۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

ماهی

ماهی و کویر و کویر و کویر...
نمیشود که! مرگ در ثانیه سلام میکند اینگونه... آری، اغراق شد، یک ابر هم بود آنجا، نادیده گرفتن، درد موجوداتست، برعکسش هم درمان. ابر را دید، آمد، یک قطره لبخند بارید بر لبهای خشک ماهی و رفت. ماهی خندان شد و سرحال‌. هنوز در کویر بود و لبخند هر روزه ی ابر باعث نمیشد کویر را گلستان ببیند، چرا چرا، چندباری سرسبزی و آبشار نعمت را گمان برد، وقتی عمق لبخند ابر بیشتر شد گمان هم همراهش آمد. میتوانست هر چه باشد، افتخار ابر به خودش یک کدام، انتظار و شوق ماهی هم یک کدام. بهرحال لبخند ابر باید تنها لبخند مهربانیِ او معنا میشد، خارج از آن سراب بود و خیال باطل ماهی.

  • ۵
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۰۰

    پنجره

    دفعه قبل ماندم و از پنجره تماشایش کردم، همه آنجا بودند، راحت نبودم که بخواهم بخاطر اینکه آمدنش منطبق شد با نگاه کردنم به شیشه هایی که زیباترین قاب را نشان میداد، گریه کنم و البته بهتر که نتوانستم اشک شوق بریزم، چرا که عینک نزده بودم و وضوح تصویر همینطوری هم چندان دلپسندم نبود، بغض هم تاری دیدم را شدیدتر کرده بود ولی با این وجود او در میان آن صبح نچندان روشن و در میان جمعیتی حاضر در پایین ساختمان مثل نور می درخشید و اصلاً مگر میشد من، حتی با وجود چشمان ضعیفم، مدل راه رفتنش، رنگ کتونی هایش را نبینم حتی از طبقه دوم.
    وقتی دیدمش نزدیک ساختمان بود و چیزی نمانده بود برسد به مقصد، وارد که شد از پنجره دور شدم، آخر دیگر چیزی برای دیدن نداشت.
    ایندفعه اما هر چه نشستم منتظر که از راه برسد، نیامد که نیامد، شاید زودتر از اینکه بیایم کنار پنجره، آمده بود و رفته بود دفترش، حیف شد واقعاً، داشتم همزمان با سرزنش خودم از اتاق پنجره دار خارج میشدم که دقیقاً همان موقع از روبه رویم پله ها را بالا آمد، ماتم برد، ولی حتی وقتی ماتم می برد هم باید جواب سلامش را میدادم.
    الان مدتهاست از من دور است و دیگر پنجره ای ندارم تا بیایم کنارش و آمدنش را به انتظار بنشینم ولی یک اطمینان قلبی دارم، آن هم اینکه: بالاخره روزی میرسد که باز هم به یکدیگر برمی خوریم و در عین اینکه ماتم برده، دوباره جواب سلامش را میدهم.

    پی نوشت: سخت است خاطره را در قالب داستان ریختن، آنهم از چندین و چند لحاظ🙃

    پی پی نوشت:

  • ۹
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۹

    شیشه‌ی اکسیژن

    میخواهم بخوابم، میخواهم زود، تند، سریع بخوابم، یاد وقتهایی افتادم که تیله بازی میکردم و مادرم گوشم را می پیچاند که: بس است دیگر برو سراغ درس و مشقت، من میگفتم: باشه، الان
    و او مصر بود همچنان: زود، تند، سریع
    خنده دار نیست که تیله ای ندارم دیگر و دلخوشی ای، حتی درس و مشقی یا خوابی؟
    آخ آخ، چقدر محتاجم به آخری، یک خواب سبک، از همانها که بچگی داشتیم، بچه که بودم از شب می ترسیدم، تا تاریک میشد، چهل چراغان میکردم خانه را و تا خاموشی میشد زود میخوابیدم.
    بچه که بودم نیازی نبود عطرش را بو کنم تا بتوانم نفس بکشم، هوا پر بود از اکسیژن، اصلاً نمیدانم چطور اینهمه اکسیژن برای مصرف یک آدمیزاد جا شده در یک شیشه!

