۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

بیست و سومی

۱) عمر من واسه فراموش کردنه تو کفایت نمیکنه، بیخیالِ عصبانیت شدم، انکارو گذاشتم کنار، همه چیز رو قبول کردم نیهان، همه چیز رو. خورشید من از این دستت طلوع میکنه و از این یکی غروب میکنه. "کمال"_"سریال عشق بی‌پایان"

 

۲) مردم به معجزه بیش از واقعیت باور دارن. "لولوش"_"انیمه‌ Code Geass"

 

٣) وقتی موسیقی رو با تموم وجود درک میکنی، وارد عرصه‌ی جدیدی از کشف زیبایی‌های دنیای هنر میشی، میفهمی هر چیزی توی طبیعت آهنگ و موسیقی خاص خودش رو داره، حتی داستانها. "آرمان"_"رمان قهوه‌ی سرد آقای نویسنده"

 

۴) یک شریک زندگی، اگر عشقی در قلبش باشد، حس میکند میتواند برایش زنده بماند. بدون آن، من تا حالا هفت تا کفن پوسانده بودم. "گریس ۳۱ از برمینگم"_"رمان من پیش از تو"

 

۵) مرا می‌بخشد آن پروردگاری   که شاعر را، دلی دیوانه داده "دیوان فروغ فرخزاد"

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۵ تیر ۰۰

    بیست و دومی

    ۱) امید داشتن، احمقانه نیست. باید اعتقاد داشته باشی که همیشه اتفاقات خوب میفته. پسرم در این دنیا، باید سرنوشت خودت رو رقم بزنی. "پدر هوگو"_"سریال Lost"

     

    ۲) تو را دوست میدارم. تو عشق و امید و منی. بهار و سرمستی روح من هنگامی است که گلهای لبخنده‌ی تو شکوفه میکند. "شاملو"_"کتاب مثل خون در رگهای من"

     

    ۳) توی سن من، شمع از کیک باارزش‌تره. من از مردن نمی‌ترسم. نگرانم به اندازه‌ی کافی عمر نکرده باشم! باید روی همه‌ی تخته‌سیاه‌های کلاسها نوشته بشه: زندگی یه زمین بازیه نه چیز دیگه. "آقای هیچکس"_"فیلم Mr. Nobady"

     

    ۴) او هر جا باشد، قبله‌ام همان جاست. "شمس"_"رمان ملت عشق"

     

    ۵) در تمام زندگیش نگاهش بوده به دوردست، به آینده، به افق، هیچوقت نبوده ذهنش در جایی که بوده و کاری که میکرده. "یودا"_"فیلم Star wars"

     

    پی‌نوشت: بعد از مدتها از این پستها :)

  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۷ خرداد ۰۰

    سه پیراهن یوسف

    نگارینا، شنیدستم که گاه محنت و راحت
    سه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر
    یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت
    سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر
    رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی
    نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟

     

    《سروده‌های رودکی》

  • ۱۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱ خرداد ۰۰

    کمال فصاحت

    قَبَعثَری نام شاعری است که معروف به فصاحت [شیوا سخنی] است. گویند در فصل انگور وی با جمعی از ظرفای شعرا [شاعران نکته سنج] به باغی درآمد. ذکر حجاج [حجاج بن یوسف: والی حجاز و عراق] در میان آمد قبعثری گفت: اللهم سَوِّدْ وجهه و اقطع عنقه و اسقنی من دمه؛ بارخدایا سیاه کن روی او را و ببر گردن او را و از خون او بیاشام مرا. چون این خبر به حجاج رسید درحال [فوراً] او را احضار کرد. وی چون پیش حجاج آمد و غضب و تهدید او را دید بدیهةً [بدون تأمل] گفت چون رسیدن انگور نزدیک بود از روی شوق و آرزو از حق تعالی درخواستم که انگور بپزد و برسد و سیاه شود تا از شیره‌ی او بیاشامم و دشمنان از روی عداوت [دشمنی] بنوعی دیگر عرض نمودند. چون حجاج بعد از گفتگوی بسیار با کمال فصاحت [منظور: قبعثری] از جواب عاجز ماند از روی غضب گفت: لاحملنک علی الادهم؛ هر آینه [همانا] ترا سوار خواهم کرد بر بند آهنی [منظور: با طنابِ آهنی(زنجیر) می‌بندمت]. قبعثری آن را بر معنی اسب سیاه حمل نموده در جواب گفت: مثل الامیر یحمل علی الاشهب و الادهم؛ همچو امیر را سزاوار است که بر اشهب [اسبی که رنگ سفیدش غالبِ] و ادهم [اسب سیاه] سوار کنند. باز حجاج گفت: اردت حدیداً؛ یعنی از ادهم حدید [آهن] اراده شده است [منظورم آهن بود نه اسب]. قبعثری باز حدید را بر معنی دیگر حمل کرده در جواب گفت: ان یکون حدیداً خیرمن ان یکون بلیدا؛ یعنی ادهم [اسب سیاه] که تیزرو باشد بهتر از آن است که کندرو بود. حجاج از کمال فصاحت و سرعت جواب او درماند و از سر تقصیر او درگذشت.

