۱۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است

طعمه

طعمه ایم خسته، آبها یخ بسته
غم عشقت، اینجا، ره من را بسته

در سکوت پرحرف، مغز هم حیران است
در تماشای هیچ، قاب، سرگردان است

جاده را پر برف کن، برف تنها کافیست
چون که تنهایی هم پی قلاب باقیست

درد را هم گم کن، درد باریست خفا
دگر اینجا از من، صبر، صبری نخواه

پشت معنای شب، صبحها پنهان است
من به تو مشتاقم، این همان درمان است

 

فاطمه کریمی (صبرا)

 

پی نوشت: خواستم برف بیاید بعد منتشرش کنم ولی دیدم باید مثل یک طعمه ی خسته همچنان منتظر بمانم :*)

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۹

    فاطمه پاسخ میدهد

    در نظرم خوندن جوابهای این چالش زیبا اومد و همون اوایل دوست داشتم شرکت کنم ولی بنا به دلایلی(که در پیامم زیر پست بهار جان گفتم)امتناع کردم تا اینکه بهار دعوتم کرد و دوست ندارم دعوت دوست خوبم رو نپذیرم، پس نوشتم.

  • ۸
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۲۳ بهمن ۹۹

    هوای قرب الی الله

    قدم به قدم در گلزار شهدا جلو میرفتیم، خاطرم می آمد: "آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم"
    الحق که همشان رنگی بودند، رنگ عشق را میشنیدم. بوی خدا را میدیدم. صدایشان گرم بود برخلاف سنگ سرد رویشان، آواز پارسایی میخواندند.
    اتفاقی به شهدایی برخوردیم که آرزوی دیدارشان را داشتیم اما راه بلد نداشتیم که قدم به قدم را نشانمان دهد ولی انگار خوانده شدیم برای سعادت دیدارشان.
    دوستم سخن شهید محمدخانی را به زبان آورد: زیارت به دعوته
    شهدا ما را طلبیدند و هوشمان را برد عطر هر کدامشان.
    الحق که نفس کشیدن در هوای قرب الی الله بود.

  • ۶
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۲ بهمن ۹۹

    عشق در نگاه اول

    هر دو بر این باورند
    که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده
    چنین اطمینانی زیباست،
    اما تردید زیبا تر است.
    چون قبلا همدیگر را نمی شناختند،
    گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده
    اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی
    که آن دو می توانسته اند از سال ها پیش
    از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

  • ۸
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲۱ بهمن ۹۹

    این منم!

    من با اینها میانه ی خوبی دارم: لجبازی با لجباز تر از خودم، بحث کردن، اهمیت دادن به چیزهایی که کوچکترین اهمیتی برای دیگران ندارد، تصور کردن تفکرات دیگران، حرف زدن با خودم، حرص دادن کسانی که بی نهایت دوستشان دارم.
    اینها ویژگی هایی اند که از نظر بقیه عجیبند ولی با اراده و بی اراده انجامشان میدهم چرا که دوستشان دارم!
    همچنین گاهی قربان صدقه ی عزیزانم میروم در حالی که مثل اختاپوس در باب اسفنجی نگاهشان میکنم!

  • ۷
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۹

    تا کجا میری؟

    _میدون انقلاب
    فکر میکنم: نمیدونم، دیر وقته...
    _تا کجا میری؟
    +عیب نداره، بیا بالا
    سوار میشود و در تاکسی را می بندد.
    _دمت گرم داداش، این ساعت اصلاً ماشین گیر نمیاد
    سر تکان میدهم.
    موبایلش زنگ میخورد، با مکث جواب میدهد، به تماس های مسافران توجه نمیکنم، اما لحن این مسافر عجیب به گوشهایم بهانه جلب توجه میدهد: الو... سلام... خوبی؟... منم خوبم... مامانم خوبه... باشه، بهش میگم... نه... نه... من میدونم که اینطوری نیست... (صدایش رفته رفته اوج می گیرد) کی گفت؟... غلط کرده مرتیکه ی... لااله الاالله... باید قطع کنم مرضیه... پشت خطی دارم... باشه... باشه... خدافظ

