محبوب‌ترین بندگان

روزی حضرت موسی علیه‌السلام در مناجات با خدا فرمود:

خدای من! کدام آفریده‌ات را بیشتر دوست میداری؟

فرمود: آنکس را که چون محبوبش را از او بگیرم با من آشتی باشد.

 

پی‌نوشت: میم جانم... بیلبردهای شهر که دوست داشتی این جمله بر روی همۀ آنها باشد که دست من نیست، اما پست ثابت کردن این، از عهده‌ام خارج نبود :)

    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۴ آذر ۹۹

    کشش فرهنگی

    کشش: امتداد، جاذبه، ربایش
    فرهنگی: منسوب به فرهنگ

    من همیشه معنی کلمات را جستجو میکنم مخصوصاً اگر بلد باشم! از ربایشم به فرهنگ جدیدی میخواهم بگوییم و جزئیاتی که مدتهاست مانده تا امروز. کاشکی خوب از آب دربیایید.
    از دلکش برایتان گفتم (هنرمند خواننده فرانسوی: Zaz) و کششم به زبان او و اینکه برای یک دانشجوی ادبیاتِ شیفته رشته‌اش زبان دوم شد.
    حال میخواهم حرفی که قبل‌ترها گفته بودم پس بگیرم من در زمینه سریالهای ترکی دیگر دستی در کار دارم. دیگر فقط یک سریال را ۴ بار تمام نکرده بلکه یک بازیگر را شروع کرده‌ام! و امتداد بنده جان نام دارد. دلیل کشش فرهنگی را حتماً درک میکنید، رسوم و زبان استانبول خیلی شبیه به ماست اما تا به حال به این نزدیکی و تعاریف دقت نکرده بودم. چه شد که چند قسمت از پرنده سحر خیز با من کاری کرد که ۴ بار از اول تا آخر دیدن عشق اجاره‌ای نکرد، کم و بیش میدانم. انگار که نبود خط قرمزها در سریالهای جان رک است و همین باعث نزدیکی بیشتر فرهنگ کشور من و اوست. انگار که استعداد بازیگری در او در کوتاه مدتی تبدیل به مهارتی شد که مخاطبی مثل من را در نقطه‌ها شگفت زده و تطمیع کرد، مثلاً وقتی گفت: همه جای دنیا رو گشتم ولی قشنگ‌تر از استانبول ندیدم. و حتی مرا در این مورد هم اقناع کرد که عشق تموم میشه! فکرش را بکنید، من را! (دیالوگش را گذاشتم در دفترچه‌های میلیون دلاری) فکرش را که بکنید عالیست اگر قرار باشد عاشق قابل اعتماد بخواهد حتماً عشق را نمیخواهد بلکه دنبال همان چیزهای قابل اعتمادتری است که بعد از پایان عشق برایمان می‌آید. جان در دلدادگی یکجا میگوید: تو یه چیز دیگه‌ای، با همه فرق داری... واقعاً همین است، از اینکه زیر و رو و درون و بیرون آدمها متفرق است لازم است کسانی را بشناسیم که با همه فرق داشته باشند. جان مثل دیگر بازیگرانی نیست که میشناسم. آنقدر خوب دیدمش که کاملاً متوجه‌ام کجا خودش را بازی میکند و به پیشنهاد خودش عمل میکند. در اولین فرصت باید در مورد فعالیتهای اجتماعی‌اش بیشتر اطلاعات کسب کنم ماندم با اینهمه خوبی دیدن چه کنم؟
