۵ مطلب در تیر ۱۴۰۰ ثبت شده است

صاحب این وبلاگ فوت کرده‌‌است

از آنجایی که این روزها همه دارد میمیرد، یک من که چیزی نیست. یعنی تصور کنید وقتی یک گرده روی یک گل با دست کودکی به پایان حیاتش میرسد، آن کودک با تمام انسانها و تمام زمین و تمام هستی از بین بروند، حالا آن گرده چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ حتی کمتر از صفر درصد. همه دارد میمیرد و این همه تمام اهداف کوچک و بزرگ ماست، تمام قوت ما، تمام امیدهای ما... دارم می‌بینم که چقدر نسبت به خودمان، آینده‌یمان، شهرمان، کشورمان، جهانمان و هستیمان نا امیدیم و این پشیمانی دیده‌ی افکار من میشود. ما داریم خودمان گورستان خودمان میشویم چه نیاز است به خاک. گورستان طفل خنده‌هایمان، گورستان طفل آرزوها و هدفهایمان، و اگر شادی و هدف را از انسان بگیریم از او چه باقی می‌ماند؟ اگر صاحب این وبلاگ که فوت کرده است، تنها با خیال زندگی، زندگی کرده باشد، به من مدیون است و هیچ کداممان این چنین دینی را نخواهیم بخشید مخصوصاً حالا که دو طرف معامله خودمان هستیم. تنها حرف من حالا که نیستم، این است: کاش قاتل من نبوده باشم.
از آنجایی که این روزها همه (دور از جان) دارند میمیرند، من هم گفتم بگذار با این چالش به رنگ حیات، یکجور شوک مرگ پیش از مرگ بدهم.
در پایان اگر خاطره‌ای، تصوری، تفکری از من دارید، خوشحال میشوم بخوانم.

 

پی‌نوشت: شروع چالش از اینجا. دعوت میکنم از هر کسی که دوست دارد بنویسد.

  • ۸
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۳۰ تیر ۰۰

    بیست و سومی

    ۱) عمر من واسه فراموش کردنه تو کفایت نمیکنه، بیخیالِ عصبانیت شدم، انکارو گذاشتم کنار، همه چیز رو قبول کردم نیهان، همه چیز رو. خورشید من از این دستت طلوع میکنه و از این یکی غروب میکنه. "کمال"_"سریال عشق بی‌پایان"

     

    ۲) مردم به معجزه بیش از واقعیت باور دارن. "لولوش"_"انیمه‌ Code Geass"

     

    ٣) وقتی موسیقی رو با تموم وجود درک میکنی، وارد عرصه‌ی جدیدی از کشف زیبایی‌های دنیای هنر میشی، میفهمی هر چیزی توی طبیعت آهنگ و موسیقی خاص خودش رو داره، حتی داستانها. "آرمان"_"رمان قهوه‌ی سرد آقای نویسنده"

     

    ۴) یک شریک زندگی، اگر عشقی در قلبش باشد، حس میکند میتواند برایش زنده بماند. بدون آن، من تا حالا هفت تا کفن پوسانده بودم. "گریس ۳۱ از برمینگم"_"رمان من پیش از تو"

     

    ۵) مرا می‌بخشد آن پروردگاری   که شاعر را، دلی دیوانه داده "دیوان فروغ فرخزاد"

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۵ تیر ۰۰

    آواز اصیل

    وقتی پست بیانیها را میخواندم، پرنده‌ها بدنبال خودنمایی صدای خود بودند در گوش من، هیچ دست از سر صدایشان برنمی‌داشتند، مثل کودکی که اصرار دارند در جواب "کی از همه قشنگتره؟" سه بار بگویید: من، من، من.
    آدمی که برای اولین بار به آهنگ توجه کرد در تاریخ اسمی ندارد، نه، مبدع موسیقی را نمی‌گوییم، کسی که برای اولین بار با لباسی برگی بر روی تخته سنگی نشسته‌بود و با ترس اینطرف و آنطرف را نگاه میکرد و همه‌اش بفکر غذا بود و جای خواب، مدام حواسش جمع که هیچ حتی ضرب هم بود! یک لحظه، فقط یک لحظه جدا شد، رفت به ورای تخته سنگ و جای خواب و غذا و حیوانات وحشی، یک دم، تنها یک دم، چشمانش را بست، آنهم وقتی بود که پرنده‌ای خوش‌خوان آمد و نشست روی درخت بالای سرش و او، تنها او و امثال کمی مثل او، حواسشان را دادند به پرنده، شاید عمویش در آن زمان درحال شکار بود و خاله‌اش میوه‌ی درختان را جمع میکرد و مادر و پدرش هم سخت بدنبال تهیه‌ی غاری برای ادامه‌ی حیات بودند اما او، تنها او، در آن لحظه‌ی خاص دل داد به صدای آن پرنده و یادش رفت حواسش را ضرب کند برای حفاظت از خود در برابر هر نوع حمله‌ای. چرا؟ چون به قلب او حمله شده‌بود. احتمالاً در آن یک دم که چشمانش بسته بود، او موفق شد آینده را ببیند، او پیانو را دید و گیتار را و خواننده را و درک کرد آواز را. شاید حتی خواند: آتشی... در سینه دارم، جاودانی... و آن آتش همان معجزه‌ی آواز بود. بعد برگشت، برگشت به دغدغه‌های خودش و نیزه‌اش را بالا گرفت و مواظب خودش شد. شاید او هیچگاه عاشق نشد، شاید این درکش را به بقیه نگفت، شاید مثل قهرمان‌ها به بهترین شیوه نمرد. ولی او فهمید، او یک لحظه آواز را شنید و اصلاً شاید فقط برای همان یک لحظه بدنیا آمده‌بود. آواز اصیل چه‌ها که بسر آدم نمی‌آورد...
    صدای اصیل پرنده‌هایی که اولش گفتم را ضبط کردم(:

     
  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۰۰

    پراکنده‌نوشت (۷)

    پیش‌نوشت: اینبار بیشتر پیشنهاد خواندن میدهم.

  • ۷
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۱۵ تیر ۰۰

    لوکا

     

    آمد و گفت: آبجی، انقدر خوبه این انیمیشنِ، محصول مشترک دیزنی و پیکسار که درون و بیرون رو هم ساختن و... و...
    انقدر تعریف کرد که گفتم: حتماً دیدیم یادت نمیاد
    گفت: بیست بیستُ یکه
    دستش درد نکند که از من پیگیرتر است، واقعاً از بهترینِ انیمیشنها
    داستانش، داستان رفاقت بود و شجاعت. ساکت کردن بورونو، اسیر روزمره نشدن و از ترس زندگی را فراموش نکردن، پیدا کردن هدف، تسلیم نشدن، اشتباه کردن و بعد پذیرفتن آن، تصور و تخیل، ارزش دانش، اتحاد، قبول کردن تفاوتها، تأثیر مثبت آدمهای خوب و...

    _نه، نمیتونم، عمراً بتونم، یعنی...

    _ببین، مشکلت رو میدونم، مغزت بورونو کرده
    _بورونو؟
    _آره، مغز منم یه وقتایی میشه، آلبرتو نمیتونی، آلبرتو میمیری، آلبرتو اونو نکن دهنت D: لوکا، خیلی سادست، بحرف بورونویِ احمق گوش نکن
    _چرا اسمش بورونوئه؟
    _من چه میدونم! هرچی میخوای صداش کن، فقط بگو که ساکت شه

  • ۱۱
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۱ تیر ۰۰
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