۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنهایی» ثبت شده است

ماهی

ماهی و کویر و کویر و کویر...
نمیشود که! مرگ در ثانیه سلام میکند اینگونه... آری، اغراق شد، یک ابر هم بود آنجا، نادیده گرفتن، درد موجوداتست، برعکسش هم درمان. ابر را دید، آمد، یک قطره لبخند بارید بر لبهای خشک ماهی و رفت. ماهی خندان شد و سرحال‌. هنوز در کویر بود و لبخند هر روزه ی ابر باعث نمیشد کویر را گلستان ببیند، چرا چرا، چندباری سرسبزی و آبشار نعمت را گمان برد، وقتی عمق لبخند ابر بیشتر شد گمان هم همراهش آمد. میتوانست هر چه باشد، افتخار ابر به خودش یک کدام، انتظار و شوق ماهی هم یک کدام. بهرحال لبخند ابر باید تنها لبخند مهربانیِ او معنا میشد، خارج از آن سراب بود و خیال باطل ماهی.

  • ۵
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۰۰

    طعمه

    طعمه ایم خسته، آبها یخ بسته
    غم عشقت، اینجا، ره من را بسته

    در سکوت پرحرف، مغز هم حیران است
    در تماشای هیچ، قاب، سرگردان است

    جاده را پر برف کن، برف تنها کافیست
    چون که تنهایی هم پی قلاب باقیست

    درد را هم گم کن، درد باریست خفا
    دگر اینجا از من، صبر، صبری نخواه

    پشت معنای شب، صبحها پنهان است
    من به تو مشتاقم، این همان درمان است

     

    فاطمه کریمی (صبرا)

     

    پی نوشت: خواستم برف بیاید بعد منتشرش کنم ولی دیدم باید مثل یک طعمه ی خسته همچنان منتظر بمانم :*)

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۹

    پنج کیلومتر تا بهشت

    خالی بودن اصلاً خوب نیست، اینکه پوچ از تو ثروتمند تر باشد. اینکه آنچه که شایسته است برایت نمانده باشد. اینکه بخواهی تغییر کنی ولی تغییر خودش جمع کرده باشد و مایل ها دورتر در حال گفتن این جمله به کافی من باشد: همان همیشگی...

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۲ دی ۹۹

    گشتی در کودکی

    انگار پیچیده شده ام در خودم، خودم در خودم گیر کردم، از هر طرف که دست و پا میزنم از طرف دیگر دست و پایم می ماند در گل، فراری ها خیلی اند، عاقلانی که دور شدند از من و فرار را بر قرار ترجیح دادند را میگویم، فرقی هم نمی کند، از آدم گرفته تا یک حس مثلاً
    حسی مثل آرامش، امنیت، رهایی، آزادی، تمرکز، سبکی، قل خوردگی(خودم ساختمش، وقتی پیش می آید که حال عجیبی داری، هم خوشحالی و هم سر حال تماماً هم روی فرم، عجبت میشود از احوالت و انگار که دوست داری تا دنیا، دنیاست قل بخوری و بروی، فقط قل بخوری و بروی)
    آدمیان هم که...عاقل بودند، از عقلانیت که نمیشود گله کرد.
    غبطه می خورم به دخترک شیطون هفت هشت ساله ای که عادت داشت چارچوب در را بگیرد و بالا برود، بلد نیستید؟ چقدر متأسف شدم، کاری ندارد که، یک پایتان را می گذارید این طرف چارچوپ و یک پای دیگر هم آن طرف، بعد دستتان را بالا می گذارید و تا جایی بالا میروید که اگر نیم سانت دیگر تکان بخورید، کمرتان برخورد بکند به چارچوب بالایی
    _آهای، اونجا چیکار میکنی دختر؟! بیا پایین تا نزدی جاییت رو بشکنی
    می خندم و از همان بالا دست تکان میدهم، روش های ابداعی هم داشتم برای پایین آمدن مثلاً یک طرفه می آمدم بدین صورت که کمرم را می چسباندم به یک طرف چارچوب و دو پایم قرار می گرفت آن طرف چارچوب، دستانم دیوارِهای کنار در را می گرفت و آرام آرام خودم را به زمین می رساندم، بعضی ها همیشه درگیر بودند که نقطه ی اتکایم دقیقاً کجاست؟