    از کشش فرهنگی میگفتم، دوستم که این آهنگ را برایم فرستاد و این سایت را دیدم با خودم گفتم به شما هم معرفی کنم که از دست ندهید.
    حال برویم سراغ مفهوم دوم عنوان: کشش به فرهنگ دانشجویی! مدرسه را که ترک میکنم، در مترو، در پیاده‌رو، درمحوطه دانشگاه در مورد همه چیز از جون آدمیزاد گرفته تا شیر مرغ فکر میکنم اما همین که استاد می‌نشیند و از جادو (ادبیات) سخن میگوید، همه چیز خاموش میشود و تنها یک نور می‌ماند که نجات‌بخش وجود من است. (توضیحات بیشتر)
    کاش میشد دوران دانشجویی را بهتر نفس میکشیدم، به دور از ماسکها، مجازیها، دغدغه‌ها. کاش میشد از روز اول که یکی از کلاسهایمان حضوری شد شرکت میکردم در کنار بهترین انسانی که تا به حال شناختم. کاش میشد تک تک خطوط منبعها را بی‌خستگی میخواندم. کاش میشد بدرد معلمی نمیخوردم تا همان اوایل رهایش میکردم اما نکردم و رسیدم به جایی که به آرزویم تردید کردم، بالای پل هوایی نزدیک مترو زمانی که میدانستم به کلاس دانشگاهم دیر خواهم رسید چند ثانیه ماندم و مصمم با خودم متعهد شدم فعلاً یا برای همیشه معلمی را رها کنم. امسال هم تا آخر اردیبهشت امتحانات بچّه‌هایم تمام میشود و بعد از آن دیگر آسوده‌ام در دانشگاه و دانشکده‌ام در کنار ادبیات و محدثه.
    مفهوم سوم عنوان: کشش فرهنگی به فرهنگیان، بخاطر توست درک نمیکنم وقتی دوستانم کنارم در دانشگاه تهران راه میروند و از اینکه اولویت اولشان فرهنگیان بود ولی بخاطر رتبه بالا قبولشان نکردند، صحبت میکنند. من ذاتاً معلمی را همیشه دوست داشتم ولی مقایسه نمیکنمش با ادبیات. (یاد زمانی افتادم که بلا در توایلایت میگوید: انتخاب من همیشه اونه.) تا زمانیکه که سر تو در من اثر کرد و همانطور که میدانم کِه در تو اثر کرد هر جفتمان مایل شدیم به این سمت که هستیم. ابتدایی در کت من نمیرفت با وجود علاقه شدیدم به بودن کنار بچه‌ها ولی معلم پنجم برادرم نظرم را تغییر داد و شد این که هست. خدا را شکر که شد. هر لحظه‌اش برایم ورای هر چه زیباییست بود ولی همیشه یک اما وجود داشت تا سر همان پل هوایی که تصمیمم قطعی شد. هنوز هم بهترین شغل را همان میدانم که دوست داریم و در راهش هستی ولی بهترین آرزوی من و زندگی همین نیست.
    برای همه امید میخواهم و تصمیم قطعی💙