  • ۱۱
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۱۲ اسفند ۹۹

    تا کجا میری؟

    _میدون انقلاب
    فکر میکنم: نمیدونم، دیر وقته...
    _تا کجا میری؟
    +عیب نداره، بیا بالا
    سوار میشود و در تاکسی را می بندد.
    _دمت گرم داداش، این ساعت اصلاً ماشین گیر نمیاد
    سر تکان میدهم.
    موبایلش زنگ میخورد، با مکث جواب میدهد، به تماس های مسافران توجه نمیکنم، اما لحن این مسافر عجیب به گوشهایم بهانه جلب توجه میدهد: الو... سلام... خوبی؟... منم خوبم... مامانم خوبه... باشه، بهش میگم... نه... نه... من میدونم که اینطوری نیست... (صدایش رفته رفته اوج می گیرد) کی گفت؟... غلط کرده مرتیکه ی... لااله الاالله... باید قطع کنم مرضیه... پشت خطی دارم... باشه... باشه... خدافظ

  • ۹
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۷ بهمن ۹۹

    چشم دنیا

    ذهنم را مشغول کرده بود، کلمات راه می رفتند در مغزم: چشم دنیا رو میبندم که کسی نگاهت نکنه!
    با لحنی آهنگین هم میخواندم این را...
    به خودم طعنه زدم: چرا پرت و پلا میگی دنیا؟...حواست رو جمع درست کن.
    کتاب تست شیمی را باز کردم و دوباره شروع کردم از تست قبل، تست زدن مشکلی نبود به قول عاطفه مشکل تازه بعد از تست زدن و تحلیل‌هایش شروع میشد، این در مورد آزمونها هم صادق بود البته.
    آهنگ باز ویبره رفت روی اعصابم: چشم دنیا رو میبندم که تو فقط منو بخوای
    یکی کوبیدم در پیشانی ام، نه، اینطوری نمیشد، جستجو را آغاز کردم: آهنگ چشم دنیا رو میبندم که نمی دونم چی چی بشه
    روان گوگل را هم شاد شد.
    بالاخره یافتنش، درسته، خودشه.
    به چشم دنیا نرسیده بود که اشک بر چشمهایم جاری شد و جاری شد و باز هم جاری شد.
    دارم به این فکر میکنم که میگویند همه چیز بر اساس عدل خداست... گاهی به آن شک میکردم!
    مثلاً با خودم میگفتم: چه کسی میتواند در ۶۰ ثانیه ۶۰ تصویر از او به خاطر بیاورد؟ چه کسی به جز من
    آیا معشوقه اش...
    ذهنم را باز، بازی دادند کلمات:
    یقین دارم کسی ظرف دعا را جا به جا کرده
    تو را من آرزو کردم کس دیگر تو را دارد

    لبخند تلخی مهمان خیسی صورتم میشود و مداد را برمی دارم، خب، تست بعدی.

  • ۹
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۸ بهمن ۹۹

    مصاحبه با نویسنده‌ی پستچی

    پیش نوشت: از زحمتی که برای متن کشیدم همانقدر بگوییم که چندین و چند مصاحبه، نقد و برنامه را خواندم و دیدم، انقدر در مورد این داستان جستجو کردم که مرورگر بهم گفت: بعدی دیگه وبلاگ خودته بخدا و راست هم میگفت رسیدم به رنگ حیات، پس خیلی خوشحال میشوم اگر بخوانیدش و بازخوردهایتان را ببینم :)

  • ۵
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۳ بهمن ۹۹

    قسمت آخر داستان پستچی

    من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد. علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ برگشته بود. ریحانه هرچه داد می زد، بدتر می شد. ما خونسرد بودیم.
    من، پدر، علی و حتی مادر. با خودم گفتم یا همه چیز یا هیچ! پدرم انقدر به من یقین داشت که میدانست اگر تا صبح هم بالای سر علی می نشتم هیچ اتفاقی نمی افتاد.

    آرامش ما ریحانه را عصبی تر کرد. به علی گفت: بهت گفتم داغ این دختره رو به دلت می ذارم! من که با سیاوش میرم. اما تو به عشقت نمیرسی. هیچوقت!

