۵ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

نسیم زلف جانان

داستان شهریار را حتماً میدانید ولی موضوعی که خودم نمی‌دانستم در مورد تخلصش است که گوش به فرمان خواجه حافظ شد و با فال، شهریار را برگزید، بخاطر بار حجیم واژه حتی چند باری فال گرفت و هربار کلمه‌ی کلیدی غزل همان شهریار بود. دیروز که مشغول درست کردن کاردستی بودم، فکر کردم یادم رفته روز بزرگداشت شهریار و همچنین روز شعر و ادب فارسی را تبریک بگویم ولی بعد که فهمیدم امروز بوده گویی خون تازه به رگهایم رسید، غزل‌های دوست‌داشتنی شهریار زیادند اما کله‌ی صبح که پنجره باز بود و هوا خنک. این به مذاقم خوش‌تر آمد:

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
دلم خانه ماندن را تاب نیاورد، آدم بیرونی‌ای! نیستم و نشدم اما نسیم زلف جانان بود انگار، یا حداقل تازگی داشت و حس خوب تنفس را. سعی کردم صدای نسیم را ضبط کنم اما ممکن نیست بنابراین شاید آبی که به سوی مزرعه میرود یا دوچرخه‌سوار و پیادگانی که مثل من خانه ماندن را تاب نیاوردند شما را برساند به منشاء که همان نسیم خنکی‌ست که شهریار خواسته. بشنوید. روزنامه! روزنامه! خبر خوش... پاییز در راه است :)

روز بزرگداشت شهریار و روز شعر و ادب فارسی گرامی باد :)

 

پی‌نوشت: متن کامل غزل مربوط به نسیم زلف جانانِ شهریار.

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۲۷ شهریور ۰۰

    یا رب

    خدایا قوتی ده که بهترینِ خودمان را ظهور دهیم.

  • ۱۳
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۰۰

    یکسال با تو بودن

    امروز ۳۶۰ روزگیِ وبلاگِ. قبل از هر چیز تصویر آن گوشه که اثریست از میم جان هنرمندم را ببینید. *دختر پاییز، منِ تابستانی را هم پاییزی کرد: دی. یک عکس فرستادم، گفتم مثل این ولی نه مثل این :/ اما کاملاً واضح به منظورم نقاشی را کشید، رنگ را هم باوجود تمام بی‌استعدادیم در نقاشی از خودم پرسید، امید که سر نمایشگاهش جبران کنم و سر مراسم امضای کتابش و...* دلم چقدر خوشحال است که اینجا را دارد، دلم چقدر خوشحال است که فاطمه‌ای را شناخته که میتواند افسرده و غمگین نباشد، دلم چقدر خوشحال است که شما را دارد، دلم چقدر خوشحال است که از همان ابتدا، رنگ حیات به حیاتش رنگ بخشید، اینجا و تمامی وبلاگهای دنیا روح دارند، بخاطر نوشتن و بخاطر خواندن، روح رنگ حیات با ارزش‌ترین دارایی من است و شمایید که به دارایی من رنگ بخشیدید، اصلاً گویاتر، خود ما رنگ حیات هستیم. اول برای امروز هیچ ایده‌ای نداشتم اما بعد این بفکرم رسید که هر کدام از شما خوانندگان عزیز میتوانید هرگونه انتقاد و پیشنهادی که دارید یا خوبی‌ای، بدی‌ای که دیده‌اید، زیر همین پست پیام بذارید. درکل هر نظری که در مورد من یا رنگ حیات دارید، خوب باشد، خوش است، خوب نباشد، خوش‌تر (: چون باعث میشود از فاطمه، فاطمه‌ای بهتر و از رنگ حیات، رنگ حیاتی بهتر بسازم. پیشاپیش از اینکه ممکن است پرنده هم زیر این مطلب پر نزند، اظهار ضایع شدن نموده و راه بسوی افق پیش میگیرم.

  • ۹
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۱۶ شهریور ۰۰

    فاطمه‌ای دیگر

    دنبال سلسه‌ای از تغییرات هستم، من کسی هستم که از دور شدن عقاید هراسانم، گمان دورم بر این بود که عقایدم روزی که نزدیک باشد به حالم تغییر خواهند کرد اما نه، تغییر فاطمه لزوماً به معنای تغییر عقاید و شخصیت او نیست. این پست گفت که تغییراتی در مورد فاطمه باید باشد اما تغییر یک‌شبه و یک‌ماهه نیست. اکنون احساس میکنم آماده‌ترینم برای تغییر، احساس میکنم وقتش شده عادتهای خوبی را برای خودم برگردانم و ایجاد کنم. تردید دارم از آنها بگویم اما شاید گفتنشان محکم‌ترم کند، میخواهم مانند گذشته کتاب در دست بگیرم و از دست جدا نکنم مگر برای نفس کشیدن، آب و خوراک و کارهای روزمره و مهم. میخواهم وقتی فیلمهایی که گرفتم تا با داداش کوچیکه ببینیم، تمام شد، خودم، با هندزفری،  که دنیای من است! و حس صحنه‌ها و بازیگران، تنها باشم. میخواهم کتاب صوتی گوش کنم اما یک کتاب صوتی که شخصاً برای خودم است! و خودم هم کتاب صوتی تهیه کنم برای دوست عزیزم. میخواهم رادیو را جزء برنامه‌های پیاپی‌ام قرار دهم. میخواهم چیزهای نو را تجربه کنم. بین خودمان باشد، دارم رمان می‌نویسم که البته زیاد ازش توقع دارم و هنوز کمی از توقعم را هم برآورده نساخته. میخواهم تا چهل روز زیارت عاشورا بخوانم و هر هفته به گلزار شهدا بروم، اگر خدا بخواهد. میخواهم روی مسیر جدیدی که برایم باز شده و برمیگردد به همان شغلی که گفته بودم، بسیار تمرکز کنم و خلاق باشم. میخواهم همچنان برای درآمد کوشا باشم و ایضاً انتخابی داشته‌باشم که با رضایت خاطر از پسش بربیایم نه اینکه تمام وقتم را بگیرد و بی‌خوابی و پژمردگی نصیبم کند. میخواهم روابط دوستانه‌ام را بهبود ببخشم، دلم بهترین هرآنچه که هست را میخواهد، هنوز و تا آخر عمر هم همچنان در این مورد تلاشگرم و الحق که ارزشش را دارد چون حسی که دوستی در من ایجاد میکند، یکتاست. میخواهم هر روز ورزش کنم و هر صبح به پیاده‌روی بروم. میخواهم در زمینۀ انیمه و پادکست پیشرفت کنم و جاری باشم نه که ثابت در یک نقطه بمانم. میخواهم قرنطینه‌نگاری را که قدر عمر نوح طول کشید، به آخر برسانم، اگر مرکز مدیریت با من همکاری کند. میخواهم وبلاگ‌نویسان ارزشمند و قلم‌های بیشتری را پیدا کنم. میخواهم تابستانم را خوب تمام کنم و ترم جدید را خوب شروع. به انجام هشتاد درصدی مواردی که گفتم هم قانع نیستم چونکه جاری و پیوسته نبودم و درمورد بعضی از موضوعات دیر شروع کردم همچنین به دلایل دیگر... فی‌الحال بیشترین چیزی که میخواهم این است که صد درصد میخواهم‌ها را پیش ببرم. دیگر توکّل به خدا.

  • ۸
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۱۱ شهریور ۰۰

    پراکنده‌نوشت (۸)

    پیش‌نوشت: ادامۀ مطلب

  • ۶
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲ شهریور ۰۰
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