۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان» ثبت شده است

بیست و سومی

۱) عمر من واسه فراموش کردنه تو کفایت نمیکنه، بیخیالِ عصبانیت شدم، انکارو گذاشتم کنار، همه چیز رو قبول کردم نیهان، همه چیز رو. خورشید من از این دستت طلوع میکنه و از این یکی غروب میکنه. "کمال"_"سریال عشق بی‌پایان"

 

۲) مردم به معجزه بیش از واقعیت باور دارن. "لولوش"_"انیمه‌ Code Geass"

 

٣) وقتی موسیقی رو با تموم وجود درک میکنی، وارد عرصه‌ی جدیدی از کشف زیبایی‌های دنیای هنر میشی، میفهمی هر چیزی توی طبیعت آهنگ و موسیقی خاص خودش رو داره، حتی داستانها. "آرمان"_"رمان قهوه‌ی سرد آقای نویسنده"

 

۴) یک شریک زندگی، اگر عشقی در قلبش باشد، حس میکند میتواند برایش زنده بماند. بدون آن، من تا حالا هفت تا کفن پوسانده بودم. "گریس ۳۱ از برمینگم"_"رمان من پیش از تو"

 

۵) مرا می‌بخشد آن پروردگاری   که شاعر را، دلی دیوانه داده "دیوان فروغ فرخزاد"

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۵ تیر ۰۰

    بیست و دومی

    ۱) امید داشتن، احمقانه نیست. باید اعتقاد داشته باشی که همیشه اتفاقات خوب میفته. پسرم در این دنیا، باید سرنوشت خودت رو رقم بزنی. "پدر هوگو"_"سریال Lost"

     

    ۲) تو را دوست میدارم. تو عشق و امید و منی. بهار و سرمستی روح من هنگامی است که گلهای لبخنده‌ی تو شکوفه میکند. "شاملو"_"کتاب مثل خون در رگهای من"

     

    ۳) توی سن من، شمع از کیک باارزش‌تره. من از مردن نمی‌ترسم. نگرانم به اندازه‌ی کافی عمر نکرده باشم! باید روی همه‌ی تخته‌سیاه‌های کلاسها نوشته بشه: زندگی یه زمین بازیه نه چیز دیگه. "آقای هیچکس"_"فیلم Mr. Nobady"

     

    ۴) او هر جا باشد، قبله‌ام همان جاست. "شمس"_"رمان ملت عشق"

     

    ۵) در تمام زندگیش نگاهش بوده به دوردست، به آینده، به افق، هیچوقت نبوده ذهنش در جایی که بوده و کاری که میکرده. "یودا"_"فیلم Star wars"

     

    پی‌نوشت: بعد از مدتها از این پستها :)

  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۷ خرداد ۰۰

    وبلاگی برای رمانهای نوجوانی

    چندوقت قبل یکی از عزیزان پیشنهاد داد که من رمانهام رو که توی نوجوونی نوشتم بهش بدم تا بخونه، این پیشنهاد رو وقتی داد که چندتا از داستان‌های کوتاه و چندتا از شعرهام رو خونده بود، وقتی فرستادم گفت بنظرم بهتره حالا که نمیخوام اینا رو چاپ کنم برای هدر نرفتن وقت نوجوونیم هم که شده یه کانال درست کنم و هر روز یه قسمت از یکی از رمانهام رو قرار بدم، من هم اطاعت امر دارم میکنم یه جورایی، این پست تا یه مدت پست ثابت میمونه، هر کس که علاقه‌مند بود میتونه توی کانال عضو بشه، نشانی کانال تلگرام: https://t.me/RomanFKD

    و به پیشنهاد شما دوستان قرار شد یک وبلاگی درست کنم به همین منظور، که اینجاست، فقط ممنون میشوم یاری‌ام کنید و پیشنهاد بدهید در مورد به اشتراک گذاشتن رمان در اولین مطلبِ رمان‌نوشت :)

    با کمال قدردانی از همۀ خوانندگان رنگ حیات :)

  • ۱۸
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۳۱ ارديبهشت ۰۰

    روز دوازدهم

    اولین خط از رمان موردعلاقه‌تان را انتخاب کنید. اسامی و افعال را جابه‌جا کرده و عوض کنید و خط جدید خودتان را آغاز کنید.

    پاره یک: نامش مارکوس بود. وقتی با گله اش رسید به کلیسای متروک، هوا تاریک شده بود.

    پاره دو: یکبار، شش ساله که بودم، یک تصویر باشکوه دیدم در کتابی که راجع به جنگل کهن بود، کتابی بنام «قصّه های واقعی از طبیعت»، آن تصویر از یک مار بوآ بود در حال بلعیدن یک حیوان.