     

    پی‌نوشت مهم: روزتون مبارک معلم‌های عزیز و دوست‌داشتنی بیان خصوصاً تبریک فراوان به فائزه بانو و زهرا بانو . **

  • ۴
  • نظرات [ ۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۱۲ ارديبهشت ۰۱

    بیست و چهارمی

    ۱) _فکر کنم دوباره عاشقت شدم.
    +نه دیگه! همه چیز از اول شروع نشه.
    _از اول نیست دوباره و دوباره‌ست. "بدیر-سودا"_"سریال دلدادگی"

    ۲) دختر عصبی! دفنم! من دیوونه‌ی تو میشم، وقتی نیستی احساس میکنم ناقصم. وقتی تو رو ناراحت میکنم از خودم متنفر میشم. تو وقتی با فکت مغز منو میخوری من ازت سیر نمیشم. من عاشقتم. میمیرم. "یالین"_"سریال عشق از روی لجبازی"

    ۳) _من بخاطر اینکه خواهرم رو زدی میزنمت. بخاطر اینکه اشک خواهرم رو درآوردی.
    +من هدفم ناراحت کردن دفنه نبود. فقط واقعیتها رو گفتم.
    _کدوم واقعیتها؟
    +با یشیم حرف میزدیم، در مورد ازدواجش با چنار، گفتم عشقشون تموم بشه هیچ نقطه‌ی مشترکی توی دستشون نمیمونه جز یه بچه‌ای که این وسط میمونه. یشیم ادعا کرد عشقشون تموم نمیشه. منم گفتم همه‌ی عشقها حتی برای منم تموم میشه. دفنه، دفنه اینو شنید.
    _پس عشق تو از جنسیه که تموم میشه؟
    +انگار مال تو نیست؟ فقط وقت نکردی کامل تمومش کنی.
    _تو منو از کجا میشناسی که قضاوتم میکنی؟
    +از خودم میدونم. فکر کردی من عاشق نیستم داداش؟ برای خواهرت نمیمیرم؟ برای اینکه ترکم کرد جیگرم آتیش نگرفت؟ مثل تو. ولی من میدونم مال ما هم یه روز تموم میشد و جاشو به چیزهای قابل اعتمادتری میداد فقط کسی با بعدش کاری نداره؛ همه گیر دادن به عشقو دارن میرن، چیه عشق عشق؟ یه چیز گذراست بگو دیگه داداش توپراک، عشق به چه دردتون خورد؟ برای اون بچه یه خانواده شد عشق؟ شما رو نجات داد؟
    _(سکوت)
    +آره اینطوریه داداش،‌ زودباش، حالا ادامه بده. "توپراک-یالین"_"سریال عشق از روی لجبازی"

    ۴) حسادت میکنم جی جی... من به سال‌های بی من اون حسادت میکنم. "صنم"_"سریال پرنده سحر خیز"

    ۵) جی جی من صنم رو خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، کسی رو اندازه‌ی اون دوست نداشتم، مثلاً من بیشتر از انسانها کوه‌ها رو دوست دارم ولی از کوه‌ها هم زیادتر، صنم رو دوست داشتم، مثلاً من کوه‌های تبت اینا رو هم دیدم، جنگهای آمازون رو هم دیدم، وقتی دیدم گفتم دیگه هیچی نمیتونه منو در این حد به وجد بیاره ولی اشتباه کردم، تو این دنیا هیچی به اندازه‌ی لبخند صنم منو به وجد نمیاره. اون یه چال گونه داره، من اون چال گونه رو با هیچی عوض نمیکنم، با هیچی. اما صنمه دیگه، گذاشت رفت. جی جی بهم بگو من الان اگه نرم چیکار کنم؟ "جان"_"سریال پرنده سحر خیز"

  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۹ ارديبهشت ۰۱

    Her Şey Biraz Hala Sen

     

    بهار طعم دارد، بهار طعم سر زندگی میدهد، قصه‌های غصه‌دار را هم خوش‌لعاب جلوه میدهد، این جلوه بهار است. این مثبت‌نگری در خون بهار جریان دارد، با بارانش، با صدایش، با شکوفه‌هایش، با زنده کردنش، با هر کدام از نشانه‌هایش ما را به امید فرا می‌خواند، برای همین هم هست همه بهار را دوست داریم. حال بهار حال مرا خوب کرده، اگر هنوز نمیدانم دوست دارم آینده چه خبر باشد، اگر هنوز مصمم نمی‌بینم فاطمه را، اگر هنوز غرق در حسرتم، در هر حال باور دارم بهار حال مرا خوب کرده. صبح یک فنجان قهوه برای خودم درست کردم، رفتم در تراس را باز کردم و فهمیدم چقدر دوست داشتم اتاقم تراس داشته باشد و یادم رفته بود، از وقتی که به خانه جدید آمدیم اگر این را به خودم گفته بودم هم حق مطلب را ادا نکرده بودم که چیزی خاطرم نبود، این است رسیدن به خواسته و از دست دادن خواسته. داخل تراس نفس کشیدم و قهوه خوردم، بعد هم آمدم سراغ سریال افسانه‌ای که می‌بینم، پرنده سحر خیز، یکی از بهترین سریالی‌هایی که تا به الان دیدم. زندگی من هم همین شده، انگار هر چقدر هم به خودم اعتراف کنم موفقم، و میتوانم موفق‌تر باشم و آینده چقدر درخشان به نظر میرسد باز هم با حالم مشکل دارم... باز هم با احوالات الانم نمی‌خوانم. با لحن زیبایی دوباره عنوان را میخوانم: Her Şey Biraz Hala Sen (در همه چیز حالا یکم از تو هست)

    دریافت آهنگ :)

