۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

اگر

سلام!

هر چی از کم‌خواندن‌ها و کم‌نوشتن‌ها بدم می‌آمد جلوی خودم و وبلاگم سبز شد. اولین بار است که مطلبم را با سلام آغاز می‌کنم شاید چون هر دفعه که به اینجا می‌آمدم، می‌دانستم آنچه می‌خواهم بگوییم دقیقاً چیست ولی اکنون نمیدانم از چه چیز بگوییم. حالم که با بچه‌ها خوب است و شرایط کمی، فقط کمی بهتر شده، هنوز باید بهترین خودم باشم و هنوز باید قوت بیشتر به دست بیاورم. باید برای منی تلاش کنم که پدرش با لبخند و چشمانی لبریز از شوق می‌گوید ۱۴۲۰ بازنشسته میشی اگه ادامه دار باشه. باید برای منی تلاش کنم که برادرش او را بعنوان مقاوم‌ترین یاد می‌کند. باید برای منی تلاش کنم که مادرش مثل افسانه‌ها دوستش دارد. باید برای منی تلاش کنم که عاشق معلمی‌ست و حالاحالاها زود است باور کند توانسته خودش را تا معلمی بالا بکشد. آه که هر وقت تا این حد بالا می‌روم صدایی حلقه می‌شود در گوشم که: پس ادبیات چه؟ و هر چه به این در و آن در میزنم باور نمی‌کند که از آنجا رانده و از اینجا مانده نمی‌شوم. دلم با من دوست‌تر از دوست است اما دوستی که بدون دعوا و مجادله نمی‌شود، او مرا باور دارد اما می‌ترسد و وقتی او می‌ترسد من نیز به طبع می‌ترسم و می‌مانم که آیا مکث می‌کنم وقتی از من بپرسد: اگه مجبور بشی، بین دو عشق کدوم رو انتخاب می‌کنی؟ پاسخ را خودم خوب می‌دانم، احتمالاً شما هم. و البته که مهم نیست چون مجبور نمی‌شوم، اگر او نخواهد، و خوب مطمئنم که اگر خدا برایم بخواهد پس نفع من در انتخاب من است.

این روزها با اینکه از عشق زیاد گفته‌ام از او اصلاً نگفته‌ام، فکر می‌کنم تنها دلیلش عادت کردن به شرایط اکنونم باشد، اما گاهی سوزنی می‌خورد به روحم که نکند همه چیز دارد کمرنگ می‌شود تا روزی رنگ خود را ببازد!! امان که درک نمی‌کند برای منی که شعر را تغییر می‌دهم به: ای یار جان/ای یار جانی... دوباره فصل دیگر/در دیگر جهانی... چنین چیزی امکان ندارد و بگذار یک چیز را خوب روشن کنم، من اگر چشمی دارم که هنوز می‌بیند خاطر این است که نور رخ او را خوب حفظ کرده و اگر گوشی دارم که هنوز می‌شنود خاطر این است که سخنان او را از بر کرده و اگر کسی را دوست دارم، سخنانش را می‌شونم و چهره‌اش را نگاه می‌کنم خاطر این است که ذره‌ای از وجود او را در خود دارد، انگار او یک هزارم از خودش را درون هر کسی گذاشته باشد که دوستش می‌دارم :)

آهنگ

  • ۷
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۱ آبان ۰۰

    آغاز راه جدید

    مطالبی هست که در آن اشاره کردم به یک شغل جدید و از آن طرف هم مطالب زیادی هست نشان بر اینکه چقدر و چقدر عاشق معلمی هستم...

    بالاخره بعد از چندین سال آرزوی معلمی و چندین ماه شرکت در کلاسهای مختلف و تلاش برای معلم شدن دیروز مورخ پنجشنبه اول مهر 1400 اولین کلاسم برگزار شد و من چقدر احساس غیرقابل توصیفی داشتم، چقدر احساس کمبود کردم در مقابل روح زیبای دانش‌آموزانم، چقدر از عمق جانم دوست دارم که همگی بهترین خودشان باشند و چقدر چقدرهای دیگر.

