۶ مطلب در مرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

دلم گرفته ای دوست... هوای گریه با من...

دوست داشتم از حال دلم بنویسم. احتمالاً نمیتوانم، از من دور شده، شاید این کاملاً معمولی باشد اما برای من نیست. من باید هر روز نظر قلبم را پرس‌وجو کنم. دلش بخواهد، میگوید، نخواهند، نمیگوید و حتی از من هم پنهان میکند! خوشش نمی‌آید من به گرفتگی‌اش بی‌توجه باشم، خوشش نمی‌آید نخواهم یک ماه را بدون گریه بسر برسانم. خوشش نمی‌آید با دو قطره تمامش کنم چون حسودی میکند به چشمم که دارم سعی میکنم بفکرش باشم. حال جهانم خوب نیست، بیماری، مرگ، جنگ، خشم، سلاح سخت و نرم، نقاب. تاب نمی‌آورم به هرات فکر کنم. تاب نمی‌آورم به خوزستان فکر کنم. تاب نمی‌آورم به مرگ فکر کنم و باز هم به مرگ و باز هم... تاب نمی‌آورم ببینم ده‌تا از همسایه‌هایم برای بیماری می‌میمرند و صدهاتای دیگر برای جنگ. تاب نمی‌آورم کودکانی با قلبهای کوچک و چشمهای غمناک و دستهای خشمگین را در ذهن مجسم کنم. تاب نمی‌آورم به دخترانی با روحهایی زخمی‌تر از تن‌های زخمی فکر کنم. تاب نمی‌آورم جهانم را.
اللهم عجل لولیک الفرج...اللهم عجل لولیک الفرج...اللهم عجل لولیک الفرج...

  • ۱۳
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۲ مرداد ۰۰

    در آرزوی تو

    نزدیک به ۵۰ عبارت نوشتم که قرار است با آنها متنی که خواهیم خواند را بنویسم. بدنبال یک قطعه الماس هستم، نه الماس معمولی، الماسی که جواهرفروشیها ندارند، الماسی که سخت بدست میاد و آسان از کف نمیرود، از درک حرف میزنم، واقعاً سخت است، من ندارم. درک عمیقی که مثل الماس هر لحظه را برایم روشن کند از شناخت. چیزی که دنبالش میگردم را تا حدودی در کتابها خواندم، در فیلمها و تصاویر دیدم اما نه، درک الماسی فراتر از لمس واژه‌ها و عکسهاست. پنجشنبه و جمعه‌ی هفته‌ی قبل را در گلزار شهدا گذراندم، پنجشنبه ظهر وقتی از خانه بیرون رفتم، باد را بیاد دارم و بارقه‌ی نور لای درختها، و وقتی رسیدیم، نسیم یادم می‌آید و بارقه‌ی نور لای سربندها. چیزهای زیاد دیگری هم بخاطر دارم: ایرانی‌ترین مزار... نه اینکه تک‌تک شهیدانمان برای کشور عزیزمان نبوده‌باشند، نه. اما مزار شهید چمران با نقش پرچم روی مزار و خود پرچم بالای آن، بعنوان ایرانی‌ترین مزار بذهنم رسید. کودکان که در هیئتها و در مراسمات مذهبی و در گلزار شهدا مرا مایل میکند به حسادت، یعنی کنجکاو نگاه‌هایشان میشوم، اینکه در کندوکاو هستند که: این خانمه الان گریه کرد؟ چرا این آقائه که صداش از بلندگو میاد انقدر محکم و غمگین میخونه؟ برای چی اینجا خوراکی میدن؟ چرا همه اینجا نشستن؟ همه‌ی اینها سوالاتی هستند که اگر پدر و مادر برایشان دلیل بیاورند بازهم برای کودک انگار گمنام‌اند. مثل مزار شهید دین‌شعاری که هر دو روز کوشیدم پیدایش کنیم اما مزارشان برایمان گمنام ماند. دفعه‌ی قبل که روبه‌روی آرامگاه شهید گمنامی نشسته‌بودم، مدام دعا میکردم، از اینطرف و از آنطرف، طوری که وقتی حرفهایم تمام شد، شک داشتم که تمام شده‌باشد، اما اینبار تنها یک چیز خواستم: همان درک عمیقِ الماسی که واقعاً محتاجش هستم. و نمیدانم چطور میتوانم از چیزی حرف بزنم که چیزی درموردش نمیدانم. بقیه‌ی پنجشنبه را هم همانجا کتاب خریدیم، شاهد نذر و نیازهای گوناگون بودیم، خوش‌نویسی نگاه کردیم، خواست یکی از آقای خوش‌نویس، این بود: نماز اول وقت. و دیگری این: غیبت ممنوع. برای دوستم هم به زیبایی روی کاغذ نوشته شده‌بود: یا مهدی ادرکنی. و من بیاد دوران مدرسه که هنوز صف می‌ایستادیم، افتادم، چیزهای دیگری هم من را بیاد دبیرستانمان انداخت، مثلاً: قرائت شده و قرائت نشده، معلم دینی‌مان، هر کجا هست ان‌شاءالله که سلامت باشد، اول کلاس میخواست صفحه‌های تلقی و حاشیه‌دار قرآن را بیاوریم و هرکسی مایل بود، بخواند. یکی از عجایب روزگار را هم تماشا کردیم: پایین مزار شهیدی، کارتی سفید با یک شماره و یک جمله: همسری که مولا بخواهد. الان که دارم بهش فکر میکنم، راه‌های خیلی بهتری هست برای یافتن همسری که مولا بخواهد. فانوس هم بخاطر دارم، همیشه هروقت فانوس می‌بینم، بیاد اینجا می‌افتم. میدان عملیاتها، یکدفعه نگاهت میرود سمت یک عملیات و یک رمز بعد هم ذهن آدم میرود سوی شهیدان آن عملیات و فرمانده‌ها... چند شهید که دوست دارم بیشتر در موردشان بدانم: شهید مجید محسنی، شهید مجید ثابت. روی مزار شهید محسنی در مورد پستچی و معلم بودنشان نوشته‌بود و روی مزار شهید ثابت شعری‌ست از سعدیِ جان که عنوان از آن می‌آید:
    در آن نفس که بمیریم در آرزوی تو باشم
    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۶ مرداد ۰۰