  • ۴
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۱۲ فروردين ۰۰

    بیست و یکمی

    1) عشق او باز اندر آوردم به بند/کوشش بسیار، نامد سودمند
    عشق، دریایی کرانه ناپدید/کی توان کردن شنا، ای هوشمند؟
    عشق را خواهی که تا پایان بری/بس که بپسندید باید ناپسند
    زشت باید دید و انگارید خوب/زهر باید خورد و انگارید قند
    توسنی کردم ندانستم همی/کز کشیدن، تنگ تر گردد کمند
    "اربعه قزداری"_"کتاب زندگی نامه و گزیده اشعار چهل شاعر"

    2) کلیبیان معتقد بودند که خوشبختی حقیقی در مواهب ظاهری همچون تجملات مادی، قدرت سیاسی، یا تندرستی نیست. خوشبختی حقیقی در این است که انسان خود را از این قید و بند این چیزهای اتفاقی و گذرا رها سازد. و از آنجا که خوشبختی در گرو این چیزها نیست، پس میتواند در دسترس همه باشد. خوشبختی وقتی بدست آمد، دیگر هیچوقت از دست نمیرود. "آلبرتوی فیلسوف"_"رمان دنیای سوفی"

    3) بوی شمیسا را میتوانستم از دور دست میان شامه ام احساس کنم. "اهورا"_"رمان آیات مَس"

    4) _خب، پس مدالت جور شد دیگه
    _منظورت چیه؟
    _سرجوخه بلیک با نشان دادن شجاعتی عجیب همرزمش را از مرگ حتمی نجات داد و... و... و...
    _تایید میکنی؟
    _آره
    _خب، خیلی خوب میشه. تو که مال خودت رو گم کردی
    _گم نکردم
    _پس چه بلایی سرش اومده؟
    _با یه سروان فرانسوی عوض بدلش کردیم
    _به ازای چی؟
    _یه بطری مشروب
    _چرا همچین کاری کردی؟!
    _تشنم بود
    _چه حیف، باید با خودت میبردیش خونه، باید به خانوادت نشون میدادیش، آدمایی بخاطرش مردن، اگه من مدال بگیرم، میارمش خونه، چرا نبردیش خونه؟
    _ببین، اون فقط یه تیکه حلبیِ، باعث نمیشه خاص باشی یا با بقیه فرق داشته باشی
    _چرا میشه، و فقط یه تیکه حلبی هم نیست، یه روبان هم روشه
    _:)...از خونه رفتن متنفرم، خب، ازش متنفرم، وقتی میدونم قرار نیست بمونم، وقتی میدونم دوباره باید برگردم و ممکنه دیگه هیچوقت خانوادم رو نبینم..."ولییام_تام"_"فیلم 1917"

    4) افسردگی عاشق، انزوای مطلق است. "لو"_"رمان پس از تو"

    5) لوک، تو بالاخره یاد می گیری خیلی از واقعیتهایی که باهاشون سروکار داری، به این بستگی داره که از چه زاویه ای بهشون نگاه کنی. "بن"_"فیلم Star war"

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۵ اسفند ۹۹

    بیستمی

    1)_میری دنبالش؟
    _اون دیگه تو گذشتست، من به گذشته اهمیت نمیدم، آینده هم دیگه برام اهمیتی نداره
    _پس به چی اهمیت میدی تامی؟
    _یک دقیقه...دقیقه ی یه سرباز..توی مبارزه تنها چیزی که داره همینه، یک دقیقه از هر چیزی، اونم یکدفعه. و بقیه ی چیزای قبلش هیچ ارزشی نداره، چیزای بعدش هم هیچ ارزشی نداره، هیچی در مقایسه با اون یک دقیقه هیچ ارزشی نداره. "صاحب بار-تامی"_"سریال Peaky Blinders"

    2) لبخندش واگیر داشت و به من هم سرایت کرد. "لو"_"رمان پس از تو"

    3) یکی از قوانین طبیعت این است که درد در شب تشدید میشود. به خاطر همین است که مناجات با خداوند در شب تأثیر بیشتری دارد. "طبیب"_"رمان آیات مَس"

    4) انسانها، به رغم تفاوتهایشان یک چیز مشترک دارند: ناکامل بودن. هر کدامشان اثریست نیمه تمام. "شمس"_"رمان ملت عشق"

    5) هر کسی شایستگیِ اینو داره که از اول شروع کنه. "ری"_"سریال Lost"

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱ اسفند ۹۹

    نوزدهمی

    1) دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش میداری آن حس و حالتی است که در واژه ی عام و عادی خوشبختی نمی گنجد. "رمان سلوک"

    2) عشق من به تو، به هیچ چیز شبیه نیست: تو برای من همه ی زندگی، همه ی امید، همه ی دنیا شده ای. نقش تو، در ذهن من، همه چیز را می زداید و جانشین همه چیز میشود. واقعیت قضیه یک سخن بیش نیست: تو، یا مرا به آسمان خواهی برد یا به گورستان، اما تا هنگامی که زندگی و امکان زندگی هست، باقی چیزها حرف مفت است. من با تو میخواهم آسمان را فتح کنم. "کتاب مثل خون در رگهای من"

