۳۰ مطلب با موضوع «سی روز نوشتن» ثبت شده است

روز سی‌ام

داستانی را با این خط به پایان برسانید "گفتن هیچ‌چیز تا بحال به این آسانی نبود".

ماهتاب دلبری را از او آموخته بود یا او از ماهتاب؟ غرق در شاگرد یا استاد خود بود، گفتم: به چی فکر میکنی که اقیانوس شدی؟
لبخند زد: میدونی‌، من اگه حق انتخاب داشتم که چی باشم روی این زمین، میگفتم میخوام بدترین انسان باشم!
متعجب گفتم: آجر خورده به سرت؟
مثل گل خندید: نه، میخواستم بدترین آدم باشم ولی نه برای اینکه همیشه بدیها جذاب‌ترن از خوبیها، نه برای اینکه همیشه بدی کردن راحت‌ترِ، نه چون قطعاً کار بدترین آدم رویِ زمین میشه مگس پروندن، حتی راحت‌تر! و نه به این دلیل که اگه همیشه بد باشی پشیمون نمیشی ولی گاهی از خوبی پشیمون میشی، همینطور نه بخاطر اینکه همیشه بدیها حاشیه به‌ همراه داره و معروفیت و حتی محبوبیت، و نه واسه خاطر اینکه برای بدی کردن مقدمه نیاز نیست و یا بدی هیچوقت برداشت اشتباه ایجاد نمیکنه، بلکه میخواستم بدترین آدم روی زمین باشم تا زمانی که عاشق بشم بعد با خودم ببینم آیا میتونم عوض بشم؟ و اگه آره یک تنه میشدم تفاوت عشق با هر احساس خوبِ دیگه‌ای، یک تنه می‌ایستادم در مقابل کسانی که می‌گفتند: عشق بی عشق! یا ورود عشق ممنوع! و روبهشون میگفتم: شما که جای خود داری من که بدترین آدمم هم الان عاشق شدم پس این مسخره‌بازی رو رها کن عزیز من! میدونی، اگه بدترین آدم روی زمین بودم و عاشق میشدم هر روز میگفتم: من بهترینم
نگاه کردم به عمق افکاری که در چشمهایش میرقصید، لبخند زدم: پس من بهترینم
گفت: قدر من؟
خندیدم: قدر تو
فقط ماهتاب درک میکرد که گفتن هیچ‌چیز تابحال به این آسانی نبود.

پی نوشت: بد نیست یادی هم بکنیم از جملۀ پایین عنوانِ وبلاگ :)

پی پی نوشت: من موفق شدم. موضوعی نوشتم و سی روز. حالا درسته که یکم بی‌نظمی ایجاد شد در روند چالش اما سعی کردم تا جایی که در توانم بود به سوالات عمل کنم و موضوع محور بنویسم. مثل کسی که الان به فینال رسیده و براش مهم نیست نفر چندم بشه چون همین که رسیده تا آخرش، باید بگه خدا رو شکر و خدا رو شکر. سپاس از شروع کنندۀ چالش و سپاس از خوانندگانی که همراه بودند :))

  • ۵
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۶ ارديبهشت ۰۰

    روز بیست و نهم

    به بزرگ‌ترین ترستان فکر کنید. جوری در موردش بنویسید که دوست‌داشتنی بنظر برسد. اگر یک تجربه است، جوری بنویسید که انگار خیلی باحال است.

    پیش نوشت: برای اینکه بتوانم بنویسم اینطور سوال را می‌بینم(: به یکی از ترسهایتان فکر کنید...

