۱۲ مطلب با موضوع «همینطوری‌ها» ثبت شده است

نسیم زلف جانان

داستان شهریار را حتماً میدانید ولی موضوعی که خودم نمی‌دانستم در مورد تخلصش است که گوش به فرمان خواجه حافظ شد و با فال، شهریار را برگزید، بخاطر بار حجیم واژه حتی چند باری فال گرفت و هربار کلمه‌ی کلیدی غزل همان شهریار بود. دیروز که مشغول درست کردن کاردستی بودم، فکر کردم یادم رفته روز بزرگداشت شهریار و همچنین روز شعر و ادب فارسی را تبریک بگویم ولی بعد که فهمیدم امروز بوده گویی خون تازه به رگهایم رسید، غزل‌های دوست‌داشتنی شهریار زیادند اما کله‌ی صبح که پنجره باز بود و هوا خنک. این به مذاقم خوش‌تر آمد:

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
دلم خانه ماندن را تاب نیاورد، آدم بیرونی‌ای! نیستم و نشدم اما نسیم زلف جانان بود انگار، یا حداقل تازگی داشت و حس خوب تنفس را. سعی کردم صدای نسیم را ضبط کنم اما ممکن نیست بنابراین شاید آبی که به سوی مزرعه میرود یا دوچرخه‌سوار و پیادگانی که مثل من خانه ماندن را تاب نیاوردند شما را برساند به منشاء که همان نسیم خنکی‌ست که شهریار خواسته. بشنوید. روزنامه! روزنامه! خبر خوش... پاییز در راه است :)

روز بزرگداشت شهریار و روز شعر و ادب فارسی گرامی باد :)

 

پی‌نوشت: متن کامل غزل مربوط به نسیم زلف جانانِ شهریار.

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۲۷ شهریور ۰۰

    آواز اصیل

    وقتی پست بیانیها را میخواندم، پرنده‌ها بدنبال خودنمایی صدای خود بودند در گوش من، هیچ دست از سر صدایشان برنمی‌داشتند، مثل کودکی که اصرار دارند در جواب "کی از همه قشنگتره؟" سه بار بگویید: من، من، من.
    آدمی که برای اولین بار به آهنگ توجه کرد در تاریخ اسمی ندارد، نه، مبدع موسیقی را نمی‌گوییم، کسی که برای اولین بار با لباسی برگی بر روی تخته سنگی نشسته‌بود و با ترس اینطرف و آنطرف را نگاه میکرد و همه‌اش بفکر غذا بود و جای خواب، مدام حواسش جمع که هیچ حتی ضرب هم بود! یک لحظه، فقط یک لحظه جدا شد، رفت به ورای تخته سنگ و جای خواب و غذا و حیوانات وحشی، یک دم، تنها یک دم، چشمانش را بست، آنهم وقتی بود که پرنده‌ای خوش‌خوان آمد و نشست روی درخت بالای سرش و او، تنها او و امثال کمی مثل او، حواسشان را دادند به پرنده، شاید عمویش در آن زمان درحال شکار بود و خاله‌اش میوه‌ی درختان را جمع میکرد و مادر و پدرش هم سخت بدنبال تهیه‌ی غاری برای ادامه‌ی حیات بودند اما او، تنها او، در آن لحظه‌ی خاص دل داد به صدای آن پرنده و یادش رفت حواسش را ضرب کند برای حفاظت از خود در برابر هر نوع حمله‌ای. چرا؟ چون به قلب او حمله شده‌بود. احتمالاً در آن یک دم که چشمانش بسته بود، او موفق شد آینده را ببیند، او پیانو را دید و گیتار را و خواننده را و درک کرد آواز را. شاید حتی خواند: آتشی... در سینه دارم، جاودانی... و آن آتش همان معجزه‌ی آواز بود. بعد برگشت، برگشت به دغدغه‌های خودش و نیزه‌اش را بالا گرفت و مواظب خودش شد. شاید او هیچگاه عاشق نشد، شاید این درکش را به بقیه نگفت، شاید مثل قهرمان‌ها به بهترین شیوه نمرد. ولی او فهمید، او یک لحظه آواز را شنید و اصلاً شاید فقط برای همان یک لحظه بدنیا آمده‌بود. آواز اصیل چه‌ها که بسر آدم نمی‌آورد...
    صدای اصیل پرنده‌هایی که اولش گفتم را ضبط کردم(:

     
  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۰۰

    یک بحث کلاسی

    پیش‌نوشت: پی‌نوشت این مطلب را ببینید در ابتدا.
    پیش‌نوشت دو: ممکن است این بحث برایتان خسته‌کننده باشد برای همین خواندن یا نخواندنش با خودتان.

