۱۱ مطلب با موضوع «نامه‌دان» ثبت شده است

لا تُسَلِّطْ عَلَیَّ مَنْ لا یَرحَمُنی

 

ایران، سردار و رهبر از جانم عزیزتر، بخاطر شما و شهیدان پاک کشورم رأی میدهم. و... لا تُسَلِّطْ عَلَیَّ مَنْ لا یَرحَمُنی... الهی آمین.

 

پی‌نوشت: این روزها تمام پستهایم عکس‌دار شده :" ولی نامه‌ی سردار را دوست داشتم و میگذارمش در نامه‌دان.

  • ۱۵
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۰۰

    برای سین آرام

    هیچ میدانی در غیاب توی زیبا دل چقدر اینجا، قلبم، به نام آرام و هر کجایی که اثر لبخندی از مهر وجودت بود، بی رنگ شده؟ نه حتی زرد و نه حتی نارنجی که من دوست ندارم و تو دوست داری و نه حتی سیاه که تمام است، چون تو برای من و خوانندگانت تمام نشدی و نمیشوی حتی اگر تصمیم بگیری که هرگز نیایی، باز هم هستی، دست خودت نیست که عزیز دلم، تو انقدر به چشمهایمان زیبایی دادی که مدیون قلمت هستیم. ای کاش که همان قلمت دستت را رها نکند و صاف هدایتت کند به محیط دنج و آرامِ وبلاگت سپیده جانم.
    با قلب و اشک، دوستدار و در انتظار تو :*)

     

    پی‌نوشت: درست یک ماه است که نیست، بی‌خبر نیستم و میدانم دلایل منطقی‌اش را، این را هم گفته که یک روزی میایید، ولی حتی اگر تصمیم بگیرد حالاحالاها نیایید باز هم میخواهم این پست را برایش بفرستم، اگر سخنی هم از طرف شما هست میگم بهش :)

    پی پی‌نوشت: انگار همین دیروز بود که این دادگاه را شروع کردیم، یادش بخیر، قضاوت‌ها لنگ مانده‌ها بانو...

  • ۴
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۰۰

    دعای زلال مثل اشکها

    قربون شما برم مولای من، این اشکها جواب کدام خوبی‌ام بوده؟ چه خوبی‌ای انجام دادم که شب قدر لایق اشکهایی از ته دل بوده‌ام؟ البته که صاف و صوف نبوده زندگی‌ام، البته که رویم نمیشود عشق فقط عشق به اهل‌بیت را گوشی کنم آویزه‌ی قلبم! البته که نتوانستم آنقدر که بهترین بانوی ادوار الگوست، خوب باشم و نمی‌توانم حتی یک ذره، اما چه کرده‌ام که انقدر دلم گرم است به شما و بانوی دو عالم؟
    نکند دلم تا همیشه تنگ ضریح خودتان، بانویتان و پسرتان بماند و بماند... نکند لایق نباشم آقا جان... ممنونم که نگاهم میکنی، ممنونم که شب قدر عظمت باران مرا می‌گیرد و راضی به خیس شدن میشوم، ممنونم که دعایم زیر باران میرود و زلال میرسد دست آن بالایی. ممنونم که شما بودید و هستید. سال پیش چیزهایی خواستم از خدا در همین شبها و خدایت انقدر بزرگ بود که هر کدام که صلاح بود شد حقیقت. اما دعاهای انسان که تمامی ندارد، انسان همانقدر که محبت دارد برای دوست داشتن، همانقدر هم آرزو دارد برای رسیدن. باز هم سفارش من را پیش خدایت بکن امیر مهربانی‌ها. به مادرمان هم سلام برسان بگو ببخشید که اصلاً حتی قطره‌ای شبیه به او نیستم. بگو خجالت میکشم بگویم نگاهش بر روی سرم باشد تا همیشه، چون ترس دارم اشتباه بروم و بانوی خوبی‌ها ببیند. فقط امیدوارم لایق اشکهایی باشم که روشن‌تر میکند قلبم را. ...💚

    پی‌نوشت: مابین "یا مَنْ لا یُرْجَى إِلا فَضْله" خواندن‌هایتان و میان دعا کردن‌هایتان من و بیانی‌ها را فراموش نکنید دوستان. التماس دعا.

