رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
هر سحر از عشق دمی میزنم
روز دگر میشنوم برملا
قصۀ دردم همه عالم گرفت
در که نگیرد نفس آشنا؟

مطالب پربحث‌تر

۱۶ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

چندوقت قبل یکی از عزیزان پیشنهاد داد که من رمانهام رو که توی نوجوونی نوشتم بهش بدم تا بخونه، این پیشنهاد رو وقتی داد که چندتا از داستان‌های کوتاه و چندتا از شعرهام رو خونده بود، وقتی فرستادم گفت بنظرم بهتره حالا که نمیخوام اینا رو چاپ کنم برای هدر نرفتن وقت نوجوونیم هم که شده یه کانال درست کنم و هر روز یه قسمت از یکی از رمانهام رو قرار بدم، من هم اطاعت امر دارم میکنم یه جورایی، این پست تا یه مدت پست ثابت میمونه، هر کس که علاقه‌مند بود میتونه توی کانال عضو بشه، نشانی کانال تلگرام: https://t.me/RomanFKD

و به پیشنهاد شما دوستان قرار شد یک وبلاگی درست کنم به همین منظور، که اینجاست، فقط ممنون میشوم یاری‌ام کنید و پیشنهاد بدهید در مورد به اشتراک گذاشتن رمان در اولین مطلبِ رمان‌نوشت :)

با کمال قدردانی از همۀ خوانندگان رنگ حیات :)

  • Fatemeh Karimi

 

آنرا که شنیدم پس بگیرید
گویید دروغ است، بگویید

  • Fatemeh Karimi

هیچ میدانی در غیاب توی زیبا دل چقدر اینجا، قلبم، به نام آرام و هر کجایی که اثر لبخندی از مهر وجودت بود، بی رنگ شده؟ نه حتی زرد و نه حتی نارنجی که من دوست ندارم و تو دوست داری و نه حتی سیاه که تمام است، چون تو برای من و خوانندگانت تمام نشدی و نمیشوی حتی اگر تصمیم بگیری که هرگز نیایی، باز هم هستی، دست خودت نیست که عزیز دلم، تو انقدر به چشمهایمان زیبایی دادی که مدیون قلمت هستیم. ای کاش که همان قلمت دستت را رها نکند و صاف هدایتت کند به محیط دنج و آرامِ وبلاگت سپیده جانم.
با قلب و اشک، دوستدار و در انتظار تو :*)

 

پی‌نوشت: درست یک ماه است که نیست، بی‌خبر نیستم و میدانم دلایل منطقی‌اش را، این را هم گفته که یک روزی میایید، ولی حتی اگر تصمیم بگیرد حالاحالاها نیایید باز هم میخواهم این پست را برایش بفرستم، اگر سخنی هم از طرف شما هست میگم بهش :)

پی پی‌نوشت: انگار همین دیروز بود که این دادگاه را شروع کردیم، یادش بخیر، قضاوت‌ها لنگ مانده‌ها بانو...

  • Fatemeh Karimi

پیش نوشت: همان همیشگی D:

  • Fatemeh Karimi
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۵۹
  • Fatemeh Karimi

چه خواهد شد...

 


  • Fatemeh Karimi

نمیدانم دقیقاً چه میخواهم بگویم، گاهی اینکه دلت میخواهد بنویسی کافیست برای نوشتن.
روزِ افتخاران آفرینش مبارک :)
دلم می‌رفت برای ادبیات از همان قدیم و ندیم‌ها و باوجود اینکه نویسندگی ارجحم بود اما ابتدا دبیریِ ادبیات را وارد کردم و بعدِ آن ادبیات دانشگاهی که قبول شدم. نخواستم و نشد که فرهنگیان. اما آرزو دارم نویسنده‌‌معلم شوم حالا که دانشجومعلم نشد. کاری‌ست که دارم برایش تلاش میکنم چرا که اولِ همه زیباترین شغل را معلمی میدانم و دومِ همه همکار شدن هم افزوده میشود به کارنامه‌ی دلداده‌گی‌ام. این را هم بگویم که نماند در گلویم: روزت مبارک نیکوترین معلم دنیا، حتی اگر این را نپذیری.

