۲۶ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است

در ره عشق

در ره عشق اگر جان بدهم، چیزی نیست
در کنارش اگر منزل به منزل نروم، چیزی نیست

 

عاشقان جز حرم یار کجا می خندد؟
عاشقان در حرم یار کجا می گریند؟

 

خسته ام من، پر زِ خالی هستم
من غریبم در خودم بس که خیالی هستم

 

با نسیم عاشقی، کوه فرو می ریزد
در فروریختنش کوه به خود می پیچد

 

هر بار که پر در قفسی می میرد
باز بسیار پری دوباره جان می گیرد

 

خوب دانی که اگر باز زمستان برسد
بعدِ فردا تا خدا بوی بهاران برسد

 

خوب دانی که گر امروز بسی آدم مرد
فردا که رسد، باز، بسی آدم رویْد

 

در تمام زندگی بی سر و پا رقصیده ایم
بس که هر بار به خمِ تقدیر خود خندیده ایم

 

فاطمه کریمی (صبرا)

  • ۸
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۶ آذر ۹۹

    قسمت نوزدهم داستان پستچی

    زدم بیرون! انگار از همه دنیا زدم بیرون! ازکنار گورستانی گذشتم که آنجا با هم وضو گرفته بودیم. شیر آب، همان بود. چقدر طول می کشد که یک دختر بیست و یکساله؛ هفت بار از سرگیشا تا بالای تپه های آخر را بدود و یا علی فریاد کند؟
    تپه های گیشا، آن زمان به یک بیمارستان می رسید، چند بار تا بیمارستان دویدم و گریه کردم و بیماران، پشت میله ها با من گریه می کردند. بی آنکه بدانند چه شده است! و چرا یک دختر، هفت بار نفس زنان، می آید و می رود!

    صدای گریه من و بیماران در تپه ها پیچیده بود. کلاغها و سگهای ولگرد هم همراهمان شدند. همه از عمق فاجعه خبر داشتیم. پس علی رفت! پیک الهی من با یک زن کماندوی صرب مسیحی رفت؟

    صدای حاجی مثل پتک بر سرم کوبیده می شد: پس اگه صدا تو ضبط نمیکنی، همه چی تمومه ها! نه تماس، نه پرس و جو و نه تلاش برای اینکه بری اونجا. هر کاری کنی جونشو به خطر انداختی! و عملیاتو. مجبورم نکن پدرتو به عنوان سرپرستت، دستگیر کنم! فراموشش کن دختر. برای ابد!
    - حاجی تو حالا عاشق شده ای؟ تاحالا نگاه یکنفر دنیا را برایت زیباتر کرده است؟نه حاجی! تو نمی دانی وقتی نفست از سینه بیرون نمی اید یعنی چه؟

  • ۳
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۶ آذر ۹۹

    رفاقت

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۴ آذر ۹۹

    قسمت هجدهم داستان پستچی

    حافظه گاهی زخم می زند. خاموشش کرده ام. چه سالی است؟ هفتاد و یک. علی بعد از جریان دفترخانه چه سالی رفت؟ شصت ونه. یعنی دوسال برای نجات صوفیا؟
    در جنگ روزها را عادی نمی شمارند. گاهی یک دقیقه، یک قرن طول می کشد و گاهی صدها سال، ثانیه ای است.

    علی برای ورود به جمع نظامیان مخوفی که صوفیا را اسیر کرده بودند، باید یکی از آنها می شد. عملیات سختی بود. باید زبان را مثل زبان مادری یاد می گرفت و به عنوان یک نیروی نفوذی، اعتماد صربها را جلب می کرد. با نیروی چریکی، نمی توانست صوفیا را نجات دهد. نقشه پچیده ای داشت و موفق شد!

    اینها را بعدها دوستانش به من گفتند. علی آنچنان تأثیر عظیمی بر صربها گذاشت که به او، علاقه پیدا کردند. اما علی باید سیاهچال زیرزمینی را پیدا می کرد و تمام اسیران را همراه صوفیا نجات می داد.
    آنها شکنجه می دیدند، گرسنگی می کشیدند و در آن سیاهچال، یکی یکی می مردند و علی موفق شد!

