رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
هر سحر از عشق دمی میزنم
روز دگر میشنوم برملا
قصۀ دردم همه عالم گرفت
در که نگیرد نفس آشنا؟

مطالب پربحث‌تر

ماهی

يكشنبه, ۱۵ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۵۴ ب.ظ

ماهی و کویر و کویر و کویر...
نمیشود که! مرگ در ثانیه سلام میکند اینگونه... آری، اغراق شد، یک ابر هم بود آنجا، نادیده گرفتن، درد موجوداتست، برعکسش هم درمان. ابر را دید، آمد، یک قطره لبخند بارید بر لبهای خشک ماهی و رفت. ماهی خندان شد و سرحال‌. هنوز در کویر بود و لبخند هر روزه ی ابر باعث نمیشد کویر را گلستان ببیند، چرا چرا، چندباری سرسبزی و آبشار نعمت را گمان برد، وقتی عمق لبخند ابر بیشتر شد گمان هم همراهش آمد. میتوانست هر چه باشد، افتخار ابر به خودش یک کدام، انتظار و شوق ماهی هم یک کدام. بهرحال لبخند ابر باید تنها لبخند مهربانیِ او معنا میشد، خارج از آن سراب بود و خیال باطل ماهی.
مدتها هر روز و هر روز ماهی با یک قطره آب زنده ماند تا اینکه یک روزی ابر دیگر نیامد. ماهی درد میدید تنها. ماهی دلتنگ ابر بود. دلتنگ خودِ خود ابر، نه دلتنگ زندگی. ماهی نمیتوانست دلتنگ زندگی باشد چرا که او زندگی را نمی دانست و فقط ابر را می دانست. پس دیگر باید سلام مرگ را میدید. اما نه، زندگی انقدر هم راحت نخ مرگ را دست موجودات نمیدهد. باید پیمانه عمر هر یک تمام شود تا مرگ از راه برسد. ماهی لبخند ابر را نمی دید. خوشحالی را نمی دید. سراب را هم. اما یک چیزی را می دید، امید. امید با بخاطر آوردن لبخند ابر می تابید و می تابید. یکبار دیگر، یکبار دیگر، یکبار دیگر. لبخندش تعجب را وادار به پرسش میکرد و اشکش خیال عقل را راحت میکرد. نه، دیوانگی به این راحتی ها هم نیست. باید جرئت دیوانگی داشت، شجاعت فریاد زدن، آخر گلوی ماهی خشک شده بود... خب، پس باید توان پرواز داشت، هر عاشقی سَروسِری با آسمانها دارد، آخر بی آبی باله های ماهی را کمر شکسته بود... پس باید شجاعت اقرار داشت، حرفها میزنی ها، ابر کجا بود‌، رفته بود به مرغزارش برسد و ماهی را تک و تنها رها کرده بود. آن موقع که ابر بود چی پس؟ آن موقع هم نمیشد! لبخند دوستی با عاشقت هستم از ماهی تا ابر فاصله داشت.
در هرحال بنظرم ماهی مقصر است، نگاهش افتاد به کاکتوس کنار دستش، حق بجانب گفت: عاشق این میشد، نزدیک هم بود، جایی هم نمیرفت، آسمانی هم نبود.
ماهی اخم کرد، مگر انتخابی ست؟! درست گفت، جوابی نبود برایش.
ماهی امیدش را توشه سفرش کرد، باله هایش را روی زمین کشید و رفت و رفت. آنقدر رفت تا به دریا رسید.
دریا گفت: چقدر خوب که تو آمدی، حالا دیگر تنها نیستم
ماهی سرش را تکان داد به چپ و راست: باید بروم بدنبال ابر
دریا خندید: تا بحال نشنیده بودم ماهی بدنبال ابر باشد... مطمئنی نمیخواهی اینجا بمانی؟ همه ی ماهی ها آرزوی رسیدن به دریا را دارند. موجود باید در باب یافتن آنچیزی باشد که عاقبت نصیبش شود، عشقی که از زمین تا آسمان فاصله دارد بدرد دویدن نمی‌خورد.
ماهی لبخند زد: اگر امید رسیدن به ابر نبود من تا بحال همانجایی بودم که بودم و به دریا نمی رسیدم
دریا گفت: حالا که دریا هست، توام که ماهی ای، عشق به ابر هم یک فایده برایت داشته، بمان و نرو.
لبخند ماهی محو شد: رها کردن عشق، بزرگترین اشتباه موجودست.
دریا ساکت نماند: دریا آبی تر است از ابر و این یعنی دریا را میتوان عاشق تر بود.
ماهی مصمم حرکت کرد: معلوم است که برای دریا، دریا آبی تر است. برای دل ماهی اما، لبخند ابر آبی ترین است.
از دریا گذر کرد و خنده کنان گفت: ماهی و امید و امید و امید.

پی نوشت: بماند به یادگار، به تاریخ امروز، روزی زیبا :*
پی پی نوشت: سوال ایندفعه ی چالش سی روز نوشتن سخت است، همیشه عینی ها سخت ترند، بنابراین فردا می نویسمش.
پی پی پی نوشت: داستان ماهی میتواند موضوع داستانی کوتاه باشد، شاید کتابی که توانستم روزی چاپ کنم. ماهی به امید زنده است دیگر.

  • Fatemeh Karimi

تنهایی

داستان

عشق