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۰۰

    همای رحمت

    سلام آقای من
    من شما را همیشه سبز دیدم، سبز روشن، چهریتان را بارها در قابها مشاهده کردم ولی میدانید شما را بدون تصویر تصور میکنم، والاترین حضرت یقینم میگوید زیباتر از تصویرهای قابهایید، زیباتر از آنچه به چشم آید، شبیه به همینکه میگوید آنچه نادیدنیست، زیبایی محض است، مثل باطن آدمهای پاک طینت، مثل بوی دلپذیر باران.
    شما میلیاردها میلیارد درود دارید از هزاران هزار آدم که تنها با نام علی، ولی خدا، اسلام را شناختند، یا کسانی که ارادت خالصشان را در اعمال قلبی خود نشان میدهد، زنان و مردانی که شما را چون شیخ در ذهن و چون نور در قلب یافتند.
    به گمانم زمین دیگر رنگ کوفه گرفته ولی هنوز پدرانی در آن نفس می کشند که شیر میبرند برای کودکان گرسنه، همان پدرانی که هدایت و نور شما برایشان بازمانده.
    دعا کن برایشان آقای بلندمرتبه، اصلاً شما که انقدر خوبی و میدانی همه ی ما مثل همان درویشیم که به او انگشترت را بخشیدی از آنرو برای ما هم دعا کن، برای همه یمان.
    راستی، یعنی میشود روزی صورت شما را در صورت مهدی موعود ببینم؟
    با ارادت، عشق و احترام💚

     


     

    پی نوشت: ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر گرامی باد

  • ۷
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۶ اسفند ۹۹

    بانوی عشق

    بانوی خوبی ها، سلام
    من هیچوقت مثل امیر مومنان شما را نشناخته ام ولی به حدی به شما باور دارم که برای خودم ارادتی است شگرف.
    بانوی پاکی ها، پر سجاده ی شما کاشانه ی فرشته هاست و همانطور که آب مایه ی پاکیزگیست به زبان آوردن نام شما مایه ی تطهیر دل است.
    خداوند شما را به خاتم انبیائش هدیه داد تا نشان دهد اوج عشق را.
    بانوی عشق، در تمام ادوار همچون شما نبوده و نیست و همانا باید هزاران بار ببالم به خود برای داشتن نام شما.
    فاطمه ی زهرا سلام الله علیها چقدر برای ما معمولی ها، برای ما که چشممان به نور عشق و معرفتی که دیده اید، نیفتاده، تصور رنجهای شما دشوار است، اما اطمینان قلبی ام میگوید برای شما تحمل آن همه رنج از تحمل پری بر روی سطح آب راحت تر بود.
    زیارت حرم پسرتان آرزوی عمیق من است و همیشه با خودم میگویم این آرزوی عمیق، دو میشد اگر آرامگاه شما هم برای دوستدارانتان شناخته شده بود.
    بانوی زیبایی ها دست دعایت بر سر ما تا ظهور حضرت موعود.
    ایام فاطمیه تسلیت باد 🖤

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۸ دی ۹۹

    برگی از تاریخ برای آینده

    کرونا، کرونا، کرونا، امان از دست این ویروس منحوس که لنگر انداخته روی زمین و آدمهایش