  • ۳
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۴ آذر ۹۹

    چیزهایی که باید به آدمهای درون فیلم فهماند

    فیلم، فیلم است دیگر...
    ولی واقعاً نیست! انقدر که فیلم آدم را حرص میدهد، صبر غوره را حلوا نمیکند!
    انقدر حرص خورده ام که اواسط فیلم، توقف را زده ام و دارم با عصبانیت مینویسم
    چرا؟
    به چند دلیل:
    ۱) برادر من، خواهر من، که داری فیلم بازی میکنی، هر چیزی که دیدی نباید بری سمتش
    ۲) حالا رفتی سمتش چرا تا ته تهش رو درنیاری و نفهمی چیه بیخیال نمیشی
    ۳) حالا فهمیدی چیه، دیگه چرا بهش دست میزنی؟
    ۴) حالا دست هم زدی، امتحانات رو هم کردی، چرا صبر میکنی ببینی چی میشه؟
    *نشانکِ بر سر خود کوبان*

    چیزهای دیگری هم هستند که مایه تعجب ببیننده هستند به عنوان مثال:
    اگر من جای شخصیت اصلی فیلم های ماجراجویانه بودم، دو دقیقه پس از شروع فیلم زنده میماندم آیا؟
    به شخصه برای خودم یک دقیقه را هم باید اوج خوش شانسی بدانم
    ولی اگر پای شخصیت اصلی در میان باشد، امکان دارد که تفنگِ دشمن به موز تبدیل شود یا شمشیرش به خیار
    یا تیرش زمین و زمان را به هم بریزد اما محال است سر یا قلب شخصیت اصلی را نشانه بگیرد مگر در بعضی موارد
    خلاصه که شخصیت های فرعی هم گناه دارند، یک تیر به دو نرسیده الفاتحه میشوند اما امان از خوش شانسی شخصیت های اصلی...
    البته من نمیگویم کارگردان باید همیشه شخصیت های اصلی را بکشند فقط میگویم یکم هم محتملات در حق تمام شخصیت ها و رعایت اندازه ی مرگ و میر...همین
    فیلم را صحنه ی حیاتی ای قطع کردم، باید ادامش را ببینم
    به امید فهمیدن آدمهای داخل فیلم و سرکوب هر نوع بی عدالتی و کنجکاوی بیش از اندازی آنها

  • ۶
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۲۲ آذر ۹۹

    سیزدهمی

    1) دیر یا زود میفهمی که بین شناختن راه و قدم گذاشتن در اون راه فرق زیادی هست. "مورفیس"_"فیلم The Matrix"

    2) اگه پوره سیب زمینی و سس رو باهم قاطی کنی، دیگه هیچوقت نمیتونی اونا رو از هم جدا کنی. دودی که از سیگار بیرون میاد، دیگه هیچوقت به داخل سیگار برنمیگرده. ما نمیتونیم به عقب برگردیم. برای همین انتخاب کردن سخته، باید انتخاب درست رو انجام بدی. "نیمو"_"فیلم Mr. Nobady"

    3) _اون چه احساسی در تو به وجود آورد؟
    _احساسی که همه چیز محتمله.. "ریک-الینا"_" سریال The Vampire Diaries"

    4) مسائل ساده شگفت انگیزترین مسائل هستند و فقط فرزانگان میتوانند آنها را بفهمند. "پیرزنِ متعبر"_"رمان کیمیاگر"

    5) بیشتر بندباز ها موقعی میمیرن که دارن میرسن، اونا فکر میکنن رسیدن اما هنوز روی کابل هستن، اگه سه قدم واسه رسیدن داشته باشی و اون قدمها رو مغرورانه برداری‌، اگه فکر کنی شکست ناپذیری، خواهی مرد. "پاپارودی"_"فیلم The Walk"

  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۱ آذر ۹۹

    قسمت هفدهم داستان پستچی

    هیچ جاده ای در زندگی بن بست نیست. اگر باور نمیکنی، چند قدم جلوتر برو. جاده دیگری باز می شود. تا وقتی نشسته باشیم، همه جا بن بست است!
    من عادت به نشستن نداشتم. از روز دفترخانه، سه روز گذشته بود و خبری از علی نبود. مادرش هم به سردی جوابم را داد. باید حاجی را میدیدم. گرچه ممکن بود بهایش سنگین باشد!

    اینبار، مرا در دفترش پذیرا شد. حسم می گفت، این خوب نیست.
    گفت: سیده خانم، منم آدمم. حس شما رو می فهمم. ولی قسم می خورم که نمی دونستم اون روز، عقدتونه!
    بعد از نجات اون دو اسیر، ما از علی خواستیم یه سری از جوونای بوسنی رو تعلیم نظامی بده. بوی جنگ میاد! برای اینکه کسی بش شک نکنه، باید یه زن بوسنیایی می گرفت. اما اون ماموریتو ول کرد، اومد از من مدارکشو خواست.

