۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

Her Şey Biraz Hala Sen

 

بهار طعم دارد، بهار طعم سر زندگی میدهد، قصه‌های غصه‌دار را هم خوش‌لعاب جلوه میدهد، این جلوه بهار است. این مثبت‌نگری در خون بهار جریان دارد، با بارانش، با صدایش، با شکوفه‌هایش، با زنده کردنش، با هر کدام از نشانه‌هایش ما را به امید فرا می‌خواند، برای همین هم هست همه بهار را دوست داریم. حال بهار حال مرا خوب کرده، اگر هنوز نمیدانم دوست دارم آینده چه خبر باشد، اگر هنوز مصمم نمی‌بینم فاطمه را، اگر هنوز غرق در حسرتم، در هر حال باور دارم بهار حال مرا خوب کرده. صبح یک فنجان قهوه برای خودم درست کردم، رفتم در تراس را باز کردم و فهمیدم چقدر دوست داشتم اتاقم تراس داشته باشد و یادم رفته بود، از وقتی که به خانه جدید آمدیم اگر این را به خودم گفته بودم هم حق مطلب را ادا نکرده بودم که چیزی خاطرم نبود، این است رسیدن به خواسته و از دست دادن خواسته. داخل تراس نفس کشیدم و قهوه خوردم، بعد هم آمدم سراغ سریال افسانه‌ای که می‌بینم، پرنده سحر خیز، یکی از بهترین سریالی‌هایی که تا به الان دیدم. زندگی من هم همین شده، انگار هر چقدر هم به خودم اعتراف کنم موفقم، و میتوانم موفق‌تر باشم و آینده چقدر درخشان به نظر میرسد باز هم با حالم مشکل دارم... باز هم با احوالات الانم نمی‌خوانم. با لحن زیبایی دوباره عنوان را میخوانم: Her Şey Biraz Hala Sen (در همه چیز حالا یکم از تو هست)

دریافت آهنگ :)

  • ۱۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۴ فروردين ۰۱

    آب نخواسته مراده

    دوست دارم سطرها از روزمرگی‌هایم بنویسم، وقتی دفترچه را روبه‌روی دلارام قرار می‌دهم پوچ می‌نویسد! نمی‌دانم ایراد کار دلارام است یا دفترچه خاطرات شاید هم هر دو. وقتی دو انسان از هم روی می‌گردانند یعنی هم را نمی‌خواهند، یعنی یکدیگر را دوست ندارند، یعنی برای هم مهم نیستند، اینقدر ساده نانگارید، فکر نکنید اسم روی‌گردانی را می‌شود گذاشت مشغله یا هر بهانه‌ی دیگر. اسم روی‌گردانی آنقدر واضح است که اصلاً نمی‌دانم چرا معنی‌اش را گستراندم! در اصل وضعیت دلارام و دفترچه خاطرات را گستراندم. راستی روزمرگی‌هایم را کلمه به کلمه بگوییم: بچّه‌ها و سخنان بزرگ‌نما _ دنیای فیلم و کتاب و موسیقی _ اینستاگرام _ سریال تو درم را بزن _ پرت شدن از کوه شعر، نوشتن و هر آنچه مربوط به دلارام است. _ تردید _ تسکین _ ترم جدید دانشگاه _ بیماریِ سرماخوردگی ان‌شاءالله و ...
    از روزمرگی‌هایم برسم به عنوان: آب نخواسته مراده. آب یادم رفته بود، سر کلاس حداقل باید دو قلپ با بطری خودم آب بخورم تا صدایم دربیاید (بزرگ‌نمایی) پویان جانم اجازه گرفت رفت دفتر که آب بخورد و برای من هم آورد، و برای اولین بار در نزدیک‌ترین حالت به این جمله بودم: آب نخواسته مراده.
    دوست دارم همیشه و همیشه بهترین حال خودشان را داشته‌باشند و بهترین خودشان باشند. ان‌شاءالله💙

  • ۱۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۶ بهمن ۰۰

    نقاشی-تئاتر

     

