کشش: امتداد، جاذبه، ربایش
فرهنگی: منسوب به فرهنگ

من همیشه معنی کلمات را جستجو میکنم مخصوصاً اگر بلد باشم! از ربایشم به فرهنگ جدیدی میخواهم بگوییم و جزئیاتی که مدتهاست مانده تا امروز. کاشکی خوب از آب دربیایید.
از دلکش برایتان گفتم (هنرمند خواننده فرانسوی: Zaz) و کششم به زبان او و اینکه برای یک دانشجوی ادبیاتِ شیفته رشته‌اش زبان دوم شد.
حال میخواهم حرفی که قبل‌ترها گفته بودم پس بگیرم من در زمینه سریالهای ترکی دیگر دستی در کار دارم. دیگر فقط یک سریال را ۴ بار تمام نکرده بلکه یک بازیگر را شروع کرده‌ام! و امتداد بنده جان نام دارد. دلیل کشش فرهنگی را حتماً درک میکنید، رسوم و زبان استانبول خیلی شبیه به ماست اما تا به حال به این نزدیکی و تعاریف دقت نکرده بودم. چه شد که چند قسمت از پرنده سحر خیز با من کاری کرد که ۴ بار از اول تا آخر دیدن عشق اجاره‌ای نکرد، کم و بیش میدانم. انگار که نبود خط قرمزها در سریالهای جان رک است و همین باعث نزدیکی بیشتر فرهنگ کشور من و اوست. انگار که استعداد بازیگری در او در کوتاه مدتی تبدیل به مهارتی شد که مخاطبی مثل من را در نقطه‌ها شگفت زده و تطمیع کرد، مثلاً وقتی گفت: همه جای دنیا رو گشتم ولی قشنگ‌تر از استانبول ندیدم. و حتی مرا در این مورد هم اقناع کرد که عشق تموم میشه! فکرش را بکنید، من را! (دیالوگش را گذاشتم در دفترچه‌های میلیون دلاری) فکرش را که بکنید عالیست اگر قرار باشد عاشق قابل اعتماد بخواهد حتماً عشق را نمیخواهد بلکه دنبال همان چیزهای قابل اعتمادتری است که بعد از پایان عشق برایمان می‌آید. جان در دلدادگی یکجا میگوید: تو یه چیز دیگه‌ای، با همه فرق داری... واقعاً همین است، از اینکه زیر و رو و درون و بیرون آدمها متفرق است لازم است کسانی را بشناسیم که با همه فرق داشته باشند. جان مثل دیگر بازیگرانی نیست که میشناسم. آنقدر خوب دیدمش که کاملاً متوجه‌ام کجا خودش را بازی میکند و به پیشنهاد خودش عمل میکند. در اولین فرصت باید در مورد فعالیتهای اجتماعی‌اش بیشتر اطلاعات کسب کنم ماندم با اینهمه خوبی دیدن چه کنم؟
از کشش فرهنگی میگفتم، دوستم که این آهنگ را برایم فرستاد و این سایت را دیدم با خودم گفتم به شما هم معرفی کنم که از دست ندهید.
حال برویم سراغ مفهوم دوم عنوان: کشش به فرهنگ دانشجویی! مدرسه را که ترک میکنم، در مترو، در پیاده‌رو، درمحوطه دانشگاه در مورد همه چیز از جون آدمیزاد گرفته تا شیر مرغ فکر میکنم اما همین که استاد می‌نشیند و از جادو (ادبیات) سخن میگوید، همه چیز خاموش میشود و تنها یک نور می‌ماند که نجات‌بخش وجود من است. (توضیحات بیشتر)
کاش میشد دوران دانشجویی را بهتر نفس میکشیدم، به دور از ماسکها، مجازیها، دغدغه‌ها. کاش میشد از روز اول که یکی از کلاسهایمان حضوری شد شرکت میکردم در کنار بهترین انسانی که تا به حال شناختم. کاش میشد تک تک خطوط منبعها را بی‌خستگی میخواندم. کاش میشد بدرد معلمی نمیخوردم تا همان اوایل رهایش میکردم اما نکردم و رسیدم به جایی که به آرزویم تردید کردم، بالای پل هوایی نزدیک مترو زمانی که میدانستم به کلاس دانشگاهم دیر خواهم رسید چند ثانیه ماندم و مصمم با خودم متعهد شدم فعلاً یا برای همیشه معلمی را رها کنم. امسال هم تا آخر اردیبهشت امتحانات بچّه‌هایم تمام میشود و بعد از آن دیگر آسوده‌ام در دانشگاه و دانشکده‌ام در کنار ادبیات و محدثه.
مفهوم سوم عنوان: کشش فرهنگی به فرهنگیان، بخاطر توست درک نمیکنم وقتی دوستانم کنارم در دانشگاه تهران راه میروند و از اینکه اولویت اولشان فرهنگیان بود ولی بخاطر رتبه بالا قبولشان نکردند، صحبت میکنند. من ذاتاً معلمی را همیشه دوست داشتم ولی مقایسه نمیکنمش با ادبیات. (یاد زمانی افتادم که بلا در توایلایت میگوید: انتخاب من همیشه اونه.) تا زمانیکه که سر تو در من اثر کرد و همانطور که میدانم کِه در تو اثر کرد هر جفتمان مایل شدیم به این سمت که هستیم. ابتدایی در کت من نمیرفت با وجود علاقه شدیدم به بودن کنار بچه‌ها ولی معلم پنجم برادرم نظرم را تغییر داد و شد این که هست. خدا را شکر که شد. هر لحظه‌اش برایم ورای هر چه زیباییست بود ولی همیشه یک اما وجود داشت تا سر همان پل هوایی که تصمیمم قطعی شد. هنوز هم بهترین شغل را همان میدانم که دوست داریم و در راهش هستی ولی بهترین آرزوی من و زندگی همین نیست.
برای همه امید میخواهم و تصمیم قطعی💙

 

پی‌نوشت مهم: روزتون مبارک معلم‌های عزیز و دوست‌داشتنی بیان خصوصاً تبریک فراوان به فائزه بانو و زهرا بانو . **