    خورشید باغ

    در این شلوغی فکر و وظایف روی شانه‌ام دیدار تو آرامش بسیار بود. کسی که هم من است و هم نیست، از آنجایی که هیچ دو انسانی کاملاً شبیه به هم نیستند. کسی که هر دفعه مرا خوشحال و خوشدل کرد، برخلاف من که خوب میدانم چقدر او را غمگین کردم. کسی که مرا بخودم آورد، کنارم بود وقتی خودم هم کنار خودم نبودم و بقول خودش تمام تلاشم را نمیکردم. آدم باید دوستانی داشته باشد که همیشه و همه‌جا به آنها فخر بفروشد که یکی مثل خودشان را ندارند، خدا رو شکر من آنها را دارم. خدا رو شکر که تو را دارم. مطمئنم خورشید قدر دل من گرم نبود وقتی امروز برای اولین بار دیدمت. راستی باغلاری را بگو که نیاوردم، دفعه‌ی بعد بهانه از من قبول نکن.

     

    پی‌نوشت: عیدتون مبارک :) آنهم چنین عیدی که برای مولاست، چه از این بهتر :)

  • ۸
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۷ مرداد ۰۰

    آیلین پیدا شد :*)

    ابتدا این پست را ببینید :)

    میخوام یه داستان قشنگ و واقعی براتون بگم،
    یه دختری بود، ۱۵ ساله، با یه دختر مهربونی آشنا شد، ۱۴ ساله، دختر مهربون نقاشی بلد بود و یه پا هنرمند بود برای خودش، شاد بود و همیشه انرژی‌های خوب میداد به اطرافیانش، همه رو دوست داشت و با همه خوش‌برخورد بود، دختر اول اما نه نقاشی بلد بود نه شاد و پرانرژی بود، اون یه دختر ساکت و سربه‌زیر بود و متعجب از اینهمه هیاهوی دختر اول، این دوتا باهم دوست شدن، دختر مهربون روی دختر ساکت تأثیر گذاشت و اونو حداقل در اون محیطی که باهم یاد میگرفتن، شاد و خوشدل کرد، با خنده‌هاشون همه رو متعجب میکردن که چطور انقدر زود باهم اُخت شدن و مثل دو تا دوست قدیمیِ صمیمی... به دوسال نرسیده بود که دختر اول مجبور شد بخاطر درس و دم‌کنکوری بودنش اون محیط آموزشی و دیدار دختر مهربون رو ترک کنه، اون مطمئن بود که با وجود همه‌چیز و همه‌چیز بازم دختر مهربون رو می‌بینه و تا همیشه باهم دوستن چون بهم کمک میکردن و برای هم مهم بودن، یکروز دیگه وقت داشتن برای خداحافظی اما همدیگه رو بغل کردن و دختر مهربون گفت: جلسه‌ی آخر که میای؟
    دختر اول سریع گفت: معلومه که میام، قول میدم
    اما زد زیر قولش، اون نتونست روز آخر بیاد و دختر مهربون رو ببینه چون اتفاقاتی افتاد که روی همه‌چیز تأثیر گذاشت، اون روز نه تنها دختر آروم نتونست سر وقت خودش رو برسونه بلکه خط موبایلش رو هم گم کرد و همه‌چیز خراب‌تر شد چون شماره‌ی دختر مهربون رو گم کرده بود و چون تنها آیدی تلگرامش رو حفظ بود، وقتی برای اون پیام فرستاد، جوابی نگرفت، بخاطر اینکه