    این روزها همه چیز شده معلمی. از وبلاگ تا تمام حرفهایی که با خانواده میزنم، از این میگوییم که هر بار وسایلشان زمین می‌افتد می‌دوند سمت من که خانم این افتاد زمین که من برایشان ضدعفونی کنم، اینکه اگر یک سوال از اولی بپرسم باید یکی یک سوال از تمامشان بپرسم وگرنه مدام این را به رویم می‌آورند، اینکه بطری‌هایشان را میدهند من باز کنم یا کیفشان را میدهند من بگذارم روی دوششان یا باهم سر و صدا میکنند، به هم علامت میدهند، لایک، دیس لایک و چشمک به هم انتقال میدهند و صدای گربه درمی‌آورند که من بگوییم: صدای اَنیمال درنیارید گل پسرا یا مستقیم همان شخص را خطاب قرار دهم: طاها نکن. متعجب میشوند که از پشت ماسک متوجه میشوم. وقتی یکی آرام با دوستش حرف میزد، گفتم حرفش مهم‌تر است از درس بچه‌ها، همه نگاهش کنید تا خوب به حرفهایش گوش بدهیم چون خیلی مهم است و کلاس در عرض پنج ثانیه ساکت بود تا اینکه خودش گفت: خانم خیلی باحال بود. حق است که واقعاً خسته میشوم هم صبح تا ظهر هم بعد از ظهر را کلاس داشته باشم و بعد از آن هم کلاسهای دانشکده که این روزها کمرنگ شده نسبت به همین روزها در ترمهای قبل. من ادبیات را یکطرف، دنیا را یکطرف قرار دادم شاید معلمی دارد کاری میکند که برای سومین بار یک چیز را یکطرف و دنیا را آنطرفش قرار بدهم. حتماً دارد همین کار را میکند.

  • ۷
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۱۹ مهر ۰۰

    طاووس و طوطی

    فردا اولین جلسه من با اولیاست، قبلاً مطالب را آماده کرده‌ام اما امیدوارم بدون سوتی دادن از جلسه خارج شوم، در مورد فاطمه عمل به این مورد سخت است.
    اطلاعیه‌ها را باید اجازه بدهند خود معلم بنویسد و پیشنهاد بدهند برای تغییر و بهتر شدنش، من نمی‌پسندم اثر دیگری را تغییر دهم، اگر قرار باشد از خودمان اثری نسازیم که نمیشود.
    حتی برای مرور پایه‌ی قبل، اگر از کلیپ‌های معلمان عزیز دیگر که اجازه انتشار در کلاس را داده‌اند، استفاده میکنم حتماً حداقل یک کلیپ، تصویر و اثر از خودم هم هست.
    صدایشان را که می‌شنوم و فیلم‌هایی که درست کرده‌اند را که می‌بینم میخواهم از زمین کنده شوم انقدر که خوشحال و خوشدل میشم.
    نگاه کردن به تکالیف خیلی وقتم را می‌گیرد و جزئیات را هم بررسی میکنم و گاهاً سرکلاس سوتی میدهم و هر سه بار هم یکی از دانش‌آموزان عزیزم متوجه شده و گوشزد کرده، سوتی منظور در نوشتن است یا در اشکالات جزئی تایپ در کلیپ‌ها و صداها، حتی اینکه علیرضا دو دوست به نام‌ رادین دارد در داستان صوتی راه علیرضا که بداهه گفتم و ضبط کردم، هم یک سوتی محسوب می‌شود.
    جمله‌سازی؛ از آنجایی که من خودم از آن زمان که نوشتن آموختم (مهدقرآن، مهدکودک و حتی قبل از آنها توسط خانواده) داستان می‌نوشتم، هیچ مشکلی با جمله‌سازی نداشتم و بسیار برایم راحت می‌نمود، حتی در مطالب گذشته به داستان یخچال و چوب‌کبریت که عاشق هم می‌شوند اشاره کرده‌بودم و امروز هم به شعر یخچال ما چی داره؟ اشاره میکنم که شامل محتویات یخچال و نقاشی یخچال پایین آن است که برمی‌گردد به هفت، هشت سالگی.
    اما حالا میفهمم که جمله‌سازی واقعاً راحت نیست، روحم خندان شد وقتی اینها را در تکالیف پسرانم خواندم:
    پرنده و طوطی هر دو طاووس هستند.
    و دیگری:
    پرنده و طاووس هر دو طوطی هستند.