    نمیدانم اینکه ترسیدم و احساس توخالی بودنم را ربط دادم به تجربه نداشتنم چقدر درست است اما میدانم بار سنگینی را با عشق و اشتیاق بر دوش خودم انداختم و امیدوارم پسران خوبم در پایه دوم همیشه رستگار باشد چرا که اگر خدایی نکرده جز این باشد تقصیر من بوده...

    از جملۀ عاشق یک چیزی هستم، استفاده نمیکنم بلکه دوست داشتن یا شیفته بودن یا حتی دیوانه بودن را ترجیح میدهم اما عشق برای من مترادف همۀ چیزهای خوب است و اندکی چیزهای سخت که در مقابل آنهمه حس خوب که در ما ایجاد میکند هیچ است. عشق ما را مجبور میکند بهترین خودمان باشیم. عشق تا ما را تا اوج نبرد آسوده نمیشود :)

    وقتی کاردستی درست میکردم برای تزئین کلاسم و وقتی تمام آنها را می‌چسباندم یک شعر در ذهنم مدام تکرار میشد:

    آشفشانی تازه در راه است؛ آیا کوه

    آماده عاشق شدن شد؟ شد! مبارک باد

    و قبل از کلاسم در هنگامۀ استرس هم این آیه را دیدم:

    فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ

    پس (ای رسول) هرگاه مردم روگردانیدند بگو: خدا مرا کفایت است که جز او خدایی نیست، من بر او توکل کرده‌ام و او رب عرش بزرگ است.

     

    پی‌نوشت: ارزشمندترین پیام از برتراند راسل، حتماً ببینید. زیباترین جمله‌اش از نگاه من: "عشق ورزیدن خردمندانه، و تفکر ورزیدن ابلهانه است."

  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲ مهر ۰۰

    من به این چالش دعوت شدم

    ۸. ماجرای اولین عشق شما؟
    از همون موقع که این شماره رو دیدم مدام دارم فکر میکنم و فکر میکنم و مطمئنم تا زمانی که نوشتن این متن رو عقب بندازم همچنان این فکرها رهام نمیکنه. هر روز هم رو می‌دیدیم، کنارهم بودیم، در یک شهر نفس می‌کشیدیم و دقایقی در یک نقطه. بارها و بارها به عقب برگشتم و برای خودم گفتم آره، به این دلیل و این دلیل و این دلیل تو از اول هم عاشقش بودی، اصلاً وقتی فهمیدی میتونی توی محیطی باشی که ترجیح میدادی باشی درحالی که هنوز آدی از نزدیک نمی‌شناختی، یه حس بهت دست داد که انگار پرواز اشتیاق بود، و این احساس شور نمیتونست بخاطر یه ترجیح باشه یا دلایلی که الان کاملاً بی‌اهمیته و اون موقع زیاد اهمیت نداشت، با اینکه آد رو فقط به اسم میشناختی و شاید یکبار در محیط یه رقابت دیده بودیش و شاید یکبار هم در جایی دیگر (تازه این رو با کلی فکر بهش رسیدم و در موردش مطمئن نیستم حتی) اما وقتی به اون محیط وارد شدی برای بار اول، یه حس وصف‌ناپذیری داشتی که فقط چندبار بعدش تجربه شد، که همه‌ی اون چندبار بعدش هم مربوط بود به آد. این شروع دلایلی بود که برای خودم میاوردم، بعدش از سال اول حقیقت چیدم روی برگه و افکارم و اینجا حتی، بعد هم از سالهای بعد ولی هیچوقت نمیتونم بگم من از این تاریخ و بخاطر اینکه اینکارو کرد، عاشقش شدم، یعنی میتونم به یه جمع‌بندی برسم و در نتیجه کلی دلیل بیارم برای خودم، بی‌نهایت، ولی نمیدونم دقیقاً از کجا به بعد به خودم اعتراف کردم، شاید تا مدتها بعد از اولین اعتراف به خودم میدونستم که آره عاشق شدم ولی نمی‌پذیرفتم، چون آد شاهزاده سوار بر اسب سفید نیست که از بچگی تصور میکردم و چون باور نداشتم عشق اینطور هم میتونه باشه، تاحدی منظورم از اینطور بی‌توقع بودنِ، و چون و چون...
    میتونم توی کلی خاطره‌ی زیبا از آد بگم و در موردش اما نمیخوام اینکارو بکنم، نه بخاطر غرور و نه بخاطر لو رفتن و نه بخاطر اینکه شاید یه روزی اینا رو بخونه و نه بخاطر دوست و آشنا که اینجا رو می‌خونن، بخاطر خودمه چون من از اول ترجیح دادم این باشم، یه عاشق ساکت، یه عاشق که نمیخواد از آرام دلش بپرسه خوبی؟ چون مطمئنه که اونی نیست که ازش چه بخواد چه نخواد، جواب صادق بشنوه، یه عاشق که اگرم خودش رو لو میده از بی‌حواسیشِ، یه عاشق که در لفافه همه‌چیز رو میگه نه چون جرئت نداره چون میدونه که راه به جایی نداره. یه عاشق که دوست داره عنوان پرسش رو تغییر بده: ماجرای اولین و آخرین عشق شما؟
    نه بخاطر آد و نه بخاطر باورش، بخاطر عشقی که در مغزشِ و هرچی تلاش کنه نمیتونه بگه منظورش از عشق اینه.