    ای دوست و مخاطب این نامه از آینده، بدان که من یک عدد کنکوری سال 99 بودم (حتماً در موردش اطلاعات زیادی در تاریخ ثبت شده، و اصلاً نیازی به توضیح نیست اما اگر نمی دانی باید بگویم که بی گمان از نحس ترین سالهای تاریخ بشریت بوده) بنده در سن 18 سالگی به استیصالی رسیده بودم که در یک روبه موتِ 180 ساله نبود...باور نمی کنی؟...اولین روزی که مدارس تعطیل شد، کلاس ما قرار بود به وسیله ی یک معلم سختگیر مورد امتحان قرار بگیرد، سختگیر که می گویم فکر نکنی فقط سختگیر بود، گردآفریدی بود برای خودش، جرئت نمی کردی به چشم هایش نگاه کنی، مخوصوصاً وقتی می گفت: نازنین و آن را طوری بیان می کرد که انگار می خواست "کودن" معنا شود، خلاصه که معلم درس تاریخمان بود و ما در سه سال دبیرستان می دانستیم که اگر ریاضی، زبان و یا فنون را ورق هم نزنیم، باید حتماً تاریخ را حفظِ حفظ باشیم، مدارس که تعطیل شد کلی خوشحال شدیم حتی تا جایی که به یاد دارم برای تعطیلی صلوات نذر کرده بودیم، فکر می کردیم به خیر گذشته اما ای کاش دهابار تاریخ 3 را با تمام وقایع دلنچسبش می خوانیدم یا هزار بار می شنیم معلم درس تاریخمان، طوری به ما نازنین می گوید که ابله معنا دهد، اما مدارس تعطیل نمی شد، به وضوح عذاب کشیدیم، هر بار که اخبار اعلام می کرد همه چیز باز هم عقب افتاده مساوی بود با حرص خوردن تا سر حدِ مرگ، چند ماهی هم که کلاً امروز و فردایمان می کردند و انگار که بازیچه ی دست این مقام و آن مسئول بودیم، هر کس هر حرفی می زد ما اهمیت نمی دادیم و منتظر حرف بعدی بودیم و بعدی و باز هم بعدی...من یکیِ که تا صبح روز امتحانات نهایی فکر می کردم دوباره همه چیز عقب بیفتد و فکر کنم حتی سر جلسه ی کنکور هم منتظر بودم جناب مسئولی از راه برسد و بگویید: اینها اینجا چیکار می کنند؟ سرنوشتشان را رقم بزنند و این دانشگاه و آن دانشگاه قبول شوند می ازد به اینکه کرونا بگیرند؟!!!

    یک مسائلی هم هست که در دلم جایشان امن تر است و سخت است گفتنشان اصلاً، به هر حال هر کس هر قصدی داشت، چه درست کردن اوضاع و چه خراب تر کردنش، چه پر کردن جیبش و چه سلامت مردم، دستش درد نکند، حتی دست رستوران هایی که سوپ خفاش سرو می کردند هم درد نکند...

    پی نوشت: دوستم، یه سوال، آیا در آینده هم از آن معلم های ترسناکی که وقتی می گویند نازنین انگار می گویند ابله، ولی باز هم نمی شود دوستشان نداشت، وجود دارد؟

    شاید کمی سبک شدم پس ممنونم از یومیکو که این چالش رو راه انداخت و خیلی ممنونم از آرتمیس که منو به این چالش دعوت کرد :)

    دعوت می کنم از: وایولت، زری، منصوره

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۳ آبان ۹۹

    چالش نامه به 80 سالگی

    آهای پیرزنِ 80 ساله ای به نام فاطمه کریمی که داری این متن را می خوانی، سوالی دارم: از چی می ترسی؟

    مرگ، مگر کم تا دم مرگ رفتی و برگشتی؟ خداوکیلی چندبار این چرخه را تکرار کردی تا بفهمی زندگی وقتی فکر می کنی اتمام تنفس است اما زهی خیال باطل، خیلی سخت تر است از مرگ.

    اینکه عزیزانت در کنارت نیستند، مگر همیشه آن که کنارت می خواستی را داشتی، سر کن، بنویس، هر کاری کن که در آن سن انجام می دهی، فقط تو را به خدا نرو پارک و ساعتها بیکار و الاف، زل بزن به درختها و آدمها...

    مرگ در حالی که عزیزانت کنارت نیستند، چقدر بی رحم شده ای...دلت می آید عزیزانت مرگت را به تماشا بنشینند؟

    از تنهایی، از تاریکی، برای اولی باید بگویم همیشه تنها بوده ای از ازل و باورت بشود یا نشود! تا ابد، خواهشاً نباف برایم واژه ها را که این تنهایی جنسش فرق می کند و چه و چه...

    برای دومی هم سعی کن تاریکی را دوست داشته باشی، اگر نشد لامپ های خانه را روشن کن و تلویزیون را 24 ساعته، حدسم این است که پولدار شده ای و قبض برق را که ببینی، می گویی: به جهنم

    اما اگر هنوز هشتت گرو نهت است که خاک بر سرت.

    برای من دلیل نیاور، نگو که تو چه می دانی؟!