  • ۷
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۵ مهر ۰۰

    در آرزوی تو

    نزدیک به ۵۰ عبارت نوشتم که قرار است با آنها متنی که خواهیم خواند را بنویسم. بدنبال یک قطعه الماس هستم، نه الماس معمولی، الماسی که جواهرفروشیها ندارند، الماسی که سخت بدست میاد و آسان از کف نمیرود، از درک حرف میزنم، واقعاً سخت است، من ندارم. درک عمیقی که مثل الماس هر لحظه را برایم روشن کند از شناخت. چیزی که دنبالش میگردم را تا حدودی در کتابها خواندم، در فیلمها و تصاویر دیدم اما نه، درک الماسی فراتر از لمس واژه‌ها و عکسهاست. پنجشنبه و جمعه‌ی هفته‌ی قبل را در گلزار شهدا گذراندم، پنجشنبه ظهر وقتی از خانه بیرون رفتم، باد را بیاد دارم و بارقه‌ی نور لای درختها، و وقتی رسیدیم، نسیم یادم می‌آید و بارقه‌ی نور لای سربندها. چیزهای زیاد دیگری هم بخاطر دارم: ایرانی‌ترین مزار... نه اینکه تک‌تک شهیدانمان برای کشور عزیزمان نبوده‌باشند، نه. اما مزار شهید چمران با نقش پرچم روی مزار و خود پرچم بالای آن، بعنوان ایرانی‌ترین مزار بذهنم رسید. کودکان که در هیئتها و در مراسمات مذهبی و در گلزار شهدا مرا مایل میکند به حسادت، یعنی کنجکاو نگاه‌هایشان میشوم، اینکه در کندوکاو هستند که: این خانمه الان گریه کرد؟ چرا این آقائه که صداش از بلندگو میاد انقدر محکم و غمگین میخونه؟ برای چی اینجا خوراکی میدن؟ چرا همه اینجا نشستن؟ همه‌ی اینها سوالاتی هستند که اگر پدر و مادر برایشان دلیل بیاورند بازهم برای کودک انگار گمنام‌اند. مثل مزار شهید دین‌شعاری که هر دو روز کوشیدم پیدایش کنیم اما مزارشان برایمان گمنام ماند. دفعه‌ی قبل که روبه‌روی آرامگاه شهید گمنامی نشسته‌بودم، مدام دعا میکردم، از اینطرف و از آنطرف، طوری که وقتی حرفهایم تمام شد، شک داشتم که تمام شده‌باشد، اما اینبار تنها یک چیز خواستم: همان درک عمیقِ الماسی که واقعاً محتاجش هستم. و نمیدانم چطور میتوانم از چیزی حرف بزنم که چیزی درموردش نمیدانم. بقیه‌ی پنجشنبه را هم همانجا کتاب خریدیم، شاهد نذر و نیازهای گوناگون بودیم، خوش‌نویسی نگاه کردیم، خواست یکی از آقای خوش‌نویس، این بود: نماز اول وقت. و دیگری این: غیبت ممنوع. برای دوستم هم به زیبایی روی کاغذ نوشته شده‌بود: یا مهدی ادرکنی. و من بیاد دوران مدرسه که هنوز صف می‌ایستادیم، افتادم، چیزهای دیگری هم من را بیاد دبیرستانمان انداخت، مثلاً: قرائت شده و قرائت نشده، معلم دینی‌مان، هر کجا هست ان‌شاءالله که سلامت باشد، اول کلاس میخواست صفحه‌های تلقی و حاشیه‌دار قرآن را بیاوریم و هرکسی مایل بود، بخواند. یکی از عجایب روزگار را هم تماشا کردیم: پایین مزار شهیدی، کارتی سفید با یک شماره و یک جمله: همسری که مولا بخواهد. الان که دارم بهش فکر میکنم، راه‌های خیلی بهتری هست برای یافتن همسری که مولا بخواهد. فانوس هم بخاطر دارم، همیشه هروقت فانوس می‌بینم، بیاد اینجا می‌افتم. میدان عملیاتها، یکدفعه نگاهت میرود سمت یک عملیات و یک رمز بعد هم ذهن آدم میرود سوی شهیدان آن عملیات و فرمانده‌ها... چند شهید که دوست دارم بیشتر در موردشان بدانم: شهید مجید محسنی، شهید مجید ثابت. روی مزار شهید محسنی در مورد پستچی و معلم بودنشان نوشته‌بود و روی مزار شهید ثابت شعری‌ست از سعدیِ جان که عنوان از آن می‌آید:
    در آن نفس که بمیریم در آرزوی تو باشم
    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۶ مرداد ۰۰