    ترسیدم بخواین با هم فرار کنین! باور نمی کردم دکتر یثربی، به همین راحتی اجازه عقد دخترشو بده. باور کن نمی دونستم دفترخونه قرار دارید!

  • ۴
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۱ آذر ۹۹

    خواب منی دیگر

    خواب را که احتمالاً گفته بودم که برایم رباینده ای بیش نیست، یعنی یکبار اگر در خیابانی شلوغ او را ببینم نمیدانم فریاد بکشم: دزد...دزد...بگیریدش... آرامش شبهایم را دزدیده یا اینکه بگویم: دزد...دزد... دستگیرش کنید... وقتی آرامشم را میدزدید، کیسه ی آشفتگی، هراس و کابوس هایش را که حمل آنها برای سلامت انسان غیرقانونیست و صد درصد زندانی شدن توسط پلیسِ وجدان را در پی دارد، انداخت در درون من‌، او از شرشان خلاص شد که مرا برای بار میلیاردم بیندازد در سلولِ منسوب به پلیس وظیفه شناسِ وجدان

    در پس آشفتگی های ذهنم و کابوس هایی که خودشان میداند، کسی بیشتر از من از آنها متنفر نیست، یک خواب عجیب هم دیدم،

    یعنی انگار برچسب شده بود به ذهنم، فکر میکنم به خاطر زیبانوشت آرتمیس و زیبانوشت وایولت بود، همان خواب عجیب را میگویم.

    خواب دیدم دلارام نبودم، یعنی اسمی که برای خودم به واسطه ی آرامشم انتخاب کرده بودم و الحق که معرف و مورد تأیید خیلی هاست، هر چند به فاطمه نمیرسد :) 

  • ۸
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۲۰ آذر ۹۹

    قسمت شانزدهم داستان پستچی

    وقتی به اتاق برگشتیم، حس کردم پدرم سریع صورتش را پاک کرد. چشمانش قرمز بود. یعنی گریه کرده بود؟ من نمی خواستم خطبه ی عقد من، زیر نم نم باران اشک پدر خوانده شود. چه چیزی عذابش می داد که به من نمی گفت؟
    مگر دیشب نگفت، دلم می خواهد تو خوشبخت باشی! علی خوشبختی من بود. هر حس خوبی که به زندگی داشتم، در علی خلاصه می شد. پس چرا اشک، پدرجان؟
    چیزی نگفتم. دفتردار شناسنامه ها را خواست. شاهد هم لازم بود. پدرم گفت می رود از خیابان چند نفر را پیدا کند. با پول کمی می آمدند.

    مرد به شناسنامه من خیره شد. نمی توانست اسمم را بخواند!
    دوشیزه.. چیتا!
    گفتم: چیستا یثربی.
    علی لبخند زد و دستم را گرفت. بعد پاکت مدارک علی را باز کرد. کارت پایان خدمت، گواهی رانندگی. اما شناسنامه نبود!

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۱۹ آذر ۹۹

    قسمت پانزدهم داستان پستچی

    منتظر تماسم باش!
    بیشتر از این نمی توانست حرف بزند یا شاید نمی خواست! همان اندازه هم که حرف زده بود، یعنی صابون همه چیز را به تنش مالیده بود. شاید مثل من، دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت!
    منتظر تماسش بودم. اما تا کی؟ بوسنی هنوز جنگی نبود که بتوانم اخبار را دنبال کنم. همه چیز مخفی بود. وقتی عشق زندگیت، باد می شود، طوفان می شود، رگبار می شود و بر سرنوشتت می بارد، دیگر انتظار همه چیز را داری، مگر نیامدنش را.

    تا روزیکه همکارش در خانه ما را زد. در پادگان دیده بودمش. مودبانه سلام داد و سریع یک کاغذ مچاله در دستم گذاشت و رفت.
    روی آن نوشته بود: فردا. دو بعدازظهر. دفترخانه ونک.
    آدرس و تلفن را هم نوشته بود. دفتر آشنایش بود.
    -فقط پدرت. چند دست لباس و شناسنامه! فردا خاتون!

    شنیده بودم که بسیاری از زنان شاعر در جوانی عاشق شده اند. اما هیچکدام اینطور پنهانی ازدواج کرده اند؟
    زمستان سختی بود. پدر داشت برفها را از ماشین کنار می زد. چند ماه دیگر بیست سالم می شد. حس کردم همه عمرم را منتظر زمستان بیست سالگی ام بوده ام.

  • ۴
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۱۷ آذر ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