  • ۱۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۴ فروردين ۰۱

    آب نخواسته مراده

    دوست دارم سطرها از روزمرگی‌هایم بنویسم، وقتی دفترچه را روبه‌روی دلارام قرار می‌دهم پوچ می‌نویسد! نمی‌دانم ایراد کار دلارام است یا دفترچه خاطرات شاید هم هر دو. وقتی دو انسان از هم روی می‌گردانند یعنی هم را نمی‌خواهند، یعنی یکدیگر را دوست ندارند، یعنی برای هم مهم نیستند، اینقدر ساده نانگارید، فکر نکنید اسم روی‌گردانی را می‌شود گذاشت مشغله یا هر بهانه‌ی دیگر. اسم روی‌گردانی آنقدر واضح است که اصلاً نمی‌دانم چرا معنی‌اش را گستراندم! در اصل وضعیت دلارام و دفترچه خاطرات را گستراندم. راستی روزمرگی‌هایم را کلمه به کلمه بگوییم: بچّه‌ها و سخنان بزرگ‌نما _ دنیای فیلم و کتاب و موسیقی _ اینستاگرام _ سریال تو درم را بزن _ پرت شدن از کوه شعر، نوشتن و هر آنچه مربوط به دلارام است. _ تردید _ تسکین _ ترم جدید دانشگاه _ بیماریِ سرماخوردگی ان‌شاءالله و ...
    از روزمرگی‌هایم برسم به عنوان: آب نخواسته مراده. آب یادم رفته بود، سر کلاس حداقل باید دو قلپ با بطری خودم آب بخورم تا صدایم دربیاید (بزرگ‌نمایی) پویان جانم اجازه گرفت رفت دفتر که آب بخورد و برای من هم آورد، و برای اولین بار در نزدیک‌ترین حالت به این جمله بودم: آب نخواسته مراده.
    دوست دارم همیشه و همیشه بهترین حال خودشان را داشته‌باشند و بهترین خودشان باشند. ان‌شاءالله💙

  • ۱۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۶ بهمن ۰۰

    چالش دست‌خط

     

    شروع چالش: اینجا

    صادقانه معترفم که سالهاست دست‌خطم خیلی جای کار دارد.

  • ۸
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۲ بهمن ۰۰

    نورهای چشم من

    در پوست خودم نمی‌گنجم که شهادت حضرت فاطمه (س) به دنبال این مطلبم آمدم که دیدم هم ایشون و هم ایشون مطلب گذاشتند، بقیه‌ی مطلب‌ها رو هم تا غروب می‌خونم، داشت یادم میرفت چقدر بیان حفره‌های خالی درونم را پر کرد :')

    به دنبال زندگانی‌ام حتی اگر دارم زندگانی‌ام را خلاصه می‌گذرانم و برای خودم کمترین وقت را هم ندارم که مثل فاطمه‌ی گذشته که دوستش داشتم، باشم، برای این فاطمه بیشتر احترام قائلم ولی نمیدانم دوستش دارم یا نه! عشق و علاقه به معلمی مرا وا می‌دارد به شعر گفتن به زبان دلبندانم:

    عشق و علاقه به معلمی دیگر شده ثانیه به ثانیه‌ی این زندگی و من هم در جریان ثانیه‌ها :)

    پی‌نوشت: چرا نورهای چشم من؟

     

    پی پی‌نوشت: شهادت حضرت زهرا (س) تسلیت باد 🖤 در مورد شهادت بانوی عشق

  • ۸
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۰۰

    کانال پایه‌ی دوم

    heart https://t.me/moalemeashegh

    اگر پایه دومی دارید، خوش‌حال و سپاسگزار میشم کانالم رو بهشون معرفی کنید =)

  • نظرات [ ۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۰۰

    نور الهی

    پیش‌نوشت: این شعر در زمانی که مدتهاست ازش گذشته نوشته شده‌است و انتشار در آینده می‌باشد.

     

    دلت را به نور الهی رسان
    از آفاق حق زندگانی ستان

     

    سرت را‌ ز قبح هوس‌ها رهان
    دلت می‌شود از پی حق روان

  • ۱۳
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۶ آبان ۰۰

    اگر

    سلام!

