کسی هستم که برای خودش ۵ دنیا دارد که عبارت هستند از:

دنیای تنهایی، دنیای فیلم، دنیای کتاب، دنیای موسیقی و دنیای عشق.

همه را می آمیزم با همان آخری و باور دارم هر چقدر هم که سخت گذشته و خواهد گذشت باز هم می توان با وجود اینها(مخصوصاً آخری) زندگی کرد.

حتماً نباید عاشق کسی باشی تا مرا بخوانی و بفهمی، فقط کافیست عشق را در کنارت داشته باشی و هر روز و هر روز روحت را مثل دستمالی حریر بکشی بر روی قابش و هر شب و هر شب پیش از مرگ و به اندازه هزاران بار برایش بمیری و هر بار فقط لبخند بزنی، از آن بی نظیرهایش، از آنها که واقعاً واقعنی لب خند است (:

شاعرانه یا فیلسوفانه نمی گویم، فقط اطمینان دارم هر که باشی، با هر ویژگی و کار و باری، می توانی عشق را در هستی معنا کنی.

شاید برای تو آن یک شخص است،

و یا شاید عشقت یک ارادت قلبی است مثلاً عقیده به برترین بانوی تمام ادوار و جهان،

شاید هم عشق برای تو فقط یک معنا بدهد:خدا

شاید هم همگی اش.

عشق می تواند هر چه باشد اما نباید از یاد برد حقیقی ترین عشق، آن که نور بخش اغیار است، همان آخریست.

و اما سوالی که این روزها پریشانم کرده که البته در نام وبلاگم هم هویداست، اینکه، عشق، واقعاً چه رنگیست؟

در دنیای کتاب ها گاهی به آن نیم نگاهی داشته اند، مثلاً:

آخرین عشق ستاره ای است که به گردنت می آویزی، ستاره ای که تا به آینه نگاه نکنی، آن را نمی بینی، درست مثل چشمانت، ولی وقتی آن را لمس کنی، می بینی که دور انگشتانت هاله ای آبی رنگ حلقه می زند و تمام جانت گرم می شود. "چهل سالگی_ناهید طباطبایی"

و یا:

به زندگی اش که به بوم نقاشی ای پر از رنگ های بژ و خاکستری می مانست این روزها رنگی جاندار اضافه می شد: بنفشِ براق و درخشنده، حتی جیغ. از این رنگ پرهیز می کرد اما غیرممکن بود دستخوش جاذبه اش نشود، خودش این را می دانست. "ملت عشق_الیف شافاک"

و یا مثلاً در این شعر از فریدون مشیری:

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود،

...

اگر شما هم در مورد رنگ عشق شنیده اید یا دیده اید یا خوانده اید خوشحال می شوم که در مورد آن بنویسید :)

 

متشکر از نگاهتان :)

دلارام یا همان فاطمه

دوستدار عشق