دختر مهربون هم آیدیش رو عوض کرده بود و اینطوری شد که دو تا دوست خوب از هم دور شدن و همش هم تقصیر دختر آروم بود که متأسفانه اینبار همه‌چیز رو بهم ریخته بود، روزها گذشت و دختر اول بابت اون جریان بارها و بارها خودش رو سرزنش کرد، یه روز که دلش گرفته بود و از بابت اون اتفاق خودش رو نمی‌بخشید رفت سراغ نامه‌ای که می‌خواست به دختر مهربون بده اما هیچوقت بدستش نرسیده بود از نامه عکس گرفت و توی یه پست گذاشت توی وبلاگش که روزهای زیادی نمی‌گذشت که ایجادش کرده بود. مدتها از نوشتن اون پست گذشته‌بود که یه پیام خصوصی برای دختر فرستاده شد، پیام از این قرار بود: من آیلینم، خیلی پیامت قشنگ بود، من فکر میکنم تو رو میشناسم، میشه بهم پیام بدی یا ایمیل بزنی شاید هم آیلین تو نباشم
    اما خود دختر مهربون بود... آیلین من...
    و امروز قولی میدم که اینبار بهش عمل میکنم، من تو رو دیگه رها نمیکنم خوب من، خوب من و خوب من
    به تاریخ اولین دیدارمون بعد از سالها: ۰۰/۵/۵

  • ۹
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۵ مرداد ۰۰

    پادکست ری‌را

    "شاعر با عشق دست از همه‌جا کوتاه می‌بیند، میخواهد، میتواند، منتها توانایی‌اش در عالم خیال است و قلبش را تا گول نزند، رها نمیکند. ... یک قطره اشک از گوشه‌ی چشم بی‌حیای آسمان به زمین افتاد، لعنت به آن موقع. وقتی به او نگاه کردند، دیدند به گل خندانی تبدیل شده‌است، همین که آن را به قلب خود زدند، دانستند که پژمرده است، اشخاص خوشحال از او نفرت کردند اما بدبختها با او دوست شدند، شاعر همین قطره‌ی اشک است، همه‌اش سرمست، با این وجود همه‌اش پژمردگی. شاعر پرده‌ی وحشی‌ست که اسیر قفس شده، بیهوده پر و بال میزند، بیهوده آواز غم میخواند، او در جوانی پیر میشود، امیدش مثل امید پیرها متزلزل است، در پیری جوان است، عشق و آرزو در قلبش سماجت خود را به آسانی از دست نداده‌اند، شاعر میترسد، بدون جهت دوست میدارد، بدون امید، به چه تشبیهش کنم؟ وصله‌ی ناجور جمعیت و خانواده، طوفان وحشناک، آتش سوزان، موجهای متلون دریاست. ... محروم، محروم در زمین، معتل در آسمان. لادبن، شاعر است که بجای اساس خانه و بضاعت و آسایش، هر چه دارد، تماشاست. از دور شهرت اسمش را حس میکنند، از نزدیک در رفتار و حرکات عجیبش مبهوت می‌مانند، بالاخره، موجودی که شناسایی‌اش از هم‌جنسانش دشوارتر است، شاعر است. این زندگانی ناکام و تلخ او که به آن بیش از همه‌چیز دلبسته است، این است سرنوشت بدبختی و دیوانگی. چطور است لادبن؟ آیا بهار ممکن است همچو شخصی را دائماً خوش و بی‌قید نگاه بدارد؟"