    《لغت‌نامۀ دهخدا》

    پی‌نوشت: کلمات داخل کروشه در متن اصلی نیست و معانی‌ای‌ست که برای درک متن نیاز است. اگر هم قبل معنا واژۀ منظور آمده، برداشت خودم را نوشتم و اگر از نظرتان اشتباه می‌آید، ممنون میشوم در اصلاحش کمکم کنید.

    پی ‌پی‌نوشت: شاید برایتان جالب باشد که اینکه از کلام برداشت دیگری شود که عامدانۀ غلط باشد یک آرایه است بنام اسلوب حکیم. مثل این شعر سعدی:
    گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
    گویم که سری دارم درباخته در پایی

    پی ‌پی ‌پی‌نوشت: چقدر می‌چسبد در میانۀ کلاس با شوق به این فکر بیفتم که میتوانم این داستان را بگنجانم در جاکتابی.

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۰۰

    متعلّم زیبا روی و معلم

    تکلیف دوست داشتنی و سخت: برگزیدن یک حکایت از گلستان به انتخاب خودتان
    (استاد تأکید داشتند بر روی یکی بودنش و گفتند نهایتاً دو تا)
    به خودم میگفتم: نه، نه، حق اینکار را نداری که زود بروی سراغ باب پنجم(در باب عشق و جوانی)، بقیه را هم باید نگاه کنی و بخوانی بعد هر کدام بیشتر دوست داشتی، جسارت کردم و صرفاً از جهت سلیقه ی خودم چندین حکایت را انتخاب و نمره گذاری کردم(شرمنده سعدی جان، کارهای آدمهای معمولیست دیگر)
    باب به باب در انتخاب جلو میرفتم از هر باب شاید نهایتاً سه الی چهار حکایت را انتخاب کردم اما از باب مورد نظر، این و این و این و این و این و... (_تموم نشد؟ _این دیگه آخریشه) خلاصه که خودم هم میدانستم در آخر بسی سختی می کشم در انتخاب بین ۹/۵ ها، ۹/۷۵ ها و ۱۰ ها
    اما در هر حال این شد انتخابم:

  • ۷
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۵ اسفند ۹۹

    آفتاب آمد دلیل آفتاب

    علت عاشق ز علتها جداست
    عشق اسطرلاب اسرار خداست

    عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
    عاقبت ما را بدان سر رهبر است

    هر چه گویم عشق را شرح و بیان
    چون به عشق آیم خجل باشم از آن

    گرچه تفسیر زبان روشن گر است
    لیک عشق بی زبان روشن تر است

    چون قلم اندر نوشتن می شتافت
    چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

    عقل در شرح چو خر در گِل بخفت
    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

    آفتاب آمد دلیل آفتاب
    گر دلیلت باید از وی رومتاب

    《مثنوی معنوی: دفتر اول》

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

    بیست و یکمی

    1) عشق او باز اندر آوردم به بند/کوشش بسیار، نامد سودمند
    عشق، دریایی کرانه ناپدید/کی توان کردن شنا، ای هوشمند؟
    عشق را خواهی که تا پایان بری/بس که بپسندید باید ناپسند
    زشت باید دید و انگارید خوب/زهر باید خورد و انگارید قند
    توسنی کردم ندانستم همی/کز کشیدن، تنگ تر گردد کمند
    "اربعه قزداری"_"کتاب زندگی نامه و گزیده اشعار چهل شاعر"

    2) کلیبیان معتقد بودند که خوشبختی حقیقی در مواهب ظاهری همچون تجملات مادی، قدرت سیاسی، یا تندرستی نیست. خوشبختی حقیقی در این است که انسان خود را از این قید و بند این چیزهای اتفاقی و گذرا رها سازد. و از آنجا که خوشبختی در گرو این چیزها نیست، پس میتواند در دسترس همه باشد. خوشبختی وقتی بدست آمد، دیگر هیچوقت از دست نمیرود. "آلبرتوی فیلسوف"_"رمان دنیای سوفی"

    3) بوی شمیسا را میتوانستم از دور دست میان شامه ام احساس کنم. "اهورا"_"رمان آیات مَس"

