۱۴ مطلب با موضوع «دل نوشته‌هایی که میخواهم باشد» ثبت شده است

اگر

سلام!

هر چی از کم‌خواندن‌ها و کم‌نوشتن‌ها بدم می‌آمد جلوی خودم و وبلاگم سبز شد. اولین بار است که مطلبم را با سلام آغاز می‌کنم شاید چون هر دفعه که به اینجا می‌آمدم، می‌دانستم آنچه می‌خواهم بگوییم دقیقاً چیست ولی اکنون نمیدانم از چه چیز بگوییم. حالم که با بچه‌ها خوب است و شرایط کمی، فقط کمی بهتر شده، هنوز باید بهترین خودم باشم و هنوز باید قوت بیشتر به دست بیاورم. باید برای منی تلاش کنم که پدرش با لبخند و چشمانی لبریز از شوق می‌گوید ۱۴۲۰ بازنشسته میشی اگه ادامه دار باشه. باید برای منی تلاش کنم که برادرش او را بعنوان مقاوم‌ترین یاد می‌کند. باید برای منی تلاش کنم که مادرش مثل افسانه‌ها دوستش دارد. باید برای منی تلاش کنم که عاشق معلمی‌ست و حالاحالاها زود است باور کند توانسته خودش را تا معلمی بالا بکشد. آه که هر وقت تا این حد بالا می‌روم صدایی حلقه می‌شود در گوشم که: پس ادبیات چه؟ و هر چه به این در و آن در میزنم باور نمی‌کند که از آنجا رانده و از اینجا مانده نمی‌شوم. دلم با من دوست‌تر از دوست است اما دوستی که بدون دعوا و مجادله نمی‌شود، او مرا باور دارد اما می‌ترسد و وقتی او می‌ترسد من نیز به طبع می‌ترسم و می‌مانم که آیا مکث می‌کنم وقتی از من بپرسد: اگه مجبور بشی، بین دو عشق کدوم رو انتخاب می‌کنی؟ پاسخ را خودم خوب می‌دانم، احتمالاً شما هم. و البته که مهم نیست چون مجبور نمی‌شوم، اگر او نخواهد، و خوب مطمئنم که اگر خدا برایم بخواهد پس نفع من در انتخاب من است.

این روزها با اینکه از عشق زیاد گفته‌ام از او اصلاً نگفته‌ام، فکر می‌کنم تنها دلیلش عادت کردن به شرایط اکنونم باشد، اما گاهی سوزنی می‌خورد به روحم که نکند همه چیز دارد کمرنگ می‌شود تا روزی رنگ خود را ببازد!! امان که درک نمی‌کند برای منی که شعر را تغییر می‌دهم به: ای یار جان/ای یار جانی... دوباره فصل دیگر/در دیگر جهانی... چنین چیزی امکان ندارد و بگذار یک چیز را خوب روشن کنم، من اگر چشمی دارم که هنوز می‌بیند خاطر این است که نور رخ او را خوب حفظ کرده و اگر گوشی دارم که هنوز می‌شنود خاطر این است که سخنان او را از بر کرده و اگر کسی را دوست دارم، سخنانش را می‌شونم و چهره‌اش را نگاه می‌کنم خاطر این است که ذره‌ای از وجود او را در خود دارد، انگار او یک هزارم از خودش را درون هر کسی گذاشته باشد که دوستش می‌دارم :)

آهنگ

  • ۷
  • نظرات [ ۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲۱ آبان ۰۰

    آغاز راه جدید

    مطالبی هست که در آن اشاره کردم به یک شغل جدید و از آن طرف هم مطالب زیادی هست نشان بر اینکه چقدر و چقدر عاشق معلمی هستم...

    بالاخره بعد از چندین سال آرزوی معلمی و چندین ماه شرکت در کلاسهای مختلف و تلاش برای معلم شدن دیروز مورخ پنجشنبه اول مهر 1400 اولین کلاسم برگزار شد و من چقدر احساس غیرقابل توصیفی داشتم، چقدر احساس کمبود کردم در مقابل روح زیبای دانش‌آموزانم، چقدر از عمق جانم دوست دارم که همگی بهترین خودشان باشند و چقدر چقدرهای دیگر.

    نمیدانم اینکه ترسیدم و احساس توخالی بودنم را ربط دادم به تجربه نداشتنم چقدر درست است اما میدانم بار سنگینی را با عشق و اشتیاق بر دوش خودم انداختم و امیدوارم پسران خوبم در پایه دوم همیشه رستگار باشد چرا که اگر خدایی نکرده جز این باشد تقصیر من بوده...

