، یکروز دیگه وقت داشتن برای خداحافظی اما همدیگه رو بغل کردن و دختر مهربون گفت: جلسه‌ی آخر که میای؟
    دختر اول سریع گفت: معلومه که میام، قول میدم
    اما زد زیر قولش، اون نتونست روز آخر بیاد و دختر مهربون رو ببینه چون اتفاقاتی افتاد که روی همه‌چیز تأثیر گذاشت، اون روز نه تنها دختر آروم نتونست سر وقت خودش رو برسونه بلکه خط موبایلش رو هم گم کرد و همه‌چیز خراب‌تر شد چون شماره‌ی دختر مهربون رو گم کرده بود و چون تنها آیدی تلگرامش رو حفظ بود، وقتی برای اون پیام فرستاد، جوابی نگرفت، بخاطر اینکه دختر مهربون هم آیدیش رو عوض کرده بود و اینطوری شد که دو تا دوست خوب از هم دور شدن و همش هم تقصیر دختر آروم بود که متأسفانه اینبار همه‌چیز رو بهم ریخته بود، روزها گذشت و دختر اول بابت اون جریان بارها و بارها خودش رو سرزنش کرد، یه روز که دلش گرفته بود و از بابت اون اتفاق خودش رو نمی‌بخشید رفت سراغ نامه‌ای که می‌خواست به دختر مهربون بده اما هیچوقت بدستش نرسیده بود از نامه عکس گرفت و توی یه پست گذاشت توی وبلاگش که روزهای زیادی نمی‌گذشت که ایجادش کرده بود. مدتها از نوشتن اون پست گذشته‌بود که یه پیام خصوصی برای دختر فرستاده شد، پیام از این قرار بود: من آیلینم، خیلی پیامت قشنگ بود، من فکر میکنم تو رو میشناسم، میشه بهم پیام بدی یا ایمیل بزنی شاید هم آیلین تو نباشم
    اما خود دختر مهربون بود... آیلین من...
    و امروز قولی میدم که اینبار بهش عمل میکنم، من تو رو دیگه رها نمیکنم خوب من، خوب من و خوب من
    به تاریخ اولین دیدارمون بعد از سالها: ۰۰/۵/۵

  • ۹
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۵ مرداد ۰۰

    گل بید سفید و چوب درخت کاج

    میتوانست هزار و یک چیز دیگر باشد، آخ، حواسم نبود شما اول متن هستید، فکر کردم مثل افکارم مدتهاست در جریانید. دارم در مورد دو یادگاری حرف میزنم، دو یادگاری ارزشمند و یادآور دو دوران خوب زندگی. گل بید سفید، نمی‌دانستم چنین درختی وجود دارد که گلش به نرمی پنبه است، وقتی برای اولین بار رفتم به دیدار دانشگاهِ بی‌دانشجو، چشمم خورد به چند گل بید سفید که پایین درخت به چشم می‌آمد، با نگاهی لبریز از شوق و در کمال سرزندگی روح، یکی از آنها را برداشتم و با خودم آوردم، این شد که درخت بید سفید شد درخت مورد علاقه‌ی من در دانشگاه و آن گلی که برداشتم شد یادگار اولین دیدارم با دانشگاه. اما دومی، گوشه‌گیر و غمگین، خنده‌ام سوری صد سال یکبار بود برای خودش. مخصوصاً یازدهم. هر لحظه منتظر که یک اتفاق بشدت هیجان انگیز بیفتد مثلاً اینکه بتوانم پرواز کنم! شاید، شاید در آن صورت یک لبخند خشک و خالی میزدم. بخشی از این احوالات سرچشمه میگرفت از خجالتی بودنم و باحال بودن انسانی‌های کلاسمان. در هیچ کجای دنیا و تاریخ باحال‌تر از انسانی‌های کلاس ما وجود نداشته و ندارد و البته این احتمالاً به این دلیل است که من در مدرسه‌ی انسانی‌های دیگر نبودم یا حالا دیگر رشته‌ها D: اما یکروز دختر خجالتی و فسرده‌ی کلاس قدم‌زنان در حیاط پیش میرفت که چشمش خورد به تکه‌چوب درخت کاجی در ته حیاط، آن موقع بود که آن را برداشت و برد و گذاشت در کیفش تا نگه دارد به یاد آن روزها، میتوانست هزار و یک چیز دیگر باشد، ولی این شد. هنوز و تا پایان تمام زندگی‌های بعدی و بعدی و بعدی دوست دارم که در قلبم یادگاری باشد از گل بید سفید و تکه‌ای از چوب یک درخت کاج. چه کسی میداند؟ شاید آن درخت کاج از یک میوه‌ی کاج بوده باشد که همان من باشد در زندگی قبلی‌اش، شاید هم هزارسال بعد من برویم درست در جای درخت بید سفید و گلهایم را بریزم اطرافم برای تمام کسانی که هرطور هم باشند، خواهند که همیشه حال دلشان با خودشان خوب باشد.

    پی‌نوشت: دوست داشتم عکسشان هم باشد اما صبرم را نگه میدارم تا انتخاب سی‌اُم قرنطینه‌نگاری :)

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۳۰ خرداد ۰۰
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