    من فقط می دانم تو در 80 سالگی باید سرزنده و بامزه و مهربون تر و صبورتر و معروف و پولدار باشی و در انتظار برای فرشته ی مرگ که تو را تا آسمان ها می برد.

    یک چیز دیگر: خواهش می کنم هر لحظه نگران و بدبخت نباش و به جایش هر لحظه توبه کن و بگرد دنبال صاف و صوف کردن گناهانت. به جای گناهان بزرگ، ثواب های بزرگ بکار اما گناهان بزرگت را هم پس از توبه اگر شد درست کن و اگر نشد گریه کن و کمک بخواه از خداوند و توکّل کن به او و متوسل باش به سرورت حسین(ع)، شهید کوچولویت علی اصغر(ع) و برترین ملکه ها و فرشتگان بانو فاطمه ی زهرا(س).

    دوستت دارم...راستی، هنوز، عاشق که هستی، شکر خدا...مگر نه؟

     

    پی نوشت: چالش خودمه و دعوت می کنم از سپیده، میم، آرتمیس، موچی، نسترن و مبینا

    پی پی نوشت: خیلی های دیگر را هم می خواستم دعوت کنم ولی دیدم اگر بنویسم همه ی شما کسی مهم نمی شمارد برای همین هر کس دیگری هم خودش دوست داشت، می تواند بنویسد :))

  • ۱۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۱۵ آبان ۹۹

    آیلین جان

    کمی مقدمه‌چینی:

    خیلی معذرت میخواهم که به آخرین ملاقاتمان نرسیدم،

    و خیلی خیلی معذرت میخواهم که قول دادم می‌آیم اما نتوانستم...

     

    همچنین خیلی متأسفم که همان روز خط موبایلم را گم کردم و در نتیجه شماره‌ات را،

    به نام کاربری تلگرامت پیام فرستادم، اما جوابی نگرفتم، شاید تو هم همه‌چیز را عوض کردی...

     

    اینکه هر دوستی‌ای روزی میرسد به خط‌پایانش بارها مرا عذاب داده آیلین جان....

     

    امیدوارم مرا بخشیده باشی و دیگر به خاطر آن روز از من دلگیر نباشی...

    این نامه را میخواستم روز آخر همراه با یک خودکار (به جای همان‌هایی که زمین می‌انداختیم و گاهی یادمان میرفت برشان داریم) بهت بدهم، خودکار را که نمیتوانم اما نامه را میگذارم همین جا... شاید روزی دیدی

