رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

نقطه (نمیتونم دخترم رو حذف کنم اما دیگه اینجا فعالیتی نخواهم داشت) هر کجا هستید، شاد باشید♡

مطالب پربحث‌تر

در چالش این من هستم برنده ی قرعه کشی شدم و این در حالی است که فکر نمی کردم در قرعه کشی شانسی داشته باشم، یک چیزی هم بماند بین خودمان، مادرم هر وقت اسم من را برای قرعه کشی می نوشت نفر آخر یا یکی مانده به آخر در می آمد، آن هم فقط به این خاطر بود که هر قرعه کشی پایانی دارد و بالاخره باید اسم من هم برنده می شد :)

ولی اینبار به رغم افکارم عایدم شد و دوباره فهمیدم افکار ما (چه مثبت و چه منفی) شاید روزی لنگ بزند :)

این پست رو گذاشتم که بگم هدیه ی ارزشمند جناب هاتف رو دریافت کردم و تشکر کنم از خودشون و چالش جالبشون همچنین sepid جان که منو به این چالش دعوت کرد :))

صفحه ی قرعه کشی: اینجا هست

تصویر و ویدیوای که از مقدمه ی کتاب قرار دادم (به امید ترغیب دوستان برای خواندن یا شنیدن کتاب) هم شاهد می گیریم (:

 

 

 

 

در پایان هم جمله ای از کتاب که خیلی دوستش دارم و نوشتنش خالی از لطف نیست:

زیباترین اتفاقات زندگی ام، اصلاً در لیست《کارهایی که باید انجام بدهم》نبودند.

  • Fatemeh Karimi

چراغهای امامزاده، از دور در تاریکی؛ مثل چراغ خانه ای بود که تو را می خواهد. گرم، روشن و منتظر.
سرم را به ضریح چسباندم. سلام آقا. دوسش دارم از بین این همه آدم، فقط اون! شاید بچه گیام فقط برای ظاهرش بود، اما روزی که به خاطر من، دعوا کرد، دیدم جوونمرده. مثل قهرمونای قصه....
وقتی منو سر مزار دوستش برد و گریه کرد، دیدم مهربونه. همدرده و پاک...
مگه آدم چند بار می تونه دلشو هدیه بده؟ 
من هیچوقت روم نشده از خدا چیزی بخوام. اما این بار می خوام! عمر در برابر عمر! از من نگیرش خدا! چیزی ندارم بت بدم، جز عشقی که خودت تو قلبم گذاشتی... 

  • Fatemeh Karimi

راهنمایی بودم به گمانم،
دلداده ی السایِ متفاوت که درک نمی شد،
مادرم یک لباس مجلسیِ آبی تیره داشت، رنگش را دقیق به یاد ندارم اما به یاد دارم آن لباسی که تا سالها بعد هم به تنم‌ زار می زد را پوشیدم به علاوه ی یک دستکش و یک شنل، با کمی اغماز شده بودم السای ثانی، درست تکه به تکه این کلیپ را اجرا کردم یکبار با پس زمینه ی صدای السا و بار دیگر فقط با صدای خودم. (البته غیر از درست کردن اولاف و قصر یخی)
برادرم طعنه می زد: اصلاً تو از خود السا هم بهتر نقش آفرینی کردی
مادرم هم مثل همیشه میگفت: خیلی هم قشنگ شده دخترگلم
از نظر مادرم، من و برادرانم تافنه ی جدا بافته هستیم، آن هم چه تافته های گرانبها و ارزشمندی!
البته گمانم این است که تمام مادرها فکر می کنند فقط فرزندان خودشان فرزند هستند، درست شبیه به شازده کوچولو که تصور می کرد فقط گل خودش است که گل است و در دنیا نظیر ندارد :))

 

دریافت

  • Fatemeh Karimi

میدونی دوستت دارم.حالا چیکار کنیم؟

مثل یک شعر بود. تمام شعرهایی که تاحالا خوانده بودم، در برابر آن هیچ بود. از صبح تا شب، دانشگاه، خیابان و خانه، این جمله را تکرار می کردم و فقط نمی دانم چرا به خط دوم آن که می رسیدم، دلم فشرده می شد."حالا چیکار کنیم؟"
خب، هر کاری که همه عاشقان می کنند. باید سعی کنیم به هم برسیم. چرا آن سوال را پرسیدی علی؟ تا انتهای جهان می شد پا برهنه دوید، اگر فقط من و تو بخواهیم.
بعد از روز گورستان تا چند روزی ندیدمش. پاییز عاشقی بود. باد بی انصاف، با عطر موهای علی از خواب بیدارم می کرد. اسم بقال محله، علی بود. اسم میوه فروش و حتی حراست مجله، علی! جهان هم با من، شوخی اش گرفته بود.