    از پنجرۀ هواپیما چشم دوختم به ابرها، از کودکی آرزویم بوده دیدن این منظره، میشود گفت هر چه هست در آسمانهاست؟ نمی‌دانم قرار است چه برداشت شود... یعنی در آسمان تنها جای پرندگان است و جای ساختۀ دست انسانها که حسرتِ پرواز به‌ دل از دنیا نروند، نمیدانم اگر یک روز در روزنامه‌ام بجای تیتر "بورس و بازار اقتصادی" تیتر بزنم: هر چه هست در آسمانهاست، چه مدت طول میکشد که بیایند و در دفتر روزنامه‌ام را تخته کنند؟ انسان قربانی دیدگاه خودش میشود اول از همه، چرا که اگر نگاهش را دقیق کند می‌بیند میشود از ترس شنیدن صدای بال پرندگان تنها یک مفهوم برداشت کند: پرواز. پس دیگر نلرزد قلبش و دلهره نگیرد از برای آن صدا. انسانها همه زمینی‌اند، حتی حالا که با تقلب خواستند سری بزنند به آسمانها، باز هم چیزی از این واقعیت که خاکی‌اند کم نشده، پس وقتی میگویم همه چیز در آسمانهاست منظورم این نیست که بخواهم از خدا حرفی بزنم و حرف خودش حاکی بر اینکه همه جا هست را ندید بگیرم. وقتی می‌گوییم همه چیز در آسمانهاست منظورم این نیست که هر که بال دارد، همه چیز را دارد. وقتی میگوییم: همه چیز در آسمانهاست نمیخواهم بگوییم حتماً و الا و بلا شهادت. یا نازل ترش، مرگ و رفتن به دنیایی دیگر که ممکن است در آسمانها باشد. من وقتی می‌گوییم همه چیز در آسمانهاست یعنی همه چیز در آسمانهاست. یعنی اگر نود سال از خدا عمر گرفتی و هنوز به اندازۀ پنج دقیقه سرت را بالا نگرفتی و به آسمانها خیره نشدی بدان زندگی‌ات می‌لنگد.

  • ۴
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۰۰

    روز بیست و هشتم

    شخصیتتان جعبۀ کوچکی را برمی‌دارد. محتوای آن و اهمیتشان را شرح دهید.

    خنده میکرد و آدمی به پایش جان میریخت‌! هر چه کوچکتر جان ریزندگانِ بیشتر! نگاه کرد به من، دلم خواست حبیب بازی دربیاورم: اینهمه آدم، چرا فقط به من نگاه میکنید؟ چقدر جدی و در تکاپو نگاهم میکرد، انگار میخواست حل کند من را، درست مثل یک مسئله ریاضی، آخی، شد ریاضی‌دان کوچک من! برش داشتم،‌صدای همه درآمد، بردمش بالا، دور از دستها و گفتم: ریاضی‌دانِ کوچکِ منه. هیچکس سمتش هم نمیاد
    مادرش گفت: لوس نشو دختر، پسرم به خودم رفته نقاش میشه، نقاشی به بهِ، مگه نه مامانی؟
    نوچ نوچ کرد پدرش: فقط خواننده، من خودم آهنگ میسازم براش، پسرمم میخونه، قربونش بره باباییش
    مادرش اخم کرد: نه که تو خیلی داری نون درمیاری میخوای زندگی رو از بچمون هم بگیری؟
    تا آنها دعوا میکردند رفتم در اتاق. پادشاه عمه را گذاشتم روی تخت. خندید. عمرم رفت باز.
    _تو قراره مثل عمت نویسنده بشی مگه نه فدات بشم؟
    دستهایش را بالا برد، بطرف یک جعبه، آن بالای کمد، چشمم برق زد، پرسیدم: بریم فضولی؟
    خنده‌اش را علامت رضا گرفتم، جعبۀ آبی رنگ را برداشتم، درش را باز کردم، یک کتاب دیدم، یک کتاب که نامش افسوسم را برد به آسمانها، مست عشق... چقدر بد!

  • ۷
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۴ ارديبهشت ۰۰

    روز بیست و هفتم

    داستان مردی را تعریف کنید که در مهمان‌خانه زندگی می‌کند.