  • ۶
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۳ آذر ۹۹

    در انتظارم

    همه غم می چشم و در انتظارم
    هر چه تنها می شوم، سر ریز ندارم

     

    همه تنهایم و من در یک تمنا
    هر چقدر صبر کنم باز انتظارم

     

    در پیم می دوند غم های خاموش
    پس چرا دوباره من، امید دارم؟

     

    اصلاً این امید چرا، ارزان فروشند؟
    من چرا پاروی بی قایق سوارم؟

     

    آدِ من، تنها تو را جویم همیشه
    یک تمنای حضوری ست که می دانم ندارم

     

    من چرا باید شبیه آسمان باشم؟
    خود به تنهایی امانت را خریدارم

     

    عمر نیست بی عشق را تا عاقبت
    پس نباید خواند که با مرگ هم قطارم

     

    فاطمه کریمی (صبرا)

     

    پی نوشت: سعی خودم رو کردم ولی مثل همیشه برای انتقادها و نظرات شما چشم انتظارم :)

  • ۱۱
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۸ آبان ۹۹

    چالش نامه به 80 سالگی

    آهای پیرزنِ 80 ساله ای به نام فاطمه کریمی که داری این متن را می خوانی، سوالی دارم: از چی می ترسی؟

    مرگ، مگر کم تا دم مرگ رفتی و برگشتی؟ خداوکیلی چندبار این چرخه را تکرار کردی تا بفهمی زندگی وقتی فکر می کنی اتمام تنفس است اما زهی خیال باطل، خیلی سخت تر است از مرگ.

    اینکه عزیزانت در کنارت نیستند، مگر همیشه آن که کنارت می خواستی را داشتی، سر کن، بنویس، هر کاری کن که در آن سن انجام می دهی، فقط تو را به خدا نرو پارک و ساعتها بیکار و الاف، زل بزن به درختها و آدمها...

    مرگ در حالی که عزیزانت کنارت نیستند، چقدر بی رحم شده ای...دلت می آید عزیزانت مرگت را به تماشا بنشینند؟

    از تنهایی، از تاریکی، برای اولی باید بگویم همیشه تنها بوده ای از ازل و باورت بشود یا نشود! تا ابد، خواهشاً نباف برایم واژه ها را که این تنهایی جنسش فرق می کند و چه و چه...

    برای دومی هم سعی کن تاریکی را دوست داشته باشی، اگر نشد لامپ های خانه را روشن کن و تلویزیون را 24 ساعته، حدسم این است که پولدار شده ای و قبض برق را که ببینی، می گویی: به جهنم

    اما اگر هنوز هشتت گرو نهت است که خاک بر سرت.

    برای من دلیل نیاور، نگو که تو چه می دانی؟!

    من فقط می دانم تو در 80 سالگی باید سرزنده و بامزه و مهربون تر و صبورتر و معروف و پولدار باشی و در انتظار برای فرشته ی مرگ که تو را تا آسمان ها می برد.

    یک چیز دیگر: خواهش می کنم هر لحظه نگران و بدبخت نباش و به جایش هر لحظه توبه کن و بگرد دنبال صاف و صوف کردن گناهانت. به جای گناهان بزرگ، ثواب های بزرگ بکار اما گناهان بزرگت را هم پس از توبه اگر شد درست کن و اگر نشد گریه کن و کمک بخواه از خداوند و توکّل کن به او و متوسل باش به سرورت حسین(ع)، شهید کوچولویت علی اصغر(ع) و برترین ملکه ها و فرشتگان بانو فاطمه ی زهرا(س).

    دوستت دارم...راستی، هنوز، عاشق که هستی، شکر خدا...مگر نه؟

     

    پی نوشت: چالش خودمه و دعوت می کنم از سپیده، میم، آرتمیس، موچی، نسترن و مبینا

    پی پی نوشت: خیلی های دیگر را هم می خواستم دعوت کنم ولی دیدم اگر بنویسم همه ی شما کسی مهم نمی شمارد برای همین هر کس دیگری هم خودش دوست داشت، می تواند بنویسد :))