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۷ آبان ۹۹

    کم است برایش

    سلام آرامِ جان
    خیلی وقت است خود خودت را مخاطب قرار نداده ام،
    یا معشوق خفته در داستانک هایم بودی یا اوی شعر ها و دل نوشته هایم.
    دلم یک تو را می خواهد،
    فقط همین.
    برای دو دنیا و تمام لحظه هایم کافیست، فقط بودنت را خواهانم برای خودم.
    برای تو اما همه چیز را خواهانم و هر لحظه دعا گویت هستم.
    نه چون که معشوقی و نه چون که دیوانه ام،
    چون می دانم که لیاقتش را داری.
    لیاقت یک عمر خوشبختی، نشاط، آرامش، خوبی، آسایش، ایمان و خیلی های دیگر که ذهنم می نویسد و لب هایم می گوید اما دستانم نمی خواهد واژه ها را خسته کند.
    هر چند واژه ها بیجا می کنند اگر سر دعا برایت کم بگذارند ولی بگذار طوری بنویسم که می خواهم :)
    مغرورم و همین غرور است که مانعم می شود برای خیلی کارها که تا به حال باید صدها بار انجامشان می دادم.
    مغرورم (البته غرورم را نگذار پای غرورم!! این غرورم را بگذار پای یک ارتباط پیچیده طور که خودت و خودم هم سر ازش در نمی آوریم 🙃) و زبان باز نمی کنم برای گفتن: دستانت را نگاه کن، نه ادعایی هست و نه هر چیز شبیه به آن، قلب من است فقط، جا خشک کرده و هر چه بهش می گویم نمی توانی و نمی شود گوشش بدهکار نیست، فقط تو را می بیند و تو را می شنود و تو را می خواند و برای خاطر تو نفس می کشد و با لبخند هایت که نمی بیندشان، می تپد.
    چقدر زیباست و از توصیفات واژگانی فراتر است عاشقت بودن.
    هر چه بگویم کم گفتم،
    چه کسی گفته فقط حس پرواز است؟ پرواز کم است برایش،
    چه کسی گفته امتداد تنفس است و استمرار زندگی؟ کم است برایش،
    چه کسی گفته فرو ریختن دل است و شادابی روح؟ کم است برایش،
    چه کسی گفته تپش های مکرر است و قرص های آرامبخش و دود سیگار و گریه های بی سر و ته و خواب های پریشان؟ حتی اینها هم کم است برایش.
    برای چه؟ برای عشق به تو دیگر.
    آهان...می پرسی برای چه کم است؟
    چرا از خودت نمی پرسی...من حتی اگر بتوانم معادلات پیچیده ی ریاضی را در عرض یک دقیقه حل کنم باز هم باز می مانم در جواب این پرسش،
    خودت بگرد دنبالش،
    به آینه هم خواستی نگاه کن، اما نه مثل خودت، مثل من، به خودت، در آینه نگاه کن، هر چند که می دانم نمی توانی، هر چقدر هم سعی کنی باز هم نمی شود که نمی شود، تا به حال چه کسی توانسته لطافت روحش، مهربانی قلبش، خودشیفتگی خواستنی اش، غرور بی مثالش، زیبایی درونش را در آینه تماشا کند؟ هر چند که شاید بتوانی مثل همیشه اولین نفر باشی.
    به هر حال اگر روزی، ساعتی، دقیقه ای، حتی ثانیه ای توانستی مثل من به خودت نگاهی بکنی آن وقت است که وای به حالت می شود.
    خیلی سخت است، حیف که نمی دانی، بدتر از آن، اینکه، دانسته به چاه بیفتی، زور داشتن را حس می کنی با سلول به سلول تنت.
    اصلاً ولش کن...نمی خواهد عاشق خودت بشوی...چند دلیل هست برایش:
    اول:می ترسم عاشق خودت که شوی از خودت متنفر شوی
    دوم:طاقت رنج کشیدنت را ندارم حتی برای یک لحظه
    سوم:دوست ندارم کسی عاشقت بشود حتی خودت
    خیلی دوست دارمت خیلی معنا داشت ها...ته قلبم یک روزنه کنده و نگاه می کند به امیدی واهی...
    ولی عیبی ندارد بگذار بچه دلش خوش باشد،
    گناه هم بکند بر سر خودش است به من چه؟
    والا

  • ۱۱
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۳۰ مهر ۹۹

    یا مهدی (عج)

    سلام آقا جان

    شرمنده‌ام اگر وجدانم همین که نامت را بردم، یقه‌ام را گرفت که:باز کارت گیر افتاد.

    شرمنده‌ام که وقتی خیالم آسوده است و حالم سرجایش، یادم نمیرود فلان کتاب را تا صفحه‌ی چند خوانده‌ام اما فراموش میکنم مدتهاست نه دعای عهدی خوانده‌ام و نه لب باز کرده‌ام برای گفتن یک جمله ساده، اللهم عجل لولیک الفرج را میگویم.

    ساده فراموشت میکنم امام نجات...امیر خوبیها نگاهم میکند و میگوید:تو شیعه‌ی مایی، غافل؟

    و من نمی‌شنوم، گوشهایم پر است از روزمرگی‌هایم، نه اینکه ندانم، دانسته غفلت میکنم و گناهم را کوچک میشمارم، و چه گناهی بالاتر از کوچک شمردن گناهانم؟

    کلی کار مهم دارم، باید تا آخر امروز فلان نامه را ایمیل کنم برای فلان‌جا، باید کمک کنم برای کارهای خانه، باید کلی فیلم ببینم و کلی کتاب را تمام کنم، خلاصه که برای خواندن دعای فرجت وقتی ندارم و به روی خودم هم نمی‌آورم، شرمنده‌ام که خدایت باید سنگی جلوی پایم بیندازد تا زمین بخورم و دستت را برای برخواستن، طلب کنم.

  • ۴
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۳ مهر ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