    هر چه فکر کردم دیدم معرفی این پادکست از هر جهت سودمند است و اصلاً نمیشود در بوق و کرنا آن را توصیه نکرد. بنابراین الوعده‌ی شماره‌ی پنج وفا. کسی نیستم که نظرات کارشناسی بدهم آنهم با تمام سهل‌انگاری‌ای که تا به الان انجام داده‌ام درحالیکه میتوانستم سالها قبل شروع کنم به شنیدن متداوم پادکست، ولی آنچه که فهمیدم هر پادکست یک راه درخشان است بسوی آنچه که نمیدانیم یا فکر میکنیم میدانیم یا میدانیم اما نه از هر سوی آن چیز. بعضی از پادکست‌ها پروانه‌اند، از گلی به گلی دیگر میروند و شهد گلها را پراکنده میکنند تا عطرشان بر عمر دانش ما بیفزاید اما بعضی دیگر پرنده‌های مهاجرند، از یکجا شروع میکنند به پرواز و تا زمانیکه بمقصد برسند، اوج میگیرند در ذهن و غذای روحمان. ری‌را جزء دسته‌ی دوم است، یک اقدام واحد در هر قسمت. ریرا فقط برای سرگرمی نیست که بشنوی تا تمام شود، خودم هر قسمت از آنرا را بارها گوش میدهم به امید اینکه حتی یک بخشش هم از یادم نرود. ری‌را پادکست شاعران معاصر است، در هر قسمت از آن یک شاعر را معرفی میکند،‌ از زندگی‌اش میگوید و یکی از چندین و چند شعر ارزشمندش را میخواند و بسط میدهد. شاعرانی که بحق شناخته نشده‌اند و حتی گاهی اسمهایشان هم بگوشمان نرسیده، نه چون کم‌کاری کرده‌اند یا بهترین خودشان نبوده‌اند، اغلب بخاطر خود ماست، ماییم که امروز و فردا میکنیم برای شناخت انسانهای ارزشمند سخن.

    آدرس ری‌را در کست‌باکس: کلیک

    آدرس ری‌را در کانال تلگرام: کلیک

  • ۵
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۳ مرداد ۰۰

    آغاز ماه، آغاز من

    مدتی به تولدم مانده که این را می‌نویسم،‌ شاید الان بخاطر فرار از کتابی که جلویم است و امتحانش که مرا فریاد میکشد، می‌نویسم. دلم خوش‌تر میشود، من همیشه بدنبال شکوفه‌ی خوشحالی بودم، از اتمسفر زمین خارج میشد و باز دوباره می‌آمد و مینشست روی شانه‌ام و باز هم دلش میخواست تغییر سیاره دهد و برود دور و دورتر. دختر گرم‌ترین ماه تابستان بودن اما بدنبال شکوفه‌ی بهار گشتن! از کودکی‌هایم گفته‌ام و نوجوانی‌ها و گذر روزهایم... تلاش میکنم برای تلاش کردن، برای حس خوب، برای کشف زیبایی‌های هستی، برای دوستی و برای عشق. اول خبر خوب را دادم بخودم اما الان باید بگویم خبر بد اینکه همه‌چیز ناهموارتر شده و میشود ولی تو همیشه با منی و کسانی که دوستشان داری پس نگران نباش.

     

    پی‌نوشت: عنوان برگفته از سخن دوستِ جانم.

  • ۹
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱ مرداد ۰۰
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