  • ۹
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۱۷ بهمن ۹۹

    خورشید زندگی

    مدتی پیش در اینستاگرام پستی را دیدم، نوشته بود: قوی ترین کسی که می شناسید رو تگ کنید و بلافاصله اولین کسی که به ذهنم آمد مادرم بود.
    مادرم را همانطور دوست دارم که ماه، خورشید را
    میگویند ماه نور خودش را از خورشید میگیرد و به همین خاطر است که از بچگی مدام نگاهم به نگاهش بود، قدم هایم در پی قدمهایش میرفت، مرامم از او آموخت و مهربانیم نزد او مهربان شد. بی هیچگونه اغراق فداکاری واحدش را پیش مادر من پاس کرد.
    تنها الگوی من که میدانم به خاطر پاکی بی نظیرش درست در تاج قلب خدا جای دارد.
    تا تو خوشدل باشی، ماه هم خوشدل میماند خورشید زندگی❤

    پی نوشت: آرامگاه سهراب سپهری ست و اون گوشه ی تصویر هم منم، درحالی که مقلد الگویِ همیشگیمم:



    پی پی نوشت: روز مادر و ولادت بانوی عشق بر تمام مادران و دوستداران حضرت فاطمه‌زهرا(س) مبارک باد.

  • ۸
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۱۵ بهمن ۹۹

    سخن ۶

     

    با کیفیت تر

     

    موافق یا مخالف؟

    پی نوشت: قسمتی از سریال Lost

  • ۵
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۱۴ بهمن ۹۹

    رازم همان یکی بود

    سال کنکورم بود و بچه های با معرفت و باحال کلاس دوازدهم انسانی، جمع شده بودیم در حیاط و در ابتدا جرئت یا حقیقت بازی می کردیم اما بعدش تبدیل شد به حقیقت محض، فقط سوالی که پرسیده میشد و تک به تک جواب می دادیم. اگر یک روز از عمرت باقی مونده باشه، چی کار میکنی؟ :... افزون بر آنچه که سه نقطه گذاشتم، گفتم یک رازی را به یک نفر می گویم
    حالا که فکرش را میکنم می بینم رازها ساخته می شوند برای اینکه روزی برسد که آشکار شوند، و ساده دل کسی که فکر میکند می تواند رازش را تا گور با خودش بِکشد و بعد بُکشدش، شاید هم بشود ولی به شرطی که شبیه به راز من نباشد...
    بالاخره خورشید از پشت ابر دیده می شود، حالا شاید نه به آن تابندگی دم اذان ظهر ولی سرت را که بالا بگیری و بخواهی دل بدهی (توجه کنی) میفهمی عجیب نیست که بینایی!
    یک سوال دیگر هم بود که در جوابش دوستان لُبِ مطلب را نگرفتند گرچه حق هم داشتند
    بزرگترین ترست: ... و اینکه یکی ازم متنفر باشه
    دوست عزیزم گفت: نباید برات مهم باشه و چقدر هم درست میگفت البته تا وقتی که منظورم از یکی، واقعاً همان یکی نباشد...
    هنوز هم سخت درگیرم که چطور می شود یکی بیاید که بعد از او دنیایت فقط سنجیده شود با همان یکی

    پی نوشت:

     

    پی پی نوشت: خدا رو شکر که بیان احیا شد، من که واقعاً هر لحظه امید داشتم با شوکی برگرده، چون خیلی با بیان و بیانی ها قریب شدم :)
  • ۸
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۱۳ بهمن ۹۹

    روغن گل و روغن بنفشه

    می بینی که روغن از کنجدست ولیکن چون کنجند را با گل و بنفشه بیامیزی چون چندگاهی با گل و بنفشه بماند از آمیزش و صحبت گل و بنفشه روغن او را کس روغن کنجد نخواند مگر روغن گل و روغن بنفشه از برکات صحبت نیکان. 《قابوس نامه》

     

    پی نوشت: از آنجا که اگر رنگ حیات را بتکانی دومین مفهومی که بعد از عشق از آن میریزد، خواندن (کتاب، رمان، حتی خواندن دیالوگ های فیلم) است، گفتم یک موضوع جدید ایجاد کنم باز هم مربوط به مطالعه :)

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۱ بهمن ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