    ممنونم از زری جان که دعوتم کرد :)

    چالش از اینجا

  • ۶
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۱۷ خرداد ۰۰

    صلح، برگ زیتون، آرمان

    پیش‌نوشت: نه ایده برای من است نه کلیت روایت شعر، من فقط بازنویس ایده‌ی قشنگ ریحانه جان بودم که به من لطف داشت و بهم ایده‌ها رو گفت، در واقع من فقط نقش سرهم‌بندی رو برعهده داشتم و نوشتن جزئیات :')

     

    دستی بنِشست روی شانه‌ام، پس گریزان شد
    گیج برگشتم اما نبود آن کسیکه شتابان شد

     

    روی شانه حرارت جای مانده بود و زخم تنهایی
    کسی که آمد و خیلی هم زود جانان شد

     

    آمد و رخنه کرد در جزء به جزء مویرگها
    اما رفتش به مویی بند و آنهم ناگهان شد

     

    مادرم سرزنشم میکند از برای زیاده خوابیدن‌ها
    من هم تو را برای زیاد آمدن به خوابهایی که هذیان‌ شد

     

    نمی‌گویم که وطنی، میهنی، جانِ در تنی، چرا که تو
    همان مرزی که میان استضعاف مومن و استکبار کافر، آرمان شد

     

    تو صلحی، همان حکومت داد، برگ زیتونی خوش‌پیام
    اگر که بی‌مهری قلبت خواهد که روبه عدم جاودان شد

     

    درست آن زمان است که صاحبان مهر بازمی‌گردند
    به بیت‌الوجود آیند و خوانند که بهاران شد


    گفته بودم پنهانی می‌بوسمت؟ گفته بودم یارا؟
    آنگاه که به آتش کشیدن رد لبم کار زندانبان شد

     

    دودش میرود به چشمهایم و رزمندگان دو جبهه
    دو طرف خاموش میشوند چرا که اذان شد

     

    ناامید چگونه نباشم با وجود تفرقه میان پرچم‌هامان؟
    چطور آرام گیرم وقتی لباس بختم، درع سواران شد؟

     

    بیا و عصای موسی باش، بیا و در خیبر شکن باش
    بیا تا روزی که فرشتگان به آواز گویند که فقدان، شد

     

    بیا و گام‌های مأیوسم را نجات بده از در خود مردن
    ایمان کشته‌گانت به من گوید که گر بیایی، رضوان شد

     

    در خون شهیدان عشق می‌تازانم عصای مقاومتم را
    که تا غرق کند فرعونیانی که نصیبشان آتش‌باران شد

     

    آه ای قدس اشغالی! بخوان منجی عشق را
    تا روزیکه نماز وحدت بر سینه‌ات مثَل آزادگان شد

     

    فاطمه کریمی (صبرا)