چقدر در روز باید علی علی می کردم و خود علی نبود! چند بار خواستم به بهانه ای به اداره پست بروم. دیدم جلوی همکارانش نمی شود. یک علی که می گفتی، همه ی مردان خیابان برمی گشتند.
خدایا این همه علی در یک شهر! مگر یک زن چقدر می تواند یا علی بگوید و هیچکس جوابش را ندهد!

  • Fatemeh Karimi

 

 

چونکه اسرارت نهان در دل شود

آن مرادت زودتر حاصل شود

 

موافق یا مخالف؟

 

پی نوشت: منم نظرمو میگم 👇🏻 :)

  • Fatemeh Karimi

1) وقتی بذاری رنجهات مایه ی خشمت بشن، هیچوقت از بین نمی رن. "بن"_"سریال Lost"

 

2) [همیشه] به ندای قلبت گوش کن، او از همه چیز آگاه است، چون روح جهان را می بیند و یک روز هم به آن باز خواهد گشت. "کیمیاگر"_"رمان کیمیاگر"

 

3) _حالا می دونی هیچکس تا به حالا به اندازه ای که من دوستت دارم، کسی رو دوست نداشته.

_تقریباً حق با توئه، فقط یک استثنا می شناسم. "بلا-ادوارد"_"رمان گرگ و میش(سپیده دم)"

 

4) من هیچوقت دست نکشیدم. هر چقدر ناراحت شده باشم و هر چقدر خسته شده باشم. همیشه باور داشتم چیزی که میگن ابداً نمیشه، همون چیز یه روزی میاد و میشه قشنگترین اتفاق زندگیتون. برای همین باور داشته باشیم و هیچوقت از باور داشتن به معجزه ها دست برنداریم. "دفنه"_"سریال عشق اجاره ای"

 

5) گاهی یک ضربه می تواند کوهی را فرو بریزد. "اهورا"_"رمان آیات مَس"

  • Fatemeh Karimi

آن روز، بهشت زهرا؛ واقعا بهشت بود. علی کمی آن طرفتر و من کمی با فاصله از او. فکر می کردم چند هزار آدم آن زیر خفته اند که کسی را دوست داشته اند و یا کسی دوستشان داشته است. آیا دوست داشتن، همیشه دلیل می خواهد؟
قاصدکی روی شالم نشست، به فال نیک گرفتم. علی ساکت بود. حتما داشت فکر می کرد چطور موضوع را مطرح کند.
به مزاری رسیدیم. علی نشست. من هم بی اختیار نشستم.
گفت: رفیقم محسنه! تنها دوستم.
شروع کرد به فاتحه خواندن. فاتحه خواندنش مثل درد دل با خدا بود. یک نجوای عاشقانه.
گفتم:خدا رحمتش کند.
گفت :بهترین دوستم بود. وقتی از پستخونه بیرونم کردن، با هم رفتیم جبهه. تو ماشین داشتیم تدارکات می بردیم که من ماجرای تو و اون کتک کاری رو براش تعریف کردم. داشت می خندید که خمپاره زدن.

سکوت کرد. انگار تمام ریشه های درختان قبرستان، دلش را چنگ می زد.
گفتم: مجبور نیستی بگی!
گفت: آوردمت اینجا که بگم. ماشین چپ کرد. آتیش گرفته بود. من پام گیر کرده بود. ازچند جا شکست تا خودمو آزاد کردم. اما محسن، خوب نبود. فرمون تو شکمش رفته بود. خونریزی داشت. گفت: تو برو! الان منفجر میشه. گفتم: تنهات نمی ذارم. گفت:اگه رفیق منی برو ! جای منم عاشقی کن. جای هر دوتامون زنده باش. برو ! میون اشک و دود، محسن و ماشین به آسمون رفتن. جلوی چشم من!

سکوت کرد.
گفتم:پات؟
گفت: دو بارعمل کردم. میگن خوب میشه، ولی خب، یه چیزی سرجاش نیست. من دیگه اون آدم قبلی نمی شم. اونجا بودم. شاید می تونستم کمکی کنم، ولی به حرفش گوش دادم. شاید ترسیدم. گذاشتم بره! از این به بعد دیگه نمیذارم کسی به این آسونی بره!

