طعمه ایم خسته، آبها یخ بسته
غم عشقت، اینجا، ره من را بسته

در سکوت پرحرف، مغز هم حیران است
در تماشای هیچ، قاب، سرگردان است

جاده را پر برف کن، برف تنها کافیست
چون که تنهایی هم پی قلاب باقیست

درد را هم گم کن، درد باریست خفا
دگر اینجا از من، صبر، صبری نخواه

پشت معنای شب، صبحها پنهان است
من به تو مشتاقم، این همان درمان است

 

فاطمه کریمی (صبرا)

 

پی نوشت: خواستم برف بیاید بعد منتشرش کنم ولی دیدم باید مثل یک طعمه ی خسته همچنان منتظر بمانم :*)