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۱۰ خرداد ۰۰

    روز افتخاران آفرینش

    نمیدانم دقیقاً چه میخواهم بگویم، گاهی اینکه دلت میخواهد بنویسی کافیست برای نوشتن.
    روزِ افتخاران آفرینش مبارک :)
    دلم می‌رفت برای ادبیات از همان قدیم و ندیم‌ها و باوجود اینکه نویسندگی ارجحم بود اما ابتدا دبیریِ ادبیات را وارد کردم و بعدِ آن ادبیات دانشگاهی که قبول شدم. نخواستم و نشد که فرهنگیان. اما آرزو دارم نویسنده‌‌معلم شوم حالا که دانشجومعلم نشد. کاری‌ست که دارم برایش تلاش میکنم چرا که اولِ همه زیباترین شغل را معلمی میدانم و دومِ همه همکار شدن هم افزوده میشود به کارنامه‌ی دلداده‌گی‌ام. این را هم بگویم که نماند در گلویم: روزت مبارک نیکوترین معلم دنیا، حتی اگر این را نپذیری.

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۰۰

    ای رود عالم سوز من

    ای چشمۀ مطبوع من، ای رود عالم سوز من
    ای رقعۀ مکتوم من، کارنامۀ مفروز من

    ای مژدۀ رشد زمین، پر بهرتر از هر وزین
    ای هستیِ جان سوز من، جان مایه، ماه افروز من

    ای نغمۀ آرامشم، دل بافته، آسایشم
    ای صاحبِ نور دلم، محبوب من، ای روز من

    نُقل از تو می گیرد اثر، جان از تو می گیرد خبر
    فریادها از من بخواه ای آدِ جان افروز من

    مِهر خودت را کاشتی، یک عمر جان برداشتی
    پر نقش تر از هر بهار، باغ دلم، نوروز من

    من باختم غم را به غم، کو این غمم، کو آن غمم
    خوشبخت تر از من، کراست؟ ای یار، اخترِ افروز من

    ای راقبِ هر سوی دل، زینت ده محسوس دل
    ای ضابط صلح قلم، کشتیِ جنگ افروز من

    ای باعث رنج صبا، سازندۀ دریای آه
    صبر مرا خاموش کن گیتیِ آتش سوز من

    فاطمه کریمی (صبرا)

     

    معنی چند سخت واژه: رقعه: نامه _ مکتوم: پنهان _ مفروز: جداکرده شده _ راقب: ناظر _ ضابط: نگهبان


    پی نوشت: شعر داغ، قلم داغ بتقلید از نان داغ، کباب داغ D: خلاصه که باز هم بماند به یادگار از رهاورد امروز.

  • ۹
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۰۰

    ماهی

    ماهی و کویر و کویر و کویر...
    نمیشود که! مرگ در ثانیه سلام میکند اینگونه... آری، اغراق شد، یک ابر هم بود آنجا، نادیده گرفتن، درد موجوداتست، برعکسش هم درمان. ابر را دید، آمد، یک قطره لبخند بارید بر لبهای خشک ماهی و رفت. ماهی خندان شد و سرحال‌. هنوز در کویر بود و لبخند هر روزه ی ابر باعث نمیشد کویر را گلستان ببیند، چرا چرا، چندباری سرسبزی و آبشار نعمت را گمان برد، وقتی عمق لبخند ابر بیشتر شد گمان هم همراهش آمد. میتوانست هر چه باشد، افتخار ابر به خودش یک کدام، انتظار و شوق ماهی هم یک کدام. بهرحال لبخند ابر باید تنها لبخند مهربانیِ او معنا میشد، خارج از آن سراب بود و خیال باطل ماهی.