  • ۷
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۱ بهمن ۹۹

    قسمت بیست و نهم داستان پستچی

    ...بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم و آن پسرک قد بلند مو طلایی را دیدم که پیک الهی بود! آنجا می ماندم؟ بی اجازه پدر، هرگز شبی جایی نمانده بودم.
    حسی در درونم می گفت: فرار کن چیستا! نباید اینجا بمانی و حس دیگری می گفت: این مرد عاشق توست و تو عاشق او. چرا حالا که به تو احتیاج دارد، باید تنهایش بگذاری؟
    حالش طبیعی نبود، غم مرگ مادر و اهانتهای ریحانه درنامه ای که به آینه چسبانده بود، توان قهرمان مرا گرفته بود. به پدر زنگ زدم. میدانستم مخالفت می کند. خانه نبود. باید خودم تصمیم میگرفتم و گرفتم، میمانم!

    علی جای مرا روی کاناپه انداخت و خودش کف زمین دراز کشید. گفت: میدونی من بلد نیستم به کسی بگم عاشقتم؟

  • ۶
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۹ دی ۹۹

    قسمت بیست و هشتم داستان پستچی

    چقدر خوب شد که دیدمت...ریحانه بهانه بود. یک هفته دل دل می کردم که چطور حالت را بپرسم...
    بعد از آن عزا و عقد مصلحتی، گمانم باید مدتی تنهایت می گذاشتم. اما هر لحظه، دلم با تو بود. هر لحظه تجسمت میکردم. مثل آن سه سالی که تو در بوسنی بودی و نمی توانستی از وسط خون و آتش برگردی و مرا ببینی. مثل آن چهار ماه که به تهران برگشته بودی و مادرت ، آهسته جلویت میمرد و نمی توانستی با من حرفی از امیدواری بزنی... پس درسکوت دنبالم میکردی... حالا من بودم که باید در سکوت دنبالت میکردم، و ریحانه بهانه ی خوبی بود که به تو زنگ بزنم... چقدر مهربان و ساده روی نیمکت پارک نشسته بودیم...مثل دو بچه دبستانی.....بی خبر از آینده....

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۴ دی ۹۹

    قسمت بیست و هفتم داستان پستچی

    ریحانه در دفتر مجله معذب بود. گفتم راحت باش. زیر چشمانش گود افتاده بود. برایش چای ریختم. بغضش ترکید. قطرات اشکش در استکان می ریخت. چای با اشک ریحانه!
    گفت: علی با شما تماسی نداشته؟
    گفتم: نه. نمی خواستم تو دوران سوگواری مزاحم بشم.
    گفت: یه کاری بکنین خانم چیستا. زده به سرش! همه ش با من بد اخلاقی میکنه. شبا میره تو انبار می خوابه. درم قفل میکنه، انگار من هیولام! با عشق غذا میپزم نمیخوره. میگه سیرم. از صبح تا شب معلوم نیست کجاست. شبم زود میخوابه. اصلا منو نمی بینه!
    گفتم: حرفتون شده؟
    گفت: نه! حس کردم ریحانه چیزی را پنهان می کند.
    گفتم: به گوشیش زنگ میزنم اگه جواب بده.
    علی جواب داد. عصبانی بود: - هیچ معلومه تو کجایی؟
    - سر کار. چطور؟ نخواستم یه مدت..
    گفت: این عقد پیشنهاد تو بود!
    گفتم: به خاطر مادرت بود علی. تو هم قبول کردی! آرزوش بود. دیدی که به صیغه راضی نشد. گفت باید اسماتون بره تو شناسنامه، تا نفس آخرو راحت بکشه. حالا مگه چی شده؟ ریحانه اومده بود اینجا.
    علی گفت: برای چی؟
    - میگه محلش نمیذاری.
    علی گفت: همون پارک قدیمی باید ببینمت. یه ساعت دیگه!

    ترسیدم. در صدایش آژیر قرمز می شنیدم. مثل قبل از بمباران. زودتر از من رسیده بود. خدایا بعد از این همه سال از دور که می دیدمش، قلبم مثل یک بچه بی تابی میکرد. علی همیشگی نبود.

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۲ دی ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