۶ مطلب با موضوع «جاکتابی» ثبت شده است

سه پیراهن یوسف

نگارینا، شنیدستم که گاه محنت و راحت
سه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر
یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت
سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر
رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی
نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟

 

《سروده‌های رودکی》

  • ۱۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱ خرداد ۰۰

    کمال فصاحت

    قَبَعثَری نام شاعری است که معروف به فصاحت [شیوا سخنی] است. گویند در فصل انگور وی با جمعی از ظرفای شعرا [شاعران نکته سنج] به باغی درآمد. ذکر حجاج [حجاج بن یوسف: والی حجاز و عراق] در میان آمد قبعثری گفت: اللهم سَوِّدْ وجهه و اقطع عنقه و اسقنی من دمه؛ بارخدایا سیاه کن روی او را و ببر گردن او را و از خون او بیاشام مرا. چون این خبر به حجاج رسید درحال [فوراً] او را احضار کرد. وی چون پیش حجاج آمد و غضب و تهدید او را دید بدیهةً [بدون تأمل] گفت چون رسیدن انگور نزدیک بود از روی شوق و آرزو از حق تعالی درخواستم که انگور بپزد و برسد و سیاه شود تا از شیره‌ی او بیاشامم و دشمنان از روی عداوت [دشمنی] بنوعی دیگر عرض نمودند. چون حجاج بعد از گفتگوی بسیار با کمال فصاحت [منظور: قبعثری] از جواب عاجز ماند از روی غضب گفت: لاحملنک علی الادهم؛ هر آینه [همانا] ترا سوار خواهم کرد بر بند آهنی [منظور: با طنابِ آهنی(زنجیر) می‌بندمت]. قبعثری آن را بر معنی اسب سیاه حمل نموده در جواب گفت: مثل الامیر یحمل علی الاشهب و الادهم؛ همچو امیر را سزاوار است که بر اشهب [اسبی که رنگ سفیدش غالبِ] و ادهم [اسب سیاه] سوار کنند. باز حجاج گفت: اردت حدیداً؛ یعنی از ادهم حدید [آهن] اراده شده است [منظورم آهن بود نه اسب]. قبعثری باز حدید را بر معنی دیگر حمل کرده در جواب گفت: ان یکون حدیداً خیرمن ان یکون بلیدا؛ یعنی ادهم [اسب سیاه] که تیزرو باشد بهتر از آن است که کندرو بود. حجاج از کمال فصاحت و سرعت جواب او درماند و از سر تقصیر او درگذشت.

    《لغت‌نامۀ دهخدا》

    پی‌نوشت: کلمات داخل کروشه در متن اصلی نیست و معانی‌ای‌ست که برای درک متن نیاز است. اگر هم قبل معنا واژۀ منظور آمده، برداشت خودم را نوشتم و اگر از نظرتان اشتباه می‌آید، ممنون میشوم در اصلاحش کمکم کنید.

    پی ‌پی‌نوشت: شاید برایتان جالب باشد که اینکه از کلام برداشت دیگری شود که عامدانۀ غلط باشد یک آرایه است بنام اسلوب حکیم. مثل این شعر سعدی:
    گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
    گویم که سری دارم درباخته در پایی

    پی ‌پی ‌پی‌نوشت: چقدر می‌چسبد در میانۀ کلاس با شوق به این فکر بیفتم که میتوانم این داستان را بگنجانم در جاکتابی.

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۰۰

    متعلّم زیبا روی و معلم

    تکلیف دوست داشتنی و سخت: برگزیدن یک حکایت از گلستان به انتخاب خودتان
    (استاد تأکید داشتند بر روی یکی بودنش و گفتند نهایتاً دو تا)
    به خودم میگفتم: نه، نه، حق اینکار را نداری که زود بروی سراغ باب پنجم(در باب عشق و جوانی)، بقیه را هم باید نگاه کنی و بخوانی بعد هر کدام بیشتر دوست داشتی، جسارت کردم و صرفاً از جهت سلیقه ی خودم چندین حکایت را انتخاب و نمره گذاری کردم(شرمنده سعدی جان، کارهای آدمهای معمولیست دیگر)
    باب به باب در انتخاب جلو میرفتم از هر باب شاید نهایتاً سه الی چهار حکایت را انتخاب کردم اما از باب مورد نظر، این و این و این و این و این و... (_تموم نشد؟ _این دیگه آخریشه) خلاصه که خودم هم میدانستم در آخر بسی سختی می کشم در انتخاب بین ۹/۵ ها، ۹/۷۵ ها و ۱۰ ها
    اما در هر حال این شد انتخابم:

  • ۷
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۵ اسفند ۹۹

    آفتاب آمد دلیل آفتاب

    علت عاشق ز علتها جداست
    عشق اسطرلاب اسرار خداست

    عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
    عاقبت ما را بدان سر رهبر است

    هر چه گویم عشق را شرح و بیان
    چون به عشق آیم خجل باشم از آن

    گرچه تفسیر زبان روشن گر است
    لیک عشق بی زبان روشن تر است

    چون قلم اندر نوشتن می شتافت
    چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

    عقل در شرح چو خر در گِل بخفت
    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

    آفتاب آمد دلیل آفتاب
    گر دلیلت باید از وی رومتاب

    《مثنوی معنوی: دفتر اول》

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

    عشق در نگاه اول

    هر دو بر این باورند
    که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده
    چنین اطمینانی زیباست،
    اما تردید زیبا تر است.
    چون قبلا همدیگر را نمی شناختند،
    گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده
    اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی
    که آن دو می توانسته اند از سال ها پیش
    از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

  • ۸
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲۱ بهمن ۹۹

    روغن گل و روغن بنفشه

    می بینی که روغن از کنجدست ولیکن چون کنجند را با گل و بنفشه بیامیزی چون چندگاهی با گل و بنفشه بماند از آمیزش و صحبت گل و بنفشه روغن او را کس روغن کنجد نخواند مگر روغن گل و روغن بنفشه از برکات صحبت نیکان. 《قابوس نامه》

     

    پی نوشت: از آنجا که اگر رنگ حیات را بتکانی دومین مفهومی که بعد از عشق از آن میریزد، خواندن (کتاب، رمان، حتی خواندن دیالوگ های فیلم) است، گفتم یک موضوع جدید ایجاد کنم باز هم مربوط به مطالعه :)

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۱ بهمن ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