    از جملۀ عاشق یک چیزی هستم، استفاده نمیکنم بلکه دوست داشتن یا شیفته بودن یا حتی دیوانه بودن را ترجیح میدهم اما عشق برای من مترادف همۀ چیزهای خوب است و اندکی چیزهای سخت که در مقابل آنهمه حس خوب که در ما ایجاد میکند هیچ است. عشق ما را مجبور میکند بهترین خودمان باشیم. عشق تا ما را تا اوج نبرد آسوده نمیشود :)

    وقتی کاردستی درست میکردم برای تزئین کلاسم و وقتی تمام آنها را می‌چسباندم یک شعر در ذهنم مدام تکرار میشد:

    آشفشانی تازه در راه است؛ آیا کوه

    آماده عاشق شدن شد؟ شد! مبارک باد

    و قبل از کلاسم در هنگامۀ استرس هم این آیه را دیدم:

    فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ

    پس (ای رسول) هرگاه مردم روگردانیدند بگو: خدا مرا کفایت است که جز او خدایی نیست، من بر او توکل کرده‌ام و او رب عرش بزرگ است.

     

    پی‌نوشت: ارزشمندترین پیام از برتراند راسل، حتماً ببینید. زیباترین جمله‌اش از نگاه من: "عشق ورزیدن خردمندانه، و تفکر ورزیدن ابلهانه است."

  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۲ مهر ۰۰

    یا رب

    خدایا قوتی ده که بهترینِ خودمان را ظهور دهیم.

  • ۱۳
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۰۰

    یکسال با تو بودن

    امروز ۳۶۰ روزگیِ وبلاگِ. قبل از هر چیز تصویر آن گوشه که اثریست از میم جان هنرمندم را ببینید. *دختر پاییز، منِ تابستانی را هم پاییزی کرد: دی. یک عکس فرستادم، گفتم مثل این ولی نه مثل این :/ اما کاملاً واضح به منظورم نقاشی را کشید، رنگ را هم باوجود تمام بی‌استعدادیم در نقاشی از خودم پرسید، امید که سر نمایشگاهش جبران کنم و سر مراسم امضای کتابش و...* دلم چقدر خوشحال است که اینجا را دارد، دلم چقدر خوشحال است که فاطمه‌ای را شناخته که میتواند افسرده و غمگین نباشد، دلم چقدر خوشحال است که شما را دارد، دلم چقدر خوشحال است که از همان ابتدا، رنگ حیات به حیاتش رنگ بخشید، اینجا و تمامی وبلاگهای دنیا روح دارند، بخاطر نوشتن و بخاطر خواندن، روح رنگ حیات با ارزش‌ترین دارایی من است و شمایید که به دارایی من رنگ بخشیدید، اصلاً گویاتر، خود ما رنگ حیات هستیم. اول برای امروز هیچ ایده‌ای نداشتم اما بعد این بفکرم رسید که هر کدام از شما خوانندگان عزیز میتوانید هرگونه انتقاد و پیشنهادی که دارید یا خوبی‌ای، بدی‌ای که دیده‌اید، زیر همین پست پیام بذارید. درکل هر نظری که در مورد من یا رنگ حیات دارید، خوب باشد، خوش است، خوب نباشد، خوش‌تر (: چون باعث میشود از فاطمه، فاطمه‌ای بهتر و از رنگ حیات، رنگ حیاتی بهتر بسازم. پیشاپیش از اینکه ممکن است پرنده هم زیر این مطلب پر نزند، اظهار ضایع شدن نموده و راه بسوی افق پیش میگیرم.

  • ۹
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Fatemeh Karimi
    • سه شنبه ۱۶ شهریور ۰۰