    چهار اتاق، اتاق چهار! اتاق یک، اتاق دو، اتاق سه و اتاق چهار. همین آخری‌ بود، نباید گم میکرد، مدام با خودش تکرار میکرد که یادش بماند: چهار اتاق، اتاق چهار.
    یک سگ قهوه‌ایِ خال‌دار، یک سگ قهوه‌ایِ خال‌دار! تکرار، باید تکرار میکرد تا یادش بماند و اشتباهی سگ سیاه خانم ثریا را بجای سگ خودش نبرد گردش. ایناهاش، سیاه دانه، غلاده‌اش را بدست گرفت و سرش را ناز کرد. دقیق شد، سیاه که نبود؟ نه، نبود. باید برود بطرف پارک، باید برود بطرف پارک! باید میگفت تا خاطرش بماند که عطاریِ سر خیابان دیگر برای او نیست. نشست روی نیمکتی زهواردررفته. نگاه سگ تازه بود، انگار هر روز که پیرمرد با سیاه دانه میرفت، یکسری آدم می‌آمدند، پارک را برمیداشتند و یک پارک جدید جایش می‌گذاشتند! پیرمرد گفت: تو خوبی، خیلی خوب! تو هیچوقت گله نمیکنی چرا من هر روز تو رو به یک پارک تکراری میارم و کاملاً درک میکنی که چون اینجا نزدیک مهمان‌خانه‌ست و من هم پا درد دارم باید هر روز بیاییم اینجا. اسمت رو میدونی چه معنی‌ای میده؟

  • ۶
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۰۰

    روز بیست و ششم

    یک مستندنمای کوتاه بنویسید.

    آمد، با یک نگاه برازنده و یک کت و شلوار مشکی، ترس خشک شده بود در چشمهایش، گل بدست داشت، آنهم فقط یکی، یک شاخه نرگس که خودش خواسته بود، ایستاد کنار قامت رفیق شفیقش، نگران بود، رفیق با ناراحتی گفت: انقدر ناراحت نباش، اتفاقیِ که افتاده، همه یه روزی می‌میرن...
    بد نگاهش کرد، این حرفهایی نبود که توقع داشت بشنود ولی از رفیق اینها توقع میرفت.
    _هنوز بخودت نیومدی، آره؟
    سر تکان داد.
    رفیق آه کشید: چی بگم؟ من سکوت کنم بهتره.
    بالاخره این رفیق یک حرف درست زد.
    قدم به قدم جلو میرفت، اشک در چشمهایش حلقه زده بود، یعنی قرار بود در آینده چه اتفاقی بیفتد، شروع کرد به جوییدن ناخونهایش، اشکی مزاحم که آمد رد شد از خیابان صورتش و افتاد در مسیر خودش. رفیق زد روی شانه‌اش: هر چی بشه من کنارتم، خب؟
    هنوز می‌ترسید و هنوز مطمئن نبود شجاعت دیدنش را دارد یا نه، انقدر جلو رفت که رسید به مقصد.
    رفیق گفت: صبر کن، باید هر چی خاطره داری همینجا خاک کنی، اینطوری راحت‌تره برات
    دست برد سمت در، رفیق باز گفت: صبر کن، ببین حالا که به اینجا رسیدی ولی بنظرم بهتر در بری چون ممکنه بتونی با قیافۀ عروس کنار بیای اما با اخلاقش هرگز
    و طوری خندید انگار که بامزه‌ترین جوک سال را گفته باشد، صدای نرگس از آیفون خارج شد: من تو رو زنده نمیذارم داداش
    رفیق خندید: دیدی گفتم، آدم خوبی بودی، نگران نباش، حواسم هست خرماهات گردو داشته باشن
    به آیفون اشاره کرد: ولی مثل اینکه الان این وظیفۀ خطیر افتاد گردن من
    رفیق دست کرد لای موهایش و عمیق نگاه کرد: خرماها رو ولشون کن داداش، فقط مواظب باش لپ‌تاپم دست کسی نیفته
    با خنده هلش داد داخل و گفت: برو که گلستان شد زیر پای عروسم.

    پی نوشت: همونطور که میدونین بزرگداشتِ سعدیِ جانِ💙 پس بفرمایید که توضیحات استاد روح آدمی رو تازه میکنه :)

  • ۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۰۰

    روز بیست و پنجم

    یکی از شخصیت‌هایتان را بجای دیگری اشتباه گرفته‌اند. بعد از آن چه می‌شود.