    3) قاعده پنجم: کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی دارد. با خودش میگوید:((مراقب باش آسیبی نبینی)) اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق میگوید این است:((خودت را رها کن، بگذار برود!)) عقل به آسانی خراب نمیشود. عشق اما خودش را ویران میکند. گنج ها و خزانه ها هم در میان ویرانه یافت میشود، پس هر چه هست در دلِ خراب است. "شمس"_"رمان ملت عشق"

    4) _چرا قلب آدم به او نمی گوید که از جستجوی رویایش دست بکشد؟
    _چون اینکار باعث میشود قلب بیشتر رنج بکشد و قلبها رنج کشیدن را دوست ندارند. "سانتیاگو-کیمیاگر"_"رمان کیمیاگر"

    5) کوچکترین مهربانی تو مرا از نیروی همه ی خداها سرشار میکند...تمام ثروت های دنیا، تمام لذت های دنیا، تمام عالم وجود، برای من در وجود ((آیدا)) خلاصه میشود. "کتاب مثل خون در رگهای من"

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۰ بهمن ۹۹

    هجدهمی

    1)رویاهای ما همه تحقق آرزوهای ماست. "آلبرتوی فیلسوف"_"رمان دنیای سوفی"

    2) لبان تو، جز با خنده، چشمانت جز با نگاه محبت، و وجودت جز با خوش بختی نمیتواند در زندگی من موثر باشد. "شاملو"_"کتاب مثل خون در رگهای من"

    3) تو یه شانس داری، شانست ممکنه یک در یک میلیارد باشه یا میتونه یک از دو باشه، ما داریم در مورد افسوس خوردن در آینده حرف میزنیم که این موضوع همیشه شانس وقوعش صد درصدِ."بروک"_"فیلم Befor we go"

    4) _میخوای فقط همینطوری قدم بزنیم؟
    _میخوای بریم یه جایی؟
    _میخوام دستِ همدیگه رو بگیریم...چرا میخندی؟ تا صد کیلومتر دیگه که راه بریم خوشحال ترین دختر دنیا میشی.
    _برای چی؟
    _چون میخوام تا اونجا دستت رو بگیریم."تان-اونسانگ"_"سریال The Heirs"

    5) قبلاً اون نمیتونست انتخاب کنه، چون نمیدونست بعدش چه اتفاقی میفته. الان نمیتونه انتخاب کنه چون میدونه بعدش چه اتفاقی خواهد افتاد. "آقای هیچکس"_"فیلم Mr. Nobady"

  • نظرات [ ۸ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۳ بهمن ۹۹

    هفدهمی

    1) زندگی بازی های عجیبی داره که اگه برای خودت اتفاق نیفتاده باشه، آن را باور نخواهی کرد. "رها"_"رمان آخرین پناه"

    2) سرما را احساس میکرد، دیگر پر از آتش و حرارت نبود. از روزی که از دستش داده بود سرما را احساس میکرد. "(شهراد)"_رمان سیگار شکلاتی"

    3) هر چیزی در زندگی یک نشانه است، جهان با زبانی خلق شده است که همه ی موجودات میفهمند، اما تقریباً فراموششان شده. "مرد انگلیسی"_"رمان کیمیاگر"

    4) همیشه قلب های عاشق زود میبخشن و بدی آدمها زود از یادشون میره. "آریانا"_"رمان تقلب"

    5) دردسر واسه من اینه که آدم دلش بخواد یه نفر رو آروم کنه ولی راهش رو بلد نباشه. "شهراد"_"رمان سیگار شکلاتی"

    پی نوشت: همیشه دفترچه هایم را باز میکنم، ورق میزنم و اولین جملاتی که به چشمم بیاید را می نویسم، برای همین هم ایندفعه همش رمان شد، و حتی دو جمله از یک رمان، احتمالاً کار را برای سپیده سخت کردم (=

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۶ دی ۹۹

    شانزدهمی

    1) ابریشم به عشق می ماند. هم حساس و لطیف است، هم از آنچه فکرش را بکنید قوی تر و مقاوم تر است، حتی آتشین تر. "بابا زمان"_"رمان ملت عشق"

     

    2) باید بفهمی میخوای چیکار کنی، میخوای کی باشی و بعدش واقعاً واسش بجنگی. "الینا"_"سریال The vampire diaries"

     

    3) بلی، هر چه خواهد رسیدن به مردم
    بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
    من این روز را داشتم چشم و زین غم
    نبودست با روز من، روشنایی
    جدایی گمان برده بودم ولیکن
    نه چندان که یک سو نهی آشنایی
    "فرخی"_"کتاب زندگی نامه و گزیده اشعار چهل شاعر"

     

    4) دیگه هیچوقت اخم نکن، چون وقتی تو اخم میکنی، خورشید ناپدید میشه و نم نم بارون می باره. "سینان"_"سریال عشق اجاره ای"

     

    5) خودت را محاکمه کن! این دشوار ترین کار است. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است‌. اگر توانستی درباره ی خودت به درستی قضاوت کنی، معلوم میشود قاضی تمام عیاری هستی. "پادشاه"_"رمان شازده کوچولو"

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۹ دی ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