    من به این چالش دعوت شدم

    ۸. ماجرای اولین عشق شما؟
    از همون موقع که این شماره رو دیدم مدام دارم فکر میکنم و فکر میکنم و مطمئنم تا زمانی که نوشتن این متن رو عقب بندازم همچنان این فکرها رهام نمیکنه. هر روز هم رو می‌دیدیم، کنارهم بودیم، در یک شهر نفس می‌کشیدیم و دقایقی در یک نقطه. بارها و بارها به عقب برگشتم و برای خودم گفتم آره، به این دلیل و این دلیل و این دلیل تو از اول هم عاشقش بودی، اصلاً وقتی فهمیدی میتونی توی محیطی باشی که ترجیح میدادی باشی درحالی که هنوز آدی از نزدیک نمی‌شناختی، یه حس بهت دست داد که انگار پرواز اشتیاق بود، و این احساس شور نمیتونست بخاطر یه ترجیح باشه یا دلایلی که الان کاملاً بی‌اهمیته و اون موقع زیاد اهمیت نداشت، با اینکه آد رو فقط به اسم میشناختی و شاید یکبار در محیط یه رقابت دیده بودیش و شاید یکبار هم در جایی دیگر (تازه این رو با کلی فکر بهش رسیدم و در موردش مطمئن نیستم حتی) اما وقتی به اون محیط وارد شدی برای بار اول، یه حس وصف‌ناپذیری داشتی که فقط چندبار بعدش تجربه شد، که همه‌ی اون چندبار بعدش هم مربوط بود به آد. این شروع دلایلی بود که برای خودم میاوردم، بعدش از سال اول حقیقت چیدم روی برگه و افکارم و اینجا حتی، بعد هم از سالهای بعد ولی هیچوقت نمیتونم بگم من از این تاریخ و بخاطر اینکه اینکارو کرد، عاشقش شدم، یعنی میتونم به یه جمع‌بندی برسم و در نتیجه کلی دلیل بیارم برای خودم، بی‌نهایت، ولی نمیدونم دقیقاً از کجا به بعد به خودم اعتراف کردم، شاید تا مدتها بعد از اولین اعتراف به خودم میدونستم که آره عاشق شدم ولی نمی‌پذیرفتم، چون آد شاهزاده سوار بر اسب سفید نیست که از بچگی تصور میکردم و چون باور نداشتم عشق اینطور هم میتونه باشه، تاحدی منظورم از اینطور بی‌توقع بودنِ، و چون و چون...
    میتونم توی کلی خاطره‌ی زیبا از آد بگم و در موردش اما نمیخوام اینکارو بکنم، نه بخاطر غرور و نه بخاطر لو رفتن و نه بخاطر اینکه شاید یه روزی اینا رو بخونه و نه بخاطر دوست و آشنا که اینجا رو می‌خونن، بخاطر خودمه چون من از اول ترجیح دادم این باشم، یه عاشق ساکت، یه عاشق که نمیخواد از آرام دلش بپرسه خوبی؟ چون مطمئنه که اونی نیست که ازش چه بخواد چه نخواد، جواب صادق بشنوه، یه عاشق که اگرم خودش رو لو میده از بی‌حواسیشِ، یه عاشق که در لفافه همه‌چیز رو میگه نه چون جرئت نداره چون میدونه که راه به جایی نداره. یه عاشق که دوست داره عنوان پرسش رو تغییر بده: ماجرای اولین و آخرین عشق شما؟
    نه بخاطر آد و نه بخاطر باورش، بخاطر عشقی که در مغزشِ و هرچی تلاش کنه نمیتونه بگه منظورش از عشق اینه.

    ممنونم از زری جان که دعوتم کرد :)

    چالش از اینجا

  • ۶
  • نظرات [ ۶ ]
    • Fatemeh Karimi
    • دوشنبه ۱۷ خرداد ۰۰

    روز افتخاران آفرینش

    نمیدانم دقیقاً چه میخواهم بگویم، گاهی اینکه دلت میخواهد بنویسی کافیست برای نوشتن.
    روزِ افتخاران آفرینش مبارک :)
    دلم می‌رفت برای ادبیات از همان قدیم و ندیم‌ها و باوجود اینکه نویسندگی ارجحم بود اما ابتدا دبیریِ ادبیات را وارد کردم و بعدِ آن ادبیات دانشگاهی که قبول شدم. نخواستم و نشد که فرهنگیان. اما آرزو دارم نویسنده‌‌معلم شوم حالا که دانشجومعلم نشد. کاری‌ست که دارم برایش تلاش میکنم چرا که اولِ همه زیباترین شغل را معلمی میدانم و دومِ همه همکار شدن هم افزوده میشود به کارنامه‌ی دلداده‌گی‌ام. این را هم بگویم که نماند در گلویم: روزت مبارک نیکوترین معلم دنیا، حتی اگر این را نپذیری.