داشت می لرزید، دلم می خواست کمی به او نزدیکتر بنشینم. گفتم: اون می خواست تو زندگی کنی! جای هر دوتون.
برای اولین بار در چشمهایم خیره شد. حالا تمام زنبورها همزمان نیشم می زدند.
گفت:چرا دوستم داری؟

  • Fatemeh Karimi

آهای پیرزنِ 80 ساله ای به نام فاطمه کریمی که داری این متن را می خوانی، سوالی دارم: از چی می ترسی؟

مرگ، مگر کم تا دم مرگ رفتی و برگشتی؟ خداوکیلی چندبار این چرخه را تکرار کردی تا بفهمی زندگی وقتی فکر می کنی اتمام تنفس است اما زهی خیال باطل، خیلی سخت تر است از مرگ.

اینکه عزیزانت در کنارت نیستند، مگر همیشه آن که کنارت می خواستی را داشتی، سر کن، بنویس، هر کاری کن که در آن سن انجام می دهی، فقط تو را به خدا نرو پارک و ساعتها بیکار و الاف، زل بزن به درختها و آدمها...

مرگ در حالی که عزیزانت کنارت نیستند، چقدر بی رحم شده ای...دلت می آید عزیزانت مرگت را به تماشا بنشینند؟

از تنهایی، از تاریکی، برای اولی باید بگویم همیشه تنها بوده ای از ازل و باورت بشود یا نشود! تا ابد، خواهشاً نباف برایم واژه ها را که این تنهایی جنسش فرق می کند و چه و چه...

برای دومی هم سعی کن تاریکی را دوست داشته باشی، اگر نشد لامپ های خانه را روشن کن و تلویزیون را 24 ساعته، حدسم این است که پولدار شده ای و قبض برق را که ببینی، می گویی: به جهنم

اما اگر هنوز هشتت گرو نهت است که خاک بر سرت.

برای من دلیل نیاور، نگو که تو چه می دانی؟!

من فقط می دانم تو در 80 سالگی باید سرزنده و بامزه و مهربون تر و صبورتر و معروف و پولدار باشی و در انتظار برای فرشته ی مرگ که تو را تا آسمان ها می برد.

یک چیز دیگر: خواهش می کنم هر لحظه نگران و بدبخت نباش و به جایش هر لحظه توبه کن و بگرد دنبال صاف و صوف کردن گناهانت. به جای گناهان بزرگ، ثواب های بزرگ بکار اما گناهان بزرگت را هم پس از توبه اگر شد درست کن و اگر نشد گریه کن و کمک بخواه از خداوند و توکّل کن به او و متوسل باش به سرورت حسین(ع)، شهید کوچولویت علی اصغر(ع) و برترین ملکه ها و فرشتگان بانو فاطمه ی زهرا(س).

دوستت دارم...راستی، هنوز، عاشق که هستی، شکر خدا...مگر نه؟

 

پی نوشت: چالش خودمه و دعوت می کنم از سپیده، میم، آرتمیس، موچی، نسترن و مبینا

پی پی نوشت: خیلی های دیگر را هم می خواستم دعوت کنم ولی دیدم اگر بنویسم همه ی شما کسی مهم نمی شمارد برای همین هر کس دیگری هم خودش دوست داشت، می تواند بنویسد :))

  • Fatemeh Karimi

دل اگر مرا شناسی غم جان به من نگویی
که همیشه هست پنهان غم دل درین سیاهی

دل اگر مرا شناسی ز دری دگر ننالی
که همیشه هست دردت پی امتداد دردی

دل اگر مرا شناسی پس هر غمی نگریی
که همیشه هست اشکی پس انتهای شوری

دل اگر مرا شناسی نتوانی بگریزی
که در این نمود بازار پر التماس مکثی

دل اگر مرا شناسی ندهی ز زخم نشانی
که تمام نوشدارو بر سهرابیست فانی

دل اگر مرا شناسی یک شبی دگر نمانی
که گر انتهای آنش نبود روی سپیدی

تو هم از سهام عمرت دگر اینبار تمامی
دل اگر مرا شناسی غم جان به من نگویی

 

فاطمه کریمی (صبرا)

  • Fatemeh Karimi

هیچ کجای دنیا نبوده که عاشق طوری عاشق بشود که شایسته ی عشق باشد آنوقت معشوق هیچ نفهمیده باشد، این هم هست که معشوق اگر می دانست چه ها بر سر عاشق بی چاره دل می آورد...هیچوقت خودش را نمی بخشید...

 

پی نوشت: اینجا میگیم موافقیم یا مخالف و اگر خواستیم دلیل هم میاریم...همین :)

گاهی جملات خودم رو میذارم و گاهی جملات دیگران

گفتم با جملات "بدک نیستِ" خودم شروع کنم :))

  • Fatemeh Karimi