    هر چی از کم‌خواندن‌ها و کم‌نوشتن‌ها بدم می‌آمد جلوی خودم و وبلاگم سبز شد. اولین بار است که مطلبم را با سلام آغاز می‌کنم شاید چون هر دفعه که به اینجا می‌آمدم، می‌دانستم آنچه می‌خواهم بگوییم دقیقاً چیست ولی اکنون نمیدانم از چه چیز بگوییم. حالم که با بچه‌ها خوب است و شرایط کمی، فقط کمی بهتر شده، هنوز باید بهترین خودم باشم و هنوز باید قوت بیشتر به دست بیاورم. باید برای منی تلاش کنم که پدرش با لبخند و چشمانی لبریز از شوق می‌گوید ۱۴۲۰ بازنشسته میشی اگه ادامه دار باشه. باید برای منی تلاش کنم که برادرش او را بعنوان مقاوم‌ترین یاد می‌کند. باید برای منی تلاش کنم که مادرش مثل افسانه‌ها دوستش دارد. باید برای منی تلاش کنم که عاشق معلمی‌ست و حالاحالاها زود است باور کند توانسته خودش را تا معلمی بالا بکشد. آه که هر وقت تا این حد بالا می‌روم صدایی حلقه می‌شود در گوشم که: پس ادبیات چه؟ و هر چه به این در و آن در میزنم باور نمی‌کند که از آنجا رانده و از اینجا مانده نمی‌شوم. دلم با من دوست‌تر از دوست است اما دوستی که بدون دعوا و مجادله نمی‌شود، او مرا باور دارد اما می‌ترسد و وقتی او می‌ترسد من نیز به طبع می‌ترسم و می‌مانم که آیا مکث می‌کنم وقتی از من بپرسد: اگه مجبور بشی، بین دو عشق کدوم رو انتخاب می‌کنی؟ پاسخ را خودم خوب می‌دانم، احتمالاً شما هم. و البته که مهم نیست چون مجبور نمی‌شوم، اگر او نخواهد، و خوب مطمئنم که اگر خدا برایم بخواهد پس نفع من در انتخاب من است.

    این روزها با اینکه از عشق زیاد گفته‌ام از او اصلاً نگفته‌ام، فکر می‌کنم تنها دلیلش عادت کردن به شرایط اکنونم باشد، اما گاهی سوزنی می‌خورد به روحم که نکند همه چیز دارد کمرنگ می‌شود تا روزی رنگ خود را ببازد!! امان که درک نمی‌کند برای منی که شعر را تغییر می‌دهم به: ای یار جان/ای یار جانی... دوباره فصل دیگر/در دیگر جهانی... چنین چیزی امکان ندارد و بگذار یک چیز را خوب روشن کنم، من اگر چشمی دارم که هنوز می‌بیند خاطر این است که نور رخ او را خوب حفظ کرده و اگر گوشی دارم که هنوز می‌شنود خاطر این است که سخنان او را از بر کرده و اگر کسی را دوست دارم، سخنانش را می‌شونم و چهره‌اش را نگاه می‌کنم خاطر این است که ذره‌ای از وجود او را در خود دارد، انگار او یک هزارم از خودش را درون هر کسی گذاشته باشد که دوستش می‌دارم :)

    آهنگ

  • ۷
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۱ آبان ۰۰

    با ساده‌ترین وسایل و در ساده‌ترین شرایط ولی حال‌خوب‌کن

     

    همین ابتدا متشکرم از دعوت یاس جانم و چالش قشنگش :)

     

    احتمالاً می‌دانید که من نقاشی را خوب بلد نیستم و این همیشه از کودکی باعث ناراحتی‌ام بود تا رسیدم به سنی که با استعداد نداشتم کنار آمدم ولی کمبود این خلق کردن باقی بود تا زمانی‌که دوستانی پیدا کردم که احساس کردم دیگر کمبود نقاشی را در زندگی‌ام ندارم مثل آیلین، میم و دوستان دیگر، و مهم‌تر از همه پسران عزیزم که جان‌های من هستند. این است که تا نگاهم می‌رود سمت یأس برش می‌گردانم به سمت حال خوب این نقاشی‌ها.

  • ۱۴
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۳ مهر ۰۰
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