    خورشید باغ

    در این شلوغی فکر و وظایف روی شانه‌ام دیدار تو آرامش بسیار بود. کسی که هم من است و هم نیست، از آنجایی که هیچ دو انسانی کاملاً شبیه به هم نیستند. کسی که هر دفعه مرا خوشحال و خوشدل کرد، برخلاف من که خوب میدانم چقدر او را غمگین کردم. کسی که مرا بخودم آورد، کنارم بود وقتی خودم هم کنار خودم نبودم و بقول خودش تمام تلاشم را نمیکردم. آدم باید دوستانی داشته باشد که همیشه و همه‌جا به آنها فخر بفروشد که یکی مثل خودشان را ندارند، خدا رو شکر من آنها را دارم. خدا رو شکر که تو را دارم. مطمئنم خورشید قدر دل من گرم نبود وقتی امروز برای اولین بار دیدمت. راستی باغلاری را بگو که نیاوردم، دفعه‌ی بعد بهانه از من قبول نکن.

     

    پی‌نوشت: عیدتون مبارک :) آنهم چنین عیدی که برای مولاست، چه از این بهتر :)

  • ۸
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۷ مرداد ۰۰

    آیلین پیدا شد :*)

    ابتدا این پست را ببینید :)

    میخوام یه داستان قشنگ و واقعی براتون بگم،
    یه دختری بود، ۱۵ ساله، با یه دختر مهربونی آشنا شد، ۱۴ ساله، دختر مهربون نقاشی بلد بود و یه پا هنرمند بود برای خودش، شاد بود و همیشه انرژی‌های خوب میداد به اطرافیانش، همه رو دوست داشت و با همه خوش‌برخورد بود، دختر اول اما نه نقاشی بلد بود نه شاد و پرانرژی بود، اون یه دختر ساکت و سربه‌زیر بود و متعجب از اینهمه هیاهوی دختر اول، این دوتا باهم دوست شدن، دختر مهربون روی دختر ساکت تأثیر گذاشت و اونو حداقل در اون محیطی که باهم یاد میگرفتن، شاد و خوشدل کرد، با خنده‌هاشون همه رو متعجب میکردن که چطور انقدر زود باهم اُخت شدن و مثل دو تا دوست قدیمیِ صمیمی... به دوسال نرسیده بود که دختر اول مجبور شد بخاطر درس و دم‌کنکوری بودنش اون محیط آموزشی و دیدار دختر مهربون رو ترک کنه، اون مطمئن بود که با وجود همه‌چیز و همه‌چیز بازم دختر مهربون رو می‌بینه و تا همیشه باهم دوستن چون بهم کمک میکردن و برای هم مهم بودن، یکروز دیگه وقت داشتن برای خداحافظی اما همدیگه رو بغل کردن و دختر مهربون گفت: جلسه‌ی آخر که میای؟
    دختر اول سریع گفت: معلومه که میام، قول میدم
    اما زد زیر قولش، اون نتونست روز آخر بیاد و دختر مهربون رو ببینه چون اتفاقاتی افتاد که روی همه‌چیز تأثیر گذاشت، اون روز نه تنها دختر آروم نتونست سر وقت خودش رو برسونه بلکه خط موبایلش رو هم گم کرد و همه‌چیز خراب‌تر شد چون شماره‌ی دختر مهربون رو گم کرده بود و چون تنها آیدی تلگرامش رو حفظ بود، وقتی برای اون پیام فرستاد، جوابی نگرفت، بخاطر اینکه دختر مهربون هم آیدیش رو عوض کرده بود و اینطوری شد که دو تا دوست خوب از هم دور شدن و همش هم تقصیر دختر آروم بود که متأسفانه اینبار همه‌چیز رو بهم ریخته بود، روزها گذشت و دختر اول بابت اون جریان بارها و بارها خودش رو سرزنش کرد، یه روز که دلش گرفته بود و از بابت اون اتفاق خودش رو نمی‌بخشید رفت سراغ نامه‌ای که می‌خواست به دختر مهربون بده اما هیچوقت بدستش نرسیده بود از نامه عکس گرفت و توی یه پست گذاشت توی وبلاگش که روزهای زیادی نمی‌گذشت که ایجادش کرده بود. مدتها از نوشتن اون پست گذشته‌بود که یه پیام خصوصی برای دختر فرستاده شد، پیام از این قرار بود: من آیلینم، خیلی پیامت قشنگ بود، من فکر میکنم تو رو میشناسم، میشه بهم پیام بدی یا ایمیل بزنی شاید هم آیلین تو نباشم
    اما خود دختر مهربون بود... آیلین من...
    و امروز قولی میدم که اینبار بهش عمل میکنم، من تو رو دیگه رها نمیکنم خوب من، خوب من و خوب من
    به تاریخ اولین دیدارمون بعد از سالها: ۰۰/۵/۵