    4) _خب، پس مدالت جور شد دیگه
    _منظورت چیه؟
    _سرجوخه بلیک با نشان دادن شجاعتی عجیب همرزمش را از مرگ حتمی نجات داد و... و... و...
    _تایید میکنی؟
    _آره
    _خب، خیلی خوب میشه. تو که مال خودت رو گم کردی
    _گم نکردم
    _پس چه بلایی سرش اومده؟
    _با یه سروان فرانسوی عوض بدلش کردیم
    _به ازای چی؟
    _یه بطری مشروب
    _چرا همچین کاری کردی؟!
    _تشنم بود
    _چه حیف، باید با خودت میبردیش خونه، باید به خانوادت نشون میدادیش، آدمایی بخاطرش مردن، اگه من مدال بگیرم، میارمش خونه، چرا نبردیش خونه؟
    _ببین، اون فقط یه تیکه حلبیِ، باعث نمیشه خاص باشی یا با بقیه فرق داشته باشی
    _چرا میشه، و فقط یه تیکه حلبی هم نیست، یه روبان هم روشه
    _:)...از خونه رفتن متنفرم، خب، ازش متنفرم، وقتی میدونم قرار نیست بمونم، وقتی میدونم دوباره باید برگردم و ممکنه دیگه هیچوقت خانوادم رو نبینم..."ولییام_تام"_"فیلم 1917"

    4) افسردگی عاشق، انزوای مطلق است. "لو"_"رمان پس از تو"

    5) لوک، تو بالاخره یاد می گیری خیلی از واقعیتهایی که باهاشون سروکار داری، به این بستگی داره که از چه زاویه ای بهشون نگاه کنی. "بن"_"فیلم Star war"

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۵ اسفند ۹۹

    عشق در نگاه اول

    هر دو بر این باورند
    که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده
    چنین اطمینانی زیباست،
    اما تردید زیبا تر است.
    چون قبلا همدیگر را نمی شناختند،
    گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده
    اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی
    که آن دو می توانسته اند از سال ها پیش
    از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

  • ۸
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲۱ بهمن ۹۹

    روغن گل و روغن بنفشه

    می بینی که روغن از کنجدست ولیکن چون کنجند را با گل و بنفشه بیامیزی چون چندگاهی با گل و بنفشه بماند از آمیزش و صحبت گل و بنفشه روغن او را کس روغن کنجد نخواند مگر روغن گل و روغن بنفشه از برکات صحبت نیکان. 《قابوس نامه》

     

    پی نوشت: از آنجا که اگر رنگ حیات را بتکانی دومین مفهومی که بعد از عشق از آن میریزد، خواندن (کتاب، رمان، حتی خواندن دیالوگ های فیلم) است، گفتم یک موضوع جدید ایجاد کنم باز هم مربوط به مطالعه :)

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۱ بهمن ۹۹

    نوزدهمی

    1) دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش میداری آن حس و حالتی است که در واژه ی عام و عادی خوشبختی نمی گنجد. "رمان سلوک"

    2) عشق من به تو، به هیچ چیز شبیه نیست: تو برای من همه ی زندگی، همه ی امید، همه ی دنیا شده ای. نقش تو، در ذهن من، همه چیز را می زداید و جانشین همه چیز میشود. واقعیت قضیه یک سخن بیش نیست: تو، یا مرا به آسمان خواهی برد یا به گورستان، اما تا هنگامی که زندگی و امکان زندگی هست، باقی چیزها حرف مفت است. من با تو میخواهم آسمان را فتح کنم. "کتاب مثل خون در رگهای من"

    3) قاعده پنجم: کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی دارد. با خودش میگوید:((مراقب باش آسیبی نبینی)) اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق میگوید این است:((خودت را رها کن، بگذار برود!)) عقل به آسانی خراب نمیشود. عشق اما خودش را ویران میکند. گنج ها و خزانه ها هم در میان ویرانه یافت میشود، پس هر چه هست در دلِ خراب است. "شمس"_"رمان ملت عشق"

    4) _چرا قلب آدم به او نمی گوید که از جستجوی رویایش دست بکشد؟
    _چون اینکار باعث میشود قلب بیشتر رنج بکشد و قلبها رنج کشیدن را دوست ندارند. "سانتیاگو-کیمیاگر"_"رمان کیمیاگر"

    5) کوچکترین مهربانی تو مرا از نیروی همه ی خداها سرشار میکند...تمام ثروت های دنیا، تمام لذت های دنیا، تمام عالم وجود، برای من در وجود ((آیدا)) خلاصه میشود. "کتاب مثل خون در رگهای من"

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۰ بهمن ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