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۰۰

    خورشید زندگی

    مدتی پیش در اینستاگرام پستی را دیدم، نوشته بود: قوی ترین کسی که می شناسید رو تگ کنید و بلافاصله اولین کسی که به ذهنم آمد مادرم بود.
    مادرم را همانطور دوست دارم که ماه، خورشید را
    میگویند ماه نور خودش را از خورشید میگیرد و به همین خاطر است که از بچگی مدام نگاهم به نگاهش بود، قدم هایم در پی قدمهایش میرفت، مرامم از او آموخت و مهربانیم نزد او مهربان شد. بی هیچگونه اغراق فداکاری واحدش را پیش مادر من پاس کرد.
    تنها الگوی من که میدانم به خاطر پاکی بی نظیرش درست در تاج قلب خدا جای دارد.
    تا تو خوشدل باشی، ماه هم خوشدل میماند خورشید زندگی❤

    پی نوشت: آرامگاه سهراب سپهری ست و اون گوشه ی تصویر هم منم، درحالی که مقلد الگویِ همیشگیمم:



    پی پی نوشت: روز مادر و ولادت بانوی عشق بر تمام مادران و دوستداران حضرت فاطمه‌زهرا(س) مبارک باد.

  • ۸
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۱۵ بهمن ۹۹

    خواب های خوشدل

    گل مریم را شنیده اید؟

     

    پخش

    دریافت

    منم همچین خوابی دیدم، بارها
    اصلاً کدام عاشق است که خواب دلبرش را ندیده باشد؟ رسوخ کرده به روح دیگر...
    اگر میشد خاطرات را ریخت در فلش یا دی وی دی چه میشد، حالا میگوییم سعی در یادآوری خاطرات زیباتر است ولی خواب های زیبا قضیه اش فرق دارد، چون واقعیت نبوده اند اما پر بودند از اوج سرخوشی، بی نظیر میشد اگر میشد ریختشان در فلش، مثل فیلمها نشانشان داد، به هر کسی که خواستی، نشست و ساعتها تماشایش کرد، مثل عکس لیلی.
    جزئیاتشان را زوم کرد و صحنه ی هیجان انگیزشان را به عقب برگشت و بارها و بارها دید، به لبخندهای عمیقشان خندید و اشک شوق ریخت به پای آنچه که دلخواه دلت بود و رخ داد.
    مگر اینکه خوابش را ببینی هم همین است دیگر، حداقل اگر میشد ذخیره اش کرد در گالری موبایل و پای هزاران بار دیدنش پیر شد، منصفانه تر نبود؟

  • ۶
  • نظرات [ ۵ ]
    • Fatemeh Karimi
    • جمعه ۵ دی ۹۹

    در میان بودن پای تو یعنی آغاز جنگی جهانی در قلب من

    وقتی پای تو در میان باشد لبخندی کوتاه میتواند معنادارترین لبخند دنیا باشد،
    وقتی پای تو در میان باشد نگاهی گذرا میتواند ماریاناترین نگاه باشد،
    وقتی پای تو در میان باشد نارنجی ترین برگ از قلب پاییز می تواند سرخ ترین برگ گل رزی باشد پر از فریاد خواستن،
    وقتی پای تو در میان باشد دلسوزانه ترین سخن میتواند عاشقانه ترینِ آن باشد،
    وقتی پای تو در میان باشد، پای تو در میان است و تو...
    یعنی دیگر دیدنی نیست بقیه ی چیزها، اصلاً هم نیست،
    اگر هم چیزی را ملاحظه میکنم فقط برای تو است و تو...

  • ۱۱
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Fatemeh Karimi
    • چهارشنبه ۳ دی ۹۹

    fernweh

    واژه ای هست در ادبیات آلمان ، به اسم fernweh ، به معنای: احساس دلتنگی برای جایی که هیچ وقت نبودی و نرفتی. جایی مثل آغوش، وقتی دو طرفه باشد و محکم. یا قدم گذاشتن در قلب تو، وقتی خلوتِ خلوت است، شاید هم بودن با تو در یک منظره ی بارانی، بالای تپه ها، در میان انبوهی از گل ها، وقتی لبخند میزنی به من و دستانم را در دست داری.
    چقدر غریب... بچه رئیس اشتباه میکرد که میگفت آدم دلتنگ چیزی که هیچوقت نداشته نمیشود، دروغ محض است، من دلتنگ بغل کردنت، بوسیدن دستهایت، خندیدن به شیطنت هایت برای من، گرفتن دستهایت و ... هستم.
    من دلتنگ آنچه هستم که شدنی نیست پس هیچ...
    فقط بدان که عجیب واژه ی آلمانیِ fernweh به حالم می آید.
    شب خوش 🌙

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Fatemeh Karimi
    • شنبه ۱۵ آذر ۹۹
    خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
    هر سحر از عشق دمی میزنم
    روز دگر میشنوم برملا
    قصۀ دردم همه عالم گرفت
    در که نگیرد نفس آشنا؟