  • ۹
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۵ مرداد ۰۰

    گل بید سفید و چوب درخت کاج

    میتوانست هزار و یک چیز دیگر باشد، آخ، حواسم نبود شما اول متن هستید، فکر کردم مثل افکارم مدتهاست در جریانید. دارم در مورد دو یادگاری حرف میزنم، دو یادگاری ارزشمند و یادآور دو دوران خوب زندگی. گل بید سفید، نمی‌دانستم چنین درختی وجود دارد که گلش به نرمی پنبه است، وقتی برای اولین بار رفتم به دیدار دانشگاهِ بی‌دانشجو، چشمم خورد به چند گل بید سفید که پایین درخت به چشم می‌آمد، با نگاهی لبریز از شوق و در کمال سرزندگی روح، یکی از آنها را برداشتم و با خودم آوردم، این شد که درخت بید سفید شد درخت مورد علاقه‌ی من در دانشگاه و آن گلی که برداشتم شد یادگار اولین دیدارم با دانشگاه. اما دومی، گوشه‌گیر و غمگین، خنده‌ام سوری صد سال یکبار بود برای خودش. مخصوصاً یازدهم. هر لحظه منتظر که یک اتفاق بشدت هیجان انگیز بیفتد مثلاً اینکه بتوانم پرواز کنم! شاید، شاید در آن صورت یک لبخند خشک و خالی میزدم. بخشی از این احوالات سرچشمه میگرفت از خجالتی بودنم و باحال بودن انسانی‌های کلاسمان. در هیچ کجای دنیا و تاریخ باحال‌تر از انسانی‌های کلاس ما وجود نداشته و ندارد و البته این احتمالاً به این دلیل است که من در مدرسه‌ی انسانی‌های دیگر نبودم یا حالا دیگر رشته‌ها D: اما یکروز دختر خجالتی و فسرده‌ی کلاس قدم‌زنان در حیاط پیش میرفت که چشمش خورد به تکه‌چوب درخت کاجی در ته حیاط، آن موقع بود که آن را برداشت و برد و گذاشت در کیفش تا نگه دارد به یاد آن روزها، میتوانست هزار و یک چیز دیگر باشد، ولی این شد. هنوز و تا پایان تمام زندگی‌های بعدی و بعدی و بعدی دوست دارم که در قلبم یادگاری باشد از گل بید سفید و تکه‌ای از چوب یک درخت کاج. چه کسی میداند؟ شاید آن درخت کاج از یک میوه‌ی کاج بوده باشد که همان من باشد در زندگی قبلی‌اش، شاید هم هزارسال بعد من برویم درست در جای درخت بید سفید و گلهایم را بریزم اطرافم برای تمام کسانی که هرطور هم باشند، خواهند که همیشه حال دلشان با خودشان خوب باشد.