  • ۱۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۱۵ آبان ۹۹

    دل اگر مرا شناسی

    دل اگر مرا شناسی غم جان به من نگویی
    که همیشه هست پنهان غم دل درین سیاهی

    دل اگر مرا شناسی ز دری دگر ننالی
    که همیشه هست دردت پی امتداد دردی

    دل اگر مرا شناسی پس هر غمی نگریی
    که همیشه هست اشکی پس انتهای شوری

    دل اگر مرا شناسی نتوانی بگریزی
    که در این نمود بازار پر التماس مکثی

    دل اگر مرا شناسی ندهی ز زخم نشانی
    که تمام نوشدارو بر سهرابیست فانی

    دل اگر مرا شناسی یک شبی دگر نمانی
    که گر انتهای آنش نبود روی سپیدی

    تو هم از سهام عمرت دگر اینبار تمامی
    دل اگر مرا شناسی غم جان به من نگویی

     

    فاطمه کریمی (صبرا)

  • ۱۶
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۱۴ آبان ۹۹

    خواب دیدم

     

     

    خواب دیدم آسمان گریان شده
    خانه ها از اشک ها ویران شده

     

    خواب دیدم در هوای عاشقی
    ماهی اندر موج سرگردان شده

     

    خواب دیدم که زمستانم و سرد
    در پسم کولاک ها پنهان شده

     

    خواب دیدم عشق من یک ادعاست
    بر در و دیوارشْ مرگ انسان شده

     

    خواب دیدم من نه درگیر منم
    درکم از خودها، سخت آسان شده

     

    خواب دیدم در ترازوی مکان
    دستْ خالی، این زمان، مهرْبان شده

     

    خواب دیدم واژه ها تب کرده اند
    هر چه می گویم سخن کتمان شده

     

    فاطمه کریمی(صبرا)

  • ۸
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲ آبان ۹۹

    زور خاطره

     

     

    یادت میاید آن سالها را، این آهنگ را چه؟
    نگو به یاد نداری که خنده ام می گیرد، از هر دو ضبط ماشین ها، سه ضبطشان این آهنگ را پخش می کردند.
    با پدرم آمدم به محل کارمان، یک ساختمان اداریِ پانزده طبقه. می دانم، یادت افتاد که کلی مایه ی فخرمان بود، حق هم داشتیم، چندسال پیش پانزده طبقه برای خودش یک آسمان خراش به حساب می آمد.
    فراموش که نکرده ای؟ آن روز را می گویم دیگر.
    در ماشین پدرم این آهنگ پخش می شد و در دل من این دعا تکرار: کاش امروز ببینمش، اصلاً کاش همین جا ببینمش، جلوی در، وقتی می رود داخل و قدم هایش به زمین هم احساس غرور می دهند.
    رو به روی ساختمان که بودیم، از آن طرف خیابان دیدمت. از جلوی ما رد شدی و رفتی.
    خدایا شکرت. انقدر هول و ذوق زده بودم که فراموش کردم خداحافظی کنم، در را باز کردم و خودم را انداختم بیرون.
    جلوی در به هم رسیدیم، ایستادم و سلام کردم، تو نیز.
    لبخند زدی:برو
    دلم خندید و درونم فرو ریخت.
    آخرین و اولین بار بود که آنجا دیدمت.
    هنوز هم این آهنگ را گوش می دهم.
    همیشه ی خدا هم نفیسه می گوید: آبجی جون این آهنگ ها دیگه قدیمی شده، بذار برات چند تا آلبوم خوب بریزم
    و هر بار هم من می گویم: آهنگی که خاطره ای پشتش باشه هیچوقت قدیمی نمیشه
    او هم هر بار اصرار می کند که: تعریف کن دیگه...تو در مورد کی حرف می زنی؟
    نگاهم دوباره می افتد به تو، قاب عکسی که نفیسه را پر از سوال می کند و مرا پر از عشق.

  • ۱۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲۹ مهر ۹۹

    هوایم را نمیدانی

    هوایم را نمیدانی، غزل هایم پریشان‌اند

    در این دوران تنهایی نفسهایم به غم مانند

     

    هوایت را نمی‌فهمم، پر از اعجاز و تاثیری

    صدایت میکنم گاهی، ولی تو باز هم میری

     

    حروف شعرهای من سرار خم شده از درد

    یقین دارم نگه‌هایت ندارد بیش درگیری

     

    رهی مانده که پیمایم؟ جوابت خوب میدانم

    من اینجا حرفها دارم ولی تو باز هم میری

     

    فاطمه کریمی (صبرا)

     

    میدونم این یکی شعرم هم مشکل داره برای همین خوشحال میشم انتقادها و بازخوردهاتون رو ببینم :))

  • ۱۲
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲۲ مهر ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