     


    پیش نوشت: ایشون که معرف حضورتون هست :) برای دهۀ من نبود اما واقعاً دوستش دارم بعلاوۀ زی زی گولو و آن بستنی‌های مخصوصش که تولید شد و آمد در بازار *دهان خودش اولِ همه تاب می افتد* تاب نه، آب دلبندم! آب که اونه که اسفنجی بود. اون بابِ دلبندم! باب که...D:

    خسته بودم و کلافه، چه کسی گفته بود من ۲۴ واحد، پُرِپُرش را انتخاب کنم؟ موقع انتخاب واحد شیر بودم بعدِ آن موش میشدم و خانه خراب با اینهمه درس و تحقیق. موقع امتحان هم که به پشمک می‌مانست مغزم، انگار سوالات را نه استاد و نه از مباحث درسی بلکه یک آدم فضایی از درون شهاب سنگهای مریخی طرح کرده بود. تازه از سر جلسۀ آخرین امتحان خارج شده بودم، قسم خوردم که ایندفعه محمدرضایی که بخواهد بیش از توانش انتخاب واحد کند را به اتم تبدیل کنم بلکم راحت شوم از دستش! پیرمردی از دور بسمتم می‌آمد، عینک بزرگ و فلزی داشت با نخی مشکی که انداخته بود دور گردنش. عصا نداشت اما راحت راه نمیرفت. چکمه‌های سبز پوشیده بود با کتی بزرگ‌تر از قواره‌اش که سرمه‌ای رنگ بود. یک نگاه نافذ داشت و همین که از دانشگاه بیرون آمدم آن نگاه را رهسپارم کرده بود. نگاهم را دزدیدم. داشتم از کنارش رد میشدم که گفت: بریم پسرم؟

  • ۴
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۳۱ فروردين ۰۰

    روز بیست و چهارم

    با دیکشنری آنلاین شعر موردعلاقه‌تان را به زبان‌های دیگر و دوباره به زبان‌اصلی ترجمه کنید. آن‌قدر این کار را ادامه دهید تا شعر دیگر قابل‌تشخیص نباشد. دوباره آن را به شعری جدید تبدیل کنید.

    پیش نوشت: ابتدا روسی سپس ژاپنی بعد هندی و پسِ آن انگلیسی و در آخر فرانسوی و بعد دوباره فارسی. در نتیجه:

    هرگز دیده نشده است
    خورشید با انگشت شخصی،
    آیا شما او را دوست دارید یا او ایستاده است؟

    خیلی باحالِ، کلی خندیدم سرش D:

    سخن اصلی و زیبا و زیبا (:
    آیا ندیدی
    خورشید از انگشتانِ کسی که،
    دوستش میداری طلوع می‌کند؟
    محمود درویش

  • ۷
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۳۰ فروردين ۰۰

    روز بیست و سوم

    شخصیت قهرمان اصلی را با ایجاد یک تغییر به یک ضد فرد شرور تبدیل کنید. کمی در مورد داستان او بنویسید.

    روز قیامت بود و من در پیِ یافتن یک چهرۀ آشنا. مگر پیدا میشد؟ همه مثل هم بودند دقیقاً مثلِ مثلِ هم.
    _مستر دی‌کاپریو! میشه به من یه امضاء بدید؟
    خنده‌ام گرفت، از کنار دستِ خودکار بدست پسرک گذشتم. هنوز کسی را نیافته بودم که آشنا باشیم.
    _وای (جیغ)، بچه‌ها نگاه کنید، خودِ شمسِ! باورم نمیشه.
    همه حمله کردند به طرف شمس تبریزی.
    _نه! اینطرف رو نگاه کن، سعدیِ جانِ (جیغ)
    هر طرف را نگاه میکردی یک اسطوره بود اما من هنوز هم بدنبال آشنایم میگشتم. به این فکر افتادم که حالا از بین اینهمه آدمِ محبوب و معروف کدام یک قهرمانِ اصلی‌ست؟ چقدر سخت بود جوابش. سخت‌تر از پیدا کردن یک آشنا.
    همه مشغول امضاء و سلفی و گل گفتن بودند اما من، بدنبال یک چهرۀ آشنا. ناهمرنگ بین این همه آدم فقط یک من بودم. شروع کردم به سوت زدن، انگار سوتم آمد ناخودآگاه. همه ساکت شدند. چرا اینطوری شد؟ من که فقط یک سوت میزنم! نکند اینجا سوت زدن قدغنِ یا چه میدانم نکند این آدمها سوت زدن یادشان رفته بود و برای همین هم متعجب بودند انقدر. شاید اینجا سوت زدن بی‌ادبی تلقی می‌شود. میخواستم دیگر ادامه ندهم اما سوت قطع نمیشد همانطور که نگاه آنهمه جمعیت. با سوت سر تکان دادم به معنایِ "مگه چیه؟" کسی پاسخ نگفت. سوت را به اختیار خودم پایان دادم. لبخند زدم، هنوز نگاهم میکردند، خنده ام گرفت، بلند خندیدم. بعد یکدفعه همه شروع کردند به خندیدن، انگار که یادشان آمده باشد باید بخندند!
    بالاخره دیدمش، یک چهرۀ آشنا، لبخند زدم، لبخند زد، چیزی گفتم، چیزی گفت، اخم کردم، لبخند زد! گریه کردم، ناراحت شد و اشک ریخت. عصبانی شدم سرش، سربه زیر شد.

  • ۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۲۹ فروردين ۰۰

    روز بیست و دوم

    کلیشه‌ای که از آن متنفرید را پیدا کنید. جوری بنویسید که معنا دست‌نخورده باقی بماند.

    پیش نوشت: راستش هر چه فکر میکنم می‌بینم کلیشه‌ای نیست که بیزار باشم ازش. مثلاً "همه چیز درست میشه" کلیشه‌ای‌ست که میشه گفت حتی بهش علاقه و باور دارم! یا اینکه "تلاش همیشه نتیجه میده" یا "خواستن، توانستن است" هر کدام از اینها مورد تفرم نیستند که هیچ تا جایی و در شرایطی میشود دوستشان داشت. اما این را مینویسم: "خواستن، توانستن است" زمانی که هیچ چیز بجز همان واژۀ خواستن سرجایش نیست.

    نگاه دوختم به آینه، خیس بود، ابری چشم مانند داشت می‌بارید بر آینه! صبر کنم ببینم، مثل اینکه اشتباه شد، من داشتم می‌باریدم و آینه فقط یک انعکاس بود. مثل وقتی کودکی به مادرش میگوید: مامان می‌بینی ماه افتاده توی آب حوض، میشه برم برش دارم؟ مادرش لبخند میزند و من هم الان به احساسات بچگانۀ خودم لبخند میزنم. آینه چرا اخم کرد؟ مگر آینه ها فقط انعکاس نیستند. نکند باز جای اخم و لبخند را اشتباه گرفتم. مسخره بود که زمانی که باید می‌خندیدم، خنده را با اشک اشتباه میگرفتم و اتفاقاً همیشه هم گریه را برمی‌داشتم جایِ خنده. خندیدم... ساعت دستم دقایق را خراب میکرد و جلو و جلوتر میرفت. همیشه خراب کردن کارش بود، شاید برای اینکه خراب کردن همیشه آسان تر است از ساختن.

  • ۴
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۲۸ فروردين ۰۰

    روز بیست و یکم

    اسکلت بدن شخصیت اصلی سعی دارد از بدنش فرار کند. آنچه اتفاق می‌افتد را توصیف کنید.

    وسط یک مبحث درسی بودیم. جبر مطلق یا مقداری هم اختیار؟
    گفتم: هیچ اختیاری برای انسان نیست. هر چی بوده مکتوب شده و از قبل برای هر کدوم از ما تعیین شده
    میخواست روی حرفش باشد: اینطور نیست! اگه تو الان بخوای میتونی حرف بزنی و اگر نخوای میتونی ساکت باشی این یعنی تو حق انتخاب داری
    _از کجا معلوم؟ اگه هم الان سکوت کنم چه کسی میدونه که این سکوت توی سرنوشت من نوشته نشده بوده؟
    یکی از انتهای کلاس وارد بحث شد: درسته، منم میگم جبرمطلق
    متعجب گفت: یعنی شما به تلاش باور ندارین؟ اینطوری که فعالیت و زندگی انسان بی معنا میشه؟ اگه برای من مقدر شده که توی مسابقات جهانی مدال بیارم پس چه نیازیِ که درس بخونم بالاخره به تقدریم خواهم رسید
    سکوت کردم اما فقط مدتی کوتاه: تلاش تو معین شده بوده پس در نتیجه مدال اُوردنت هم

  • ۴
  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۷ فروردين ۰۰
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