پیش نوشت: بالاخره یک غیرچالش D: ولی به این دلیل نخوانید، بلکه تصمیم بگیرید میخواهید روزانه نویسی ها و تفکرات خیلی پراکنده این من را بخوانید یا نه؟


۱~داشتم به جمله‌ی "یک تار موی تو رو به دنیا نمیدم" فکر میکردم، بعد با خودم گفتم برعکسش هم جالبه، دنیا رو برای یه تار موت میدم؟
البته که "هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد" ولی منظورم دنیای خودم بود، هر آن چیزی که تنها متعلق به من است، مادی و معنوی، حتی نوشتها و شعرهایم و کتابهایی که در آینده منتشر میکنم، حتی امیدها و آرزوهایم، هر چند اگر عاقلانه فکر کنیم، کفه ای که هم معنویات را دارد و هم امیدها و آرزوهایم سنگینی میکند بر کفه ای که فقط یک تار موی تو را دارد ولی عاقلانه به چه معناست؟ بنابراین اگر هر کسی، هر جایی از این دنیا، یک تار موی تو را بر روی زمین دید، با من تماس بگیرد، قول میدهم آن کفه ی اول را بدهم به خود خودش، دیوانگی هم عالمی داردها...
حالا این فکر افتاد در سرم که اگر بعدش آمدی و خواستی کنارم باشی، چه دارم که پیشکشت کنم، یاد شعر سعدی افتادم: "به عید وصل تو من خویشتن کنم قربان" ولی باز هم جواب نشد، من که سعدی نیستم، فقط منم، پس جواب نشد، من چقدر باید عاشق تر شوم هنوز، هنوز که هنوز است سوالاتی بی پاسخ دارم پس لطفاً جام عشق را باز هم پر کن عشق.
گرچه ز شراب عشق مستم

عاشق تر از این کنم که هستم

۲~انتقام جویان را دیدم، مجموعه فیلمی که چند سالی بود میخواستم ببینم، این سه عکس دیدنی را هم شکار کردم: یک، دو، سه
یکجای فیلم رباتی حمله کرد به کاپیتان در حال گفتن جمله ی: تو هیچوقت...
و قبل از اینکه جمله اش به پایان برسد، کاپیتان او را منهدم و از بلندی پرت کرد.
سپس با فریاد گفت: تو هیچوقت چی؟ جملت تموم نشده بود(از اینا->😏)
این صحنه همانی بود که باید باشد، ربات بازنده، آدمها یا احساساتی باشند که می گویند: نمی توانی و نمیشود. و ما هم کاپیتان خودمان باشیم، قهرمان خودمان، لازم است مسیر هر کس باشد قبل از اینکه در رشته، در شغل و حرفه، در استعداد، در پدر یا مادر بودن، در فرزند بودن، قهرمان باشد. مسیر هرکسی باشد که میخواهد در موارد مذکور قهرمان باشد.

۳~یک صبح گفتم زندگی ایده آل من را بنویسم:
ساعت ۴:۲۰ دقیقه صبح صدای ساعت قدیمی زنگ دارم بپیچد در خانه، من درحالی که تماماً سرحالم، چشمانم را باز کنم و خمیازه نکشیده خیلی زود برخیزم، سپس برای خودم پنکیک درست کنم و به همراه یک لیوان آب پرتقال طبیعی و تازه بخورم، بعد بروم در اتاق مطالعه ام و با چشمهای درخشان نگاه کنم به کتابخانه ام، آنوقت بنشینم پشت میزم، خودکارم را بدست بگیرم و شروع کنم به مرور کارهایم، کنار اولین و دومین گزینه در لیست تیک بزنم بعد بروم سراغ فعالیت سومی، مطالعه، شومینه را روشن کنم، بنشینم روی صندلی گهواره ایِ کنار آن و سه ساعت تمام مطالعه کنم، بعدِ آن به اینترنت متصل شوم تا کارهای مربوطه را انجام دهم و پسِ آن هم فکر کنم در مورد ناهار که قرار است هم راحت باشد و هم زود حاضر شود چون بلافاصله بعد از ناهار دوباره کتاب انتظارم را میکشد.
یا
من ساعت ۳:۵۰ دقیقه صبح بطور خودکار برخیزم، بوی طبیعت بپیچد در مشامم، بروم سراغ باغچه و گلها و سبزیجاتم، بعد از آن هم یک لقمه نان و پنیر و کره درست کنم و همراه با فلاسک چای خوش طعمی بگذارم در کوله ام، بعد از کلبه ام در وسط کوهستانی زیبا بیرون بیایم و پیش به سوی فتح دوباره ی قله.
یا
من ساعت ۶ صبح از خواب برخیزم، پس از صرف کامل صبحانه بنشینم پای لپ‌تاپ و همانطور که با انتشاراتی در مورد چاپ رمان جدیدم صحبت کردم با ذوق نوشتنش را تکمیل کنم، بعد چند ساعت نوشتن، کاپوچینو درست کنم، بنوشم و سپس بروم سراغ کتابی که دیشب نیمه رهایش کردم روی صندلیِ کنار شومینه.
اما در حقیقت زندگی ایده آل من ترکیبی از یک کتابخوان، نویسنده و گردشگر است.

۴~کتابی میخوانم که بسیار تأثیر گذار است و انگار خواندنش لازم بود برایم، حتماً بعد از اتمام آن یک معرفی در موردش خواهم گذاشت.

۵~مستند بامداد خسته را دیدم، دیدنی‌ست، البته تصاویری دارد که ممکن است آزاردهنده باشد، اگر دوست داشتید، ببینید، یکجایی از آن شاملو در مورد ترجمه ی دن آرام میگوید: بعضیها ممکنه مخالف باشن و بگن باید عین متن اصلی ترجمه میشد ولی "بنده نمی خواستم نشون بدم شولوخوف چیکار کرده، میخواستم نشون بدم خودم چیکار کردم، البته می بایست خودم داستانی می نوشتم تا نشون بدم میتونم با زبان فارسی چیکار کنم اما ذوق قصه نویسی ندارم بنابراین این بلا رو سر آقای شولوخوف اوردم" و... صدای مصاحبه کننده آمد که: هر کسی شولوخوف خودش رو ترجمه میکنه. و جناب شاملو گفت: آره، هر کسی خودش می‌شولوخوفه D: و این را هم بگوییم که بی نهایت دوستدار دقیقه ۱۱ هستم :)