    پی‌نوشت: دوست داشتم عکسشان هم باشد اما صبرم را نگه میدارم تا انتخاب سی‌اُم قرنطینه‌نگاری :)

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۳۰ خرداد ۰۰

    روزِ گل یا گلِ روز

     

    امروز که روزیِ ثبت‌شده بنام گل و گیاهِ میخوام از گل‌های امروزم بگم.
    برنامه ریخته بودم برای امروز و به دوستانم در شروع، روزشون رو تبریک گفتم، در جواب احوال‌پرسی یکی از دوستان بنابر آنچه خودمان میدانیم، گفتم: خیلی زنده‌ام. آخر یکروز که از او پرسیده بودم چطور است، گفت: زنده‌ام، مرسی، ابتدا دلم ناراحت شد چون حس کردم جمله‌ی خوبی نیست اما وقتی گفت که: حس میکنم این زنده بودن خودش به تنهایی بتونه کافی باشه، این جمله دقیقاً به این معناست که هرچقدر خوبم یا هرچقدر هم که بدم باز هم زنده‌ام و هنوز برای ساختن لحظات خوب فرصت دارم و بخاطرش خدا رو شکر میکنم... گل از گلم شکفت و از آن ببعد هر وقت حالم خوب بود، بهش میگفتم: زنده‌ام و اگر خیلی خوب بودم، میگفتم: خیلی زنده‌ام، خیلی خوب بودم از برای همان شروع دلنشین و از برای اینکه قرار بود یکی از شیرین‌های روزگار بیان را ببینم، وقتی تارا را دیدم بشدت هیجان‌زده شدم و تعجب کردم از آنهمه حس خوبی که در من مثل گردش خون در جریان بود. در طولی از روز باهم وقت گذراندیم و برای هم کتاب یادگاری گرفتیم و لبخند و لبخند :) حس خوب دیدار کسی که او را فقط از روی نوشته‌ها و گفتگوهایش میشناسی تقدیم شما شود الهی.

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲۵ خرداد ۰۰

    سخنهای دختر زیبا

     

    گفتگو با خاطرات قشنگ و دلتنگی‌ها شروع شد و به حرف دل دختر زیبا رسید:
    دلارام آدما خیلی توی خودشونن، ‌شادتریناشون، پرحرفاشون، شوخیاشون دیگه خنده نمیاره به لبمون، مصنوعی شده...ما رفتیم دیشب جات خالی بیرون، اومدیم انقدر زیاد دلم گرفته بود با اینکه خندیدیم و خوش گذشت...میدونی انگار کرونا علاوه بر اینکه آدما رو عوض کرد، حسرتاشون، خشمهاشون، نمیدونم چی بگم، اونا رو رو کرد یا بخاطر قرنطینه بود یا توی دلشون بود، من همش مصنوعی میخندم که خندم بگیره، مامانم میگه خب نخند اینجوری...
    صحبت‌ها رسید به انتخاب رشته و آینده‌ش، گفتم تو دکتر پوست و مو رو ترجیح میدی یا یه نقاشی مثل شب پرستاره؟ اولی رو انتخاب کرد و گفت: می‌دونی دلارام این حس برام حس غریبیه، من همیشه کمک به مردم رو دوست داشتم و حس میکردم نقاشی کشیدن کمک بزرگیه به مردم بیشتر از روانشناسی و مددکار بودن، چون عمیق‌تره اما انگار که یه وقتا مغزمون دروغ میگه به قلبمون...
    بعد یکم حرفها شخصی شد و یکجا گفت: اون جذابیت هنر خیلی خوبه
    بهش گفتم: جذابیت هنر که همرو میگیره، تو به خودت نگاه کن فقط، به اون چیزی که ته دلت واقعاً میخوای
    و گفت: کمک به مردم ولی نمیدونم از چه راهی

    و بخودم نگاه کردم و به آدمهای دیگه، یاد ندارم هیچکس توی زندگیم بود باشه که فقط با هدف کمک به مردم آینده‌اش رو انتخاب کرده باشه، اینجاست که آدم‌های فرشته مشخص میشن...

  • ۸
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۹ خرداد ۰۰
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