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۴ خرداد ۰۰

    Amor mio

    از اولین آهنگهای خارجی ای که شنیدم، همیشه موقع شروع شدن و همزمان خواندن با خواننده مشکل داشتم، چه آن موقعها و چه حالا، صدای سازش دلنشین است اما مدل خواندن خواننده از آنهایی نیست که دلپسندم باشد ولی همیشه استثناء وجود دارد، این آهنگ یعنی همان لذت موسیقی بدون توجه به زبان، فرهنگ، چرایی و چگونگی، یعنی فقط همان شنیدن :)

     

  • ۸
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۲۷ اسفند ۹۹

    عکس و مکث

    برنامه ای نصب کردم برای انتخاب پس زمینه ولی آخرش شد زمینه ای برای انتخاب پروفایل و مطلب گذاشتن در وبلاگ =)

    حس طلوعِ خاطره دارد، خاطرات دست جمعی، همچنین حال خوب آرامش و آبی بودن را.

    بدون شرح

  • ۸
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۷ بهمن ۹۹

    اگر انسان نبودم

    من اگر خوراکی بودم، آلوچه باغلار بودم.
    من اگر آهنگ ایرانی بودم بر باد رفته از زند وکیلی بودم و اگر آهنگ خارجی بودم Faded از Alan Walker.
    من اگر نوشیدنی بودم، کاپوچینو بودم.
    من اگر ساز بودم، پیانو بودم.
    اگر شعر بودم "ای نفس خرم باد صبا" بودم.
    اگر غذا بودم، قورمه سبزی بودم.
    من اگر کتاب بودم، کیمیاگر بودم.
    اگر فیلم بودم، Tatinic بودم.
    اگر شهر بودم، شیراز بودم.
    من اگر زبان بودم، فارسی بودم.
    و اگر گل بودم، رز سرخ بودم.

    پی نوشت: با تشکر از رها جان
    پی پی نوشت: سخت بود یکم تصمیم گیریش، مثلاً مونده بودم رز باشم یا نرگس؟ برباد رفته باشم یا آدینه؟

  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۹ دی ۹۹

    گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

    چرا امید وجود دارد اصلاً، وقتی هیچ چیز دیگری به جز امید وجود ندارد؟
    و در این بی راهی من دنبال چه میگردم؟
    دنبال آسودگیِ دل گرفته ای که بنگرد به ماه آسمان بلکم وا شود؟
    زهی خیال باطل
    انقدر خودمان را غرق کرده ایم در نورهای مصنوعی
    که یک گرفته دلی که نصفه شبی به پنجره خیره میشود،
    ناامید میشود از تماشای ماه
    چه برسد به ماهتاب های کوچکِ چشمک زن...
    خدای من
    من چه بگویم؟
    چه بگویم که نه ناشکری باشد و نه حرف اضافه
    چه بگویم که کمکم کنی
    مثل همیشه
    مثل همیشه
    و مثل همیشه

    پی نوشت:

    تحولاتی در مورد خودم باید باشد...

     

    پی پی نوشت:
    عنوان برگرفته از این بیت از سعدیِ جان:
    در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
    گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

  • ۱۵
    • Fatemeh Karimi
    • پنجشنبه ۱۸ دی ۹۹

    زنگ تفریح

    وقتی من دلش میخواهد هشیارتر باشد، البته اینکه سعی در سرگرم کردن احوالات خود دارد هم بی تأثیر نیست...



     

    جالبه که ابر چتر بخرد و از باران گریزان باشد مثل انسان زمانی که تلاش میکند از زیر آنچه درون خودش است در برود، اما حقیقتاً درون ما پیچیده تر است از درون ابرها...