  • ۵
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۰۰

    متعلّم زیبا روی و معلم

    تکلیف دوست داشتنی و سخت: برگزیدن یک حکایت از گلستان به انتخاب خودتان
    (استاد تأکید داشتند بر روی یکی بودنش و گفتند نهایتاً دو تا)
    به خودم میگفتم: نه، نه، حق اینکار را نداری که زود بروی سراغ باب پنجم(در باب عشق و جوانی)، بقیه را هم باید نگاه کنی و بخوانی بعد هر کدام بیشتر دوست داشتی، جسارت کردم و صرفاً از جهت سلیقه ی خودم چندین حکایت را انتخاب و نمره گذاری کردم(شرمنده سعدی جان، کارهای آدمهای معمولیست دیگر)
    باب به باب در انتخاب جلو میرفتم از هر باب شاید نهایتاً سه الی چهار حکایت را انتخاب کردم اما از باب مورد نظر، این و این و این و این و این و... (_تموم نشد؟ _این دیگه آخریشه) خلاصه که خودم هم میدانستم در آخر بسی سختی می کشم در انتخاب بین ۹/۵ ها، ۹/۷۵ ها و ۱۰ ها
    اما در هر حال این شد انتخابم:

  • ۷
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۵ اسفند ۹۹

    آتشی افروختی بر قلب و اندر سینه‌ام

    آتشی افروختی بر قلب و اندر سینه‌ام
    چشم بستم که نبینم پر گیسویِ تو را

    با عنانها و سنانها کشته ات را زخم زن
    تا که عادت بکند رهروی خویِ تو را

    دست از جام شراب و می، شستم زین پس
    زان سبب دان که ندارد مستی بویِ تو را

    بخت را با من نشاندی سوی یک میدان، چرا؟
    زهر هم بر من چشاندی، بس همان اویِ تو را

    نه منم دوست اگر دل بکنم، دور شوم
    آرزوی سر شکستن نیست جز در کویِ تو را

    گرچه خواهم که بیایم همی در قلبت
    صبر من دیریست چون کمانِ ابرویِ تو را

    کاش قالی باف بودم، بلد بافتن زیبایی
    تا توانم که ببافم یک خم مویِ تو را

    دست بر دست، دعا شغل من است ماه زمین
    قسمتم کن که زیارت بکنم رویِ تو را

     

    فاطمه کریمی (صبرا)


    پی نوشت: من یک عذرخواهی به محضر دوست بدهکار شدم، بابت بیت دوم، اصلاً جفای معشوق بهتر از گُلِ (:

  • ۸
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۲۳ اسفند ۹۹

    پنجره

    دفعه قبل ماندم و از پنجره تماشایش کردم، همه آنجا بودند، راحت نبودم که بخواهم بخاطر اینکه آمدنش منطبق شد با نگاه کردنم به شیشه هایی که زیباترین قاب را نشان میداد، گریه کنم و البته بهتر که نتوانستم اشک شوق بریزم، چرا که عینک نزده بودم و وضوح تصویر همینطوری هم چندان دلپسندم نبود، بغض هم تاری دیدم را شدیدتر کرده بود ولی با این وجود او در میان آن صبح نچندان روشن و در میان جمعیتی حاضر در پایین ساختمان مثل نور می درخشید و اصلاً مگر میشد من، حتی با وجود چشمان ضعیفم، مدل راه رفتنش، رنگ کتونی هایش را نبینم حتی از طبقه دوم.
    وقتی دیدمش نزدیک ساختمان بود و چیزی نمانده بود برسد به مقصد، وارد که شد از پنجره دور شدم، آخر دیگر چیزی برای دیدن نداشت.
    ایندفعه اما هر چه نشستم منتظر که از راه برسد، نیامد که نیامد، شاید زودتر از اینکه بیایم کنار پنجره، آمده بود و رفته بود دفترش، حیف شد واقعاً، داشتم همزمان با سرزنش خودم از اتاق پنجره دار خارج میشدم که دقیقاً همان موقع از روبه رویم پله ها را بالا آمد، ماتم برد، ولی حتی وقتی ماتم می برد هم باید جواب سلامش را میدادم.
    الان مدتهاست از من دور است و دیگر پنجره ای ندارم تا بیایم کنارش و آمدنش را به انتظار بنشینم ولی یک اطمینان قلبی دارم، آن هم اینکه: بالاخره روزی میرسد که باز هم به یکدیگر برمی خوریم و در عین اینکه ماتم برده، دوباره جواب سلامش را میدهم.

    پی نوشت: سخت است خاطره را در قالب داستان ریختن، آنهم از چندین و چند لحاظ🙃

    پی پی نوشت:

  • ۹
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