رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

" تا زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم "

رنگ حیات

خودم را آنجایی دیدم که سعدی می‌فرماید:
هر سحر از عشق دمی میزنم
روز دگر میشنوم برملا
قصۀ دردم همه عالم گرفت
در که نگیرد نفس آشنا؟

مطالب پربحث‌تر

۳۱ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

پیش نوشت: زیبارویان سلام می رسانند :)

 

۳ نفر را در زندگیتان در نظر بیاورید. به شخصیت داستانتان موها و خنده‌ی فرد ۱، چهره و اتاق‌خواب فرد ۲ و کمد و اخلاقیات فرد ۳ را بدهید. این فرد جدید شخصیت اصلی داستان شماست. هر ویژگی‌ای که دوست دارید به او اضافه کنید. با توصیف تنها ۶۰ ثانیه از روز او، سعی کنید او را بیشتر به ما بشناساند.


یادش رفته بود شال سرمه ای رنگش را کجا گذاشته، کمد شلوغی نداشت و این برای آن بود که همیشه یادش میرفت آنجا جای لباسهاست! گشت دور خودش، نه، فایده نداشت، دوباره کمد را باز و بسته کرد، حالا اگر در یخچال بود خودش به جان همه نق میزد که: ببند یخچال را، گازش رفت. فکر کرد: هر چیزی باید گازی داشته باشد تا بترسیم روزی تمام شود و بی خیال هر دم سراغش رفتن شویم، مثلاً عالی بود اگر گاز دهان بیهوده گویان تمام میشد، یا گاز اصلاً گیر دل شکستن نمی آمد! کمد را بست، درست است که گاز نداشت اما وقت تلف کردن بود بنابراین از خیرش گذشت و موهایش را بطرف چپ شانه کرد سپس آنها را بست. روسری سبز رنگش را پوشید. قهوه ی چشمهایش عجیب خسته بود، لبخندش اما تاف داشت آنقدر که عصبانی میشد هم میخندید، خنده ای شرین تر از گز، کلیدش را برداشت و از خانه بیرون رفت. همیشه حرف خودش یادش بود: سخت نگیر!

  • Fatemeh Karimi