    گاهی هم میروی پی بلاتکلیفی و میچرخی در موبایل:
    در قسمت تنظیمات، درباره ی تلفن، اطلاعات، اتفاقی چند بار نسخه ی اندروید را لمس کردم و یک میشد گفت بازی برایم باز شد و اینکار را با شوقی کودکانه برای موبایلهای دیگر افراد خانواده هم انجام دادم و متوجه شدم بازیِ آنها سرگرم کننده تر از برای من است •_•
    گفتم تا شما هم امتحان کنید ببینید چه بازی ای دارید =)

    و در آخر هم معرفیِ دایناسور مورد علاقه ام :))

  • ۷
  • نظرات [ ۹ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۱۴ دی ۹۹

    کاشف باشیم

    داشتم به این فکر میکردم که اکثراً به جای نگاه کردن، گذر کردیم،
    توجهمان جای تحسین دارد، خصوصاً برای عادتها و مکررات.
    اینکه آدم بعد از سه سال متوجه شود گوشه ی سمت راست دیوار اتاقش ترک برداشته هیچ اما اینکه بفهمد ماه از پنجره ی اتاقش دیده نمیشود حس بدی است.
    یک چیزهای دیگر یا: پدرم به دختر عمه ام میگوید: گَلَمُگُلالی
    به هیچ یک نگفتم ولی ترکیبات احتمالی اش را اکنون بعد از سالیان حدس میزنم: کلم+گل+لالایی
    گوگولی را هم شاید بتوان آن وسط مسط ها جا داد.
    منظورم شنیدن عادت است و گذر کردن، نه شنیدن عادت و دقّت کردن
    دامیست برای خودش، برادرم وقتی کم یا خیلی زیاد عصبی است، میخندد و وقتی خوشحال است هم میخندد اینکه هیچ، اما من تا به حال نشده به این فکر کنم: الان که دارد میخندد کم عصبانی است یا خیلی زیاد عصبانی؟
    همان عبور، همان کشف نکردن.
    ما شاید نتوانیم کاشف خیلی چیزها باشیم که از قبل کشف شده، اما میدانم که میشود کاشف باشیم، کاشف نگاه کردن، کاشف شنیدن، کاشف توجه کردن و...

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۱ دی ۹۹

    چیزهایی که باید به آدمهای درون فیلم فهماند

    فیلم، فیلم است دیگر...
    ولی واقعاً نیست! انقدر که فیلم آدم را حرص میدهد، صبر غوره را حلوا نمیکند!
    انقدر حرص خورده ام که اواسط فیلم، توقف را زده ام و دارم با عصبانیت مینویسم
    چرا؟
    به چند دلیل:
    ۱) برادر من، خواهر من، که داری فیلم بازی میکنی، هر چیزی که دیدی نباید بری سمتش
    ۲) حالا رفتی سمتش چرا تا ته تهش رو درنیاری و نفهمی چیه بیخیال نمیشی
    ۳) حالا فهمیدی چیه، دیگه چرا بهش دست میزنی؟
    ۴) حالا دست هم زدی، امتحانات رو هم کردی، چرا صبر میکنی ببینی چی میشه؟
    *نشانکِ بر سر خود کوبان*

    چیزهای دیگری هم هستند که مایه تعجب ببیننده هستند به عنوان مثال:
    اگر من جای شخصیت اصلی فیلم های ماجراجویانه بودم، دو دقیقه پس از شروع فیلم زنده میماندم آیا؟
    به شخصه برای خودم یک دقیقه را هم باید اوج خوش شانسی بدانم
    ولی اگر پای شخصیت اصلی در میان باشد، امکان دارد که تفنگِ دشمن به موز تبدیل شود یا شمشیرش به خیار
    یا تیرش زمین و زمان را به هم بریزد اما محال است سر یا قلب شخصیت اصلی را نشانه بگیرد مگر در بعضی موارد
    خلاصه که شخصیت های فرعی هم گناه دارند، یک تیر به دو نرسیده الفاتحه میشوند اما امان از خوش شانسی شخصیت های اصلی...
    البته من نمیگویم کارگردان باید همیشه شخصیت های اصلی را بکشند فقط میگویم یکم هم محتملات در حق تمام شخصیت ها و رعایت اندازه ی مرگ و میر...همین
    فیلم را صحنه ی حیاتی ای قطع کردم، باید ادامش را ببینم
    به امید فهمیدن آدمهای داخل فیلم و سرکوب هر نوع بی عدالتی و کنجکاوی بیش از اندازی آنها

  • ۶
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۲۲ آذر ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