  • Fatemeh Karimi

قربون شما برم مولای من، این اشکها جواب کدام خوبی‌ام بوده؟ چه خوبی‌ای انجام دادم که شب قدر لایق اشکهایی از ته دل بوده‌ام؟ البته که صاف و صوف نبوده زندگی‌ام، البته که رویم نمیشود عشق فقط عشق به اهل‌بیت را گوشی کنم آویزه‌ی قلبم! البته که نتوانستم آنقدر که بهترین بانوی ادوار الگوست، خوب باشم و نمی‌توانم حتی یک ذره، اما چه کرده‌ام که انقدر دلم گرم است به شما و بانوی دو عالم؟
نکند دلم تا همیشه تنگ ضریح خودتان، بانویتان و پسرتان بماند و بماند... نکند لایق نباشم آقا جان... ممنونم که نگاهم میکنی، ممنونم که شب قدر عظمت باران مرا می‌گیرد و راضی به خیس شدن میشوم، ممنونم که دعایم زیر باران میرود و زلال میرسد دست آن بالایی. ممنونم که شما بودید و هستید. سال پیش چیزهایی خواستم از خدا در همین شبها و خدایت انقدر بزرگ بود که هر کدام که صلاح بود شد حقیقت. اما دعاهای انسان که تمامی ندارد، انسان همانقدر که محبت دارد برای دوست داشتن، همانقدر هم آرزو دارد برای رسیدن. باز هم سفارش من را پیش خدایت بکن امیر مهربانی‌ها. به مادرمان هم سلام برسان بگو ببخشید که اصلاً حتی قطره‌ای شبیه به او نیستم. بگو خجالت میکشم بگویم نگاهش بر روی سرم باشد تا همیشه، چون ترس دارم اشتباه بروم و بانوی خوبی‌ها ببیند. فقط امیدوارم لایق اشکهایی باشم که روشن‌تر میکند قلبم را. ...💚

پی‌نوشت: مابین "یا مَنْ لا یُرْجَى إِلا فَضْله" خواندن‌هایتان و میان دعا کردن‌هایتان من و بیانی‌ها را فراموش نکنید دوستان. التماس دعا.

  • Fatemeh Karimi

یک عنوان گنگ و یک روحِ پر ادعا!
اگر روزی اتفاقی یک اجرا دیدید، یک اجرایِ دلکَش... یک اجرای روح‌نوازی که فقط سیم‌های گیتار جان شما را می‌نوازد، در نتیجه او دلکَشِ شماست در خواندن، و یک خط می‌کشید بین او و دیگر خوانندگان... می‌روید در پی دوباره گوش دادن همان اجرا و دوباره گوش دادنش... شب با فکر به موسیقی چشم می‌بندید و صبح لبخند نقش میزنید بر روزتان بخاطر همان یک صدا... تازه می‌فهمید که عه! من که میگفتم و میگویم زبانِ فارسی بهترین زبانهاست، پس چه شد؟ اگر زبان خواننده را بعنوان زبان آخر روحتان پذیرفتید، و آوای کلامش شما را برد به جاهایی که تابحال نرفته بودید... اگر بعد از این همه مدت تازه به فکرتان رسید زبان خواننده را متوجه نمیشوید! و رفتید سراغ جستجوی متن و ترجمه‌ی آهنگ... اگر خوانید و خوانید و خوانید و لبخند نرفت از صورتتان... اگر اسم خواننده را جستجو کردید در اینستاگرام، تک تک پستهایش را دیدید و خواندید و آنهایی که سخت بود را ترجمه کردید حتی... اگر برای اولین بار اشتراک خریدید برای دانلود آلبومهایش... اگر همان روز دوتا از آهنگهایش را شنیدید و فقط هم همان دوتا تا زمانی که کاملاً ترجمه را بلد شدید، و جایی نوشتیدشان که دوباره و دوباره همخوان با خواننده روحتان را نوازش دهید... اگر با خودتان گفتید من از الان به بعد آرزوی خارج رفتن دارم، پاریس، کنسرت دلکَش، فکرش را بکن، چه می‌شود... اگر دلکش را گذاشتید در جایگاه بنفشِ قلبتان! و سر زدید به سایت خودش و تمام ویدیوهایش را دیدید، اگر با هر یک از آواها و تصاویر حس کردید آنطرف موبایل هستید، اگر گفتید: همینه، بالاخره یک خواننده‌ی خارجی پیدا کردم که جهان را از زاویه‌ی دید خوبش نگاه میکند و خوب میخواند و زیباست و زیباست، اگر تمام اینها را در مدتی کوتاه تجربه کردید بدانید او برای روح شما میخواند. دلکَش برای روح من میخواند. بزودی یکی از آهنگهایش را میگذارم، دومین آهنگی که ازش شنیدم. البته دلکَش هنرمند است و نه فقط خواننده :)))))

پی‌نوشت: درباره‌ی من را بروزرسانی کردم برای کسانی که صبرشان نمی‌ماند تا مطلب بعدی.

پی پی‌نوشت: تولدش هم مبارکِ💜

  • Fatemeh Karimi

قَبَعثَری نام شاعری است که معروف به فصاحت [شیوا سخنی] است. گویند در فصل انگور وی با جمعی از ظرفای شعرا [شاعران نکته سنج] به باغی درآمد. ذکر حجاج [حجاج بن یوسف: والی حجاز و عراق] در میان آمد قبعثری گفت: اللهم سَوِّدْ وجهه و اقطع عنقه و اسقنی من دمه؛ بارخدایا سیاه کن روی او را و ببر گردن او را و از خون او بیاشام مرا. چون این خبر به حجاج رسید درحال [فوراً] او را احضار کرد. وی چون پیش حجاج آمد و غضب و تهدید او را دید بدیهةً [بدون تأمل] گفت چون رسیدن انگور نزدیک بود از روی شوق و آرزو از حق تعالی درخواستم که انگور بپزد و برسد و سیاه شود تا از شیره‌ی او بیاشامم و دشمنان از روی عداوت [دشمنی] بنوعی دیگر عرض نمودند. چون حجاج بعد از گفتگوی بسیار با کمال فصاحت [منظور: قبعثری] از جواب عاجز ماند از روی غضب گفت: لاحملنک علی الادهم؛ هر آینه [همانا] ترا سوار خواهم کرد بر بند آهنی [منظور: با طنابِ آهنی(زنجیر) می‌بندمت]. قبعثری آن را بر معنی اسب سیاه حمل نموده در جواب گفت: مثل الامیر یحمل علی الاشهب و الادهم؛ همچو امیر را سزاوار است که بر اشهب [اسبی که رنگ سفیدش غالبِ] و ادهم [اسب سیاه] سوار کنند. باز حجاج گفت: اردت حدیداً؛ یعنی از ادهم حدید [آهن] اراده شده است [منظورم آهن بود نه اسب]. قبعثری باز حدید را بر معنی دیگر حمل کرده در جواب گفت: ان یکون حدیداً خیرمن ان یکون بلیدا؛ یعنی ادهم [اسب سیاه] که تیزرو باشد بهتر از آن است که کندرو بود. حجاج از کمال فصاحت و سرعت جواب او درماند و از سر تقصیر او درگذشت.

《لغت‌نامۀ دهخدا》

پی‌نوشت: کلمات داخل کروشه در متن اصلی نیست و معانی‌ای‌ست که برای درک متن نیاز است. اگر هم قبل معنا واژۀ منظور آمده، برداشت خودم را نوشتم و اگر از نظرتان اشتباه می‌آید، ممنون میشوم در اصلاحش کمکم کنید.

پی ‌پی‌نوشت: شاید برایتان جالب باشد که اینکه از کلام برداشت دیگری شود که عامدانۀ غلط باشد یک آرایه است بنام اسلوب حکیم. مثل این شعر سعدی:
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
گویم که سری دارم درباخته در پایی

پی ‌پی ‌پی‌نوشت: چقدر می‌چسبد در میانۀ کلاس با شوق به این فکر بیفتم که میتوانم این داستان را بگنجانم در جاکتابی.

  • Fatemeh